چنان که منم

یاد داشت های روزانه ی من

7 آبان 93

چهارشنبه 7 آبان 93

با فاطمه ساعت هشت از خانه بیرون زدیم. یک استکان آب جوش مزمزه کردم. دو تا سیب گلاب سرخ و زرد برداشتم. مسواک و خمیر دندان و نخ دندان. کوله و گرم کن. برای آماده کردن ناهار فرصتی نداشتم. به فاطمه گفتم بی ناهار نمی مانم. مطمئن باشد.

ارغوان پیش مادر برگ و پدر بزرگ و خاله اش ماند. خواب بود که از خانه بیرون رفتیم. پدر بزرگ و مادر بزرگش شب قبل غافل گیرمان کرده بودند. دلشان برای ارغوان تنگ شده بود. طاقتشان تمام شده بود. به جاده زده بودند. من دانشگاه بودم. خاله عادله اش هم دانشگاه بود. با هم که لب خانه رسیدیم جا خوردیم. دو جفت کفش آشنا، بی خبر، تا دم خانه مان آمده بودند.

فاطمه را رساندم کانون. برگشتم طرف خانه. سمت نانوایی. خلوت بود. پنج تا نان سنگک خریدم. سه تا برای خانه. دو تا برای ویکی. برای خانه زیادتر گرفتم بماند. رفتم خانه. آهسته در زدم ارغوان بیدار نشود. مادر فاطمه آدم دم در. نان های داغ را گرفت. رفتم سمت ویکی .

ساعت نه ویکی بودم. کتابخانه خالی بود. چراغ ها خاموش. از بچه ها فقط آقای حقانی و پور رضایی آمده بودند. در اتاق کوچک کنار کتابخانه مباحثۀ طلبگی داشتند. اصول کافی را بحث می کردند. دلم برای بحث های طلبگی تنگ شده بود. آقای حقانی مدیر علمی ویکی شیعه بود. از شخصیتش خوشم می آمد. قبل تر از این ها از دنیای مجازی می شناختمش. با برادرانش – محمد و مصطفی و باقر- در دانشگاه دوست بودم.  

با بچه ها حال و احوال پرسی کوتاهی کردم تا مزاحم مباحثه شان نباشم. تکه ای نان کندم. بقیه اش را لای سفره ی پارچه ای گل دار پیچیدم. از اتاق بیرون آمدم. پشت میزم نشستم و به کار مشغول شدم. رفتم سراغ مدخل امام حسین.  حفاظت شده بود. امکان ویرایش نداشت. فولادی مدخل هایش را قفل می کرد تا از ویرایش بچه ها در امان باشد. از آقای حقانی خواستم قفلش را بردارد. فقط مدیر ویکی می توانست این کار را بکند. انجام داد.فولادی وقتی شنید نارحت شد. سعی کردم در تغییرات نظرش را داشته باشم. نمی توانست ناراحتی اش را پنهان کند. دکترای فلسفه غرب داشت. از دانشگاه تهران. توی ویکی اما مقالات ائمه را نوشته بود. قلمش کمی قدیمی می زد. از نگاه های پدیدار شناختی هم دل خوشی نداشت. سر ویرایش مدخل امام جواد از دستم شکار بود. ناراحت بود که چرا توسل شیعیان در امور مادی و طلب رزق را اضافه کرده ام.

زمان گذشته بود. گذرش را نفهمیده بودم. در این میان فقط نان گاز زده بودم و چایی خورده بودم و ویرایش کرده بودم. آقای حقانی گفت وزیر علوم رأی نیاورد. از رادیو می شنید. برایم مهم نبود. اذان دادند.

نمازخانۀ مجمع پایین بود. باید سه طبقه پایین می رفتیم. طبقۀ اول زیر زمین. آنقدر معطل کرده بودم که به نماز دوم رسیدم. نماز بعدی را پشت سر آقای حقانی خواندم. او هم به نماز دوم رسیده بود. بعد از نماز زیارت عاشورا می خواندند. ماندم. زیارت که می خواندند ذهنم این طرف و آن طرف سرک می کشید. یک جا نمی ماند. گذاشتم هر وری که دلش می خواهد برود. خودش هم نمی دانست کجا اما خسته بود. یاد ارغوان افتادم. وقت هایی که خسته می شد. از جایی بی آنکه جای دیگری را بخواهد. مثل وقت هایی که از ماشین خسته می شد و فقط دلش می خواست برویم بیرون. حتی اگر بیرون بیابان بود. حتی اگر شب بود. آن وقت گریه هایش تمام می شد و آرام می گرفت.

ناهار را با بچه ها هم لقمه شدم. بیشتر با محمد. غذایش کوکو سیبی بود. پور رضایی الویه آورده بود. چون گوشت داشت نخوردم. جلال از تخم مرغ و خیار شور و گوجه داشت. بعد از زیارت عاشورا و سخنرانی پایین داده بودند. او که دیرتراز همه ما رفته بود دست پر برگشته بود. به دلم چسبید. سادگی و صفایش.

بعد از ناهار دربارۀ دیدگاه های جنسی علامه فضل الله، ورود توریست های خارجی به مساجد و اماکن مقدسه، وضوی بعد از غسل جنابت و احکام تیمم چیزهایی خواندم. حرف های علامه فضل الله جالب بودند اما به نظرم تهی می آمدند. حرف ها در مرحله ای بودند که آدم ها در آن مرحله اصولا به فقه اعتنایی ندارند. گذاشتموقتی بیشتر بخوانم و بیشتر بفهمم.

حوالی ساعت چهار خواب تمام چشم هایم را گرفته بود. صورتم پف کرده بود. رفتم بیرون، توی حیاط مجمع نفسی تازه کردم. برگشتم و برادران کارامازف را دست گرفتم. فاطمه زنگ زد. پرسید حرم می روم یا نه. گفتم نمی روم. دلم خواب می خواست. می دانستم خواب خوبی نخواهد بود اما حال حرم هم نداشتم. سردم بود. پاهایم درد می کرد. کلافه بودم. در این حال و هوا برادران کارامازف می چسبید.

حرف های پدر زوسیما را دوست داشتم؛ پدران، یکدیگر را دوست بدارید، قوم خدا را دوست بدارید. چون به اینجا آمده ایم و دورن این چهار دیواری خود را حبس کرده ایم پاک تر از بیرونیان نیستیم. بلکه به عکس، به اینجا که آمده ایم هر یک از ما به خود اعتراف کرده ایم از دیگران، از تمامی مردم روی زمین بدتریم». یادم آمد روزهای اول معمم شدنم، منبرهایم را با این بیت حافظ شروع می کردم: خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست/ پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم.

حوالی پنج یادم آمد از صبح آب نخورده ام. لیوانم را پر آب سر کردم. جرعه جرعه نوشیدمش. یادم آمد چیزی گوش نکرده ام. رفام سراغ مداحی های آن روزها. چشم هایم تار شده بودند. مرتضی می خواست جایی برود. ماشین را گرفت ورفت. ساعت از شش گذشت. همه رفتند. مجبور شدم بروم بیرون منتظرش بمانم. می دانستم دیر می کند. سردم بود. گرمکنم توی ماشین جامانده بود. از آن سمت خیابان صدای سخنرانی می آمد. روضه بود. مدرسۀ خوانساری.

تازه ساخته شده بود. نو نوار بود و مجهز. برای نماز و گرم شدن رفتم داخل. روحانی سیدی به پیشوازم آمد. حدس زدم از خاندان خوانساری باشد. توی مجلس هم چند تایی روحانی سید نشسته بودند. خلوت بود و دوست داشتنی. روحانی سیدی منبر رفته بود. هیکل مند بود صدای پری داشت. هر جمله اش جملۀ دیگرش را جهت می داد. از تشبیه مؤمن به کوه راسخی که تندبادها تکانش نمی دهند به سخنرانی اش رسیدم. بیرون که می رفتم از توکل سخن می گفت. نماز که می خواندم از چوپانی که در مقابل وسوسه های دور از چشم مردم می گفت: أین الله. در این میان خدا کجاست؟ شربت بی نظیری می دادند. غلیظ. با طعمی میان گلاب و چیز دیگری که به یادش نمی آوردم.

توی خانه کسی نبود. تاریک بود و داغ. خوابم برد.  فاطمه و خانواده اش که برگشتند ساعت از ده گذشته بود. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 11:37  توسط عین القضات   | 

30 مهر 93

چهارشنبه 30 مهر 93

گلویم درد می کرد. کمی. سینه ام خسته بود. نفسم گرفته. قابلمه ی ناهار از یخچال برداشتم. قاشق و چنگال برداشتم. مسواک و خمیر دندان و شربت تئوفلین جی. از سرفه ها و حساسیت های روزهای دبستانی ام با تئوفلین جی دوست بودم. فاطمه را رساندم کانون و خودم رفتم مجمع. محل کارم کتابخانۀ مجمع بود. آنجا ویکی نویسی می کردیم. حوالی 9 رسیدم. از بچه ها دو سه نفر بیشتر نیامده بودند. ساما بود و پور رضایی و اخلاقی. ساما چند روزی را به خاطر مریضی نیامده بود. من هم که نیمی از هفته را نیامده بودم.

با هم گپ زدیم. موضوع صحبت همه در آن روزها اسیدپاشی به صورت دختران اصفهانی بود. ماجرایش در هاله ای از ابهام و غبار ذهن ها و دل ها را به هم ریخته بود. یک طرف  اسیدپاشی را  با حجاب، با امر به معروف و نهی از منکر، با انصار حزب الله در هم آمیخته بود. یک طرف با بیمار روانی ، با توطئه، با عوامل خارجی. بهانه ای برای جنگ های همیشگی و فحش ها به دست آمده بود. تا آن وقت زور اولی ها بیشتر بود. برای من بی اعتمادی بخشی از مردم به حکومت آزاردهنده بود. این گندی بود که خود حکومت تقصیر زیادی در آن داشت. آن طرف آبی ها هم بل گرفته بودند.

ساما می گفت انگیزه های سیاسی پشت سر کار است نه انگیزه های دینی. این کابوسی بود که چند روز گذشته را با آن گذرانده بودم. امیدوار بودم اسیدها را یک بیمار روانی پاشیده باشد تا یک محفل اطلاعاتی. اگر دومی بود وای همه ی ما می شد.

اسیدپاشی اما من را به روزهای قدیم می برد. به محلۀ قدیمی مان. به لاتی که یک شب تصمیم گرفتیم در صورتش اسید بپاشیم. راه دیگری نمی دیدیم. می گفتند به زور چاقو  به پسر بچگان تجاوز می کند. می گفتند یک بار با چند نفر دیگر به یک پسر بچه تجاوز کرده. پسر و پدرش آمده بودند بسیج محله شکایت. من آن روز در مسجد بودم که آمدند. اسم پسر آرش بود. مهاجر بودند. چهره اش زیبا و دوست داشتنی بود. یک روز بعد اما شکایتشان را پس گرفتند. می گفتند از لات بزرگ محله ترسیده اند. شاید هم دلشان برای آبرویشان سوخته بود.

لات بزرگ محله مان یک باغ داشت. باغ خانوادگی شان بود. باغشان محله را دو نیمه کرده بود. یک بار شب جمعه ، با بچه های بسیج رفتیم داخلش. هیچ وقت حس آن شب را فراموش نکردم. سرگشت بسیج محمد قادری بود. چهره اش با شهید همت مو نمی زد. از آن بچه های عشق جنگ و شهادت دهۀ هفتاد بود. پیش از ورود به باغ برایمان سورۀ واقعه را خواند. لحنش عربی بود. خوف تمام وجودم را گرفته بود. تصویرم از باغ لات بزرگ محله، تصویری افسانه ای بود. باغی که تو در تو بود. باغی که در آن آدم می کشتند. باغی که در آن عرق می خوردند. باغی که در آن تفنگ داشتند. آن شب اما فقط درخت بود و عمیق ترین تجربه ام از ترس و شجاعت.

می گفتند زورشان به لات محله نمی رسد. می گفتند ساخت و پاخت دارد. می گفتند هربار که بازداشتش می کنند پول می دهد و آزاد می شود. می گفتند حتی یگان ویژه ای ها هم از او حساب می برند. حالا یادم نمی آید این می گفتند ها از زبان کی بیرون می آمد. این باور رایج بچه های محل مان بود.

پشت میزم نشسته بودم. اما داخل ایوان خانۀ قدیمی مان بودم. صبح بود اما شب بود. ویرایش می کردم اما حلقه زده بودیم و نقشه می کشیدیم. مدخل شیخ نمر را می نوشتم اما برای لات بزرگ محله مان نقشه می کشیدیم. کنارم روح الله شاهچراغی بود. اما من بودم و محسن و شاهرخ و حسن. حکومت سعودی در سال 2014 شیخ نمر را به اعدام محکوم کرده بود. من اما در سال 1998 بودم. لات بزرگ محله مان به خاطر همۀ جنایت های کثیفش باید مجازات می شد. پیشنهاد اسید را من دادم.

یک ساعت و نیم ویرایش کردم. در منابع فارسی و عربی چیز دندان گیری برای شیخ نمر پیدا نکردم. ویکی پدیای انگلیسی اطلاعات خوبی داشت. هنوز چایی نیاورده بودند. پور رضایی دم نوش آویشن داشت. گلویم می سوخت. سینه ام خسته بود. هوا بوی اسید می داد. یک لیوان دم نوش آویشن برای خودم ریختم و به عنوان استراحت یک ربعه ای از از پس هر ساعت کار سهم داشتیم برادران کارامازف را دست گرفتم. به فصل هفتم رسیده بود: مجادله.

فیودور پاولویچ پاز ایوان رسید چه کسی دارد به آدمیزاد می خندد؟ ایوان فیودرویچ، لبخند زنان گفت: « لابد شیطان است.» آن شب شیطان به ما می خندید؟ به یاد آن شب که افتادم خنده ام گرفت.

به جامعه ای فکر می کردم که کارخانه ی تولید آرمان داشته باشد. جامعه ای که آرمان و جوان داشته باشد. جامعه ای که آرمان و جوان و نقصان داشته باشد. فاصله داشته باشد. گند داشته باشد. فقر داشته باشد. جامعه ای که سیاست مدارانش مدام مردم را علیه هم بشورانند. جامعه ای که میان وضع موجود و وضع موعودش آنقدر فاصله باشد که جز نا امیدی حاصلی نداشته باشد. جامعه ای که مردمش به قانون و قانون گزار و مجری قانونش بی اعتماد باشند. به جامعه ای فکر می کردم که اسید و اسیدپاش دارد. فیودور پاولوویچ به ایوان می گفت: از دخترکان پابرهنه نترس- ازشان متنفر مشو- مرواریدند. دلم می خواست جایی این را بنویسم که اسیدها بوی نفت می دهند. حس کردم در میان انبوه صداها صدایم گم می شود.

بچه ها آمدند و رفتند. صندلی ها پر شدند و خالی شدند. غروب شده بود. فقط من مانده بودم و روح الله شاهچراغی و محمد حقانی. چنین خلوت سه نفرۀ غروب زده ای برایمان حکم غنیمت داشت. حالا می توانستیم کلیشه ها را کنار بزنیم و به جاهایی برویم که دلمان برایشان تنگ شده بود. دلم برای روضه های حاج منصور تنگ شده بود. سخت بود برای دیگران توضیح بدهی که لحظه ای هم هست که آدم دلش روضۀ حاج منصور می خواهد. سکوت بود و غروب بود و ما سه نفر. حاج منصور می خواند: عشقت حسین تا به خدا می برد مرا. یعنی که از سرا به سها می برد مرا. در کشتی نجات تو تا آرمیده ایم. آسوده از محیط بلا می برد مرا. تا محرم یک دو نفس بیشتر باقی نمانده بود. همین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 13:58  توسط عین القضات   | 

28 مهر 93

دوشنبه 28 مهر 93

 تهران بودیم. خانه ی عموی فاطمه؛ عمو مجید. حوالی ده از خانه بیرون زدیم. باران می آمد. ریز ریز. ارغوان را زودتر بردم بیرون. کلاه خرگوشی اش را سرش گذاشتم. پتوی صورتی کثیفش را دورش پیچیدم. یک دستش را بیرون گذاشتم. انگار عبا به خود پیچیده بود. بردمش زیر باران. حسی دوگانه داشت. قطره ی باران به صورتش که می خورد اخم می کرد و به دستش که می خورد شاد می شد. دستش را به سمت آسمان کشید. شاید فکر می کرد باران به دست آوردنی است.

دانشکده ی فاطمه چهار راه ولیعصر بود. خانه ی عمو مجید تهرانپارس. راهی مستقیم پیش رو داشتیم. فکر می کردم باران کارمان را سخت کند. نکرده بود. خیابان چندان شلوغ نبود. چراغ های سبز و قرمز بودند و شلوغی های پراکنده. فاطمه و ارغوان بعد از چهار راه پیاده شدند. من پیچیدم خیابان کنار. سنگ فرش بود. بر خلاف تصورم باران کارها را ساده کرده بود. همان اول جای پارک گیر آوردم. پارک کردم و رفتم ارغوان را از فاطمه گرفتم. برگشتم به طرف ماشین. مردی چتر به دست به سویمان آمد. پارک بان بود. ارغوان را در آغوش گرفت. گفت باران نخورد. صبح باز به خودمان خندیدیم. هشت سال از ازدواجمان می گذشت. باران های زیاد و برف های کمی را لمس کرده بودیم. در اصفهان و دماوند و قم خانه کرده بودیم. سفرهای بارانی زیادی پشت سر گذاشته بودیم. هنوز اما چتر نداشتیم.

مرد پارکبان چتر داشت. فامیلش هماهنگ با حال و هوای محله ی پارک بانی اش بود؛ هنرمند. شماره اش را روی کاغذی نوشت . کاغذ را گذاشت روی شیشه ی ماشین.  گفت وقت رفتن خبرش کنم. خندید و گفت حاجی حاجی مکه نشود ها. خندیدم و گفتم خبرت می کنم. کاغذ خیس خیس شده بود. گفتم شماره ات پاک نشود. گفت نمی شود.

ارغوان را از مرد پارک بان گرفتم. رفتم به سمت دانشکده. در سرم بود برویم داخل نمازخانه. جایی که ارغوان بتواند بازی کند. روزی زمین بنشیند و مدام در آغوش نباشد. گفتند نمازخانه اش هنوز راه نیفتاده. گفتند برویم ساختمانی که آن طرف تر بود. اول خیابان فلسطین. به جای نمازخانه رفتیم کافه. کافه ای که چسبیده به دانشکده بود؛ کافه گودو.

صدای زنگولۀ دم در خبر از ورودمان داد. کسی اما نگاهمان نکرد. انگار به ارغوان برخورده باشد، با صدایش چشم ها را به سمت خودش کشید. کافه دو تکه بود. سه ردیف میز و صندلی در ورودی اش بود. پله که می خورد فضا کمی باز تر می شد. میزهای مربعی کوچکش را دوست داشتم. با صندلی های دو نفره. گوشه ی کافه عود می سوخت.

میان کافه سه میز را به هم چسبانده بودند. اطراف میز دخترها مشغول اسپاگتی خوردن بودند. با دیدن ارغوان ذوق کردند. در کافه که باز می شد باد و باران داخل می زد. ترسیدم ارغوان سردش شود. پله که می خورد انگار وارد یک اندرونی می شدیم. کارهای کافه را زنی جوان انجام می داد. پر بود از شیطنت های دخترانه ای که با پیش بند گل دارش هماهنگ شده بودند. با آهنگ ها شانه هایش را بالا می انداخت. راه که می رفت انگار می رقصید. برای خودش آواز می خواند.  ارغوان را که دید به سمتش دوید. بغلش کرد. فرشته صدایش کرد. گفت به کافه شان خوشش آمده. نشاندش روی صندلی. زانو زد مقابلش. ارغوان جذب انگشت هایش شده بود. در دست هایش دنبال انگشتر می گشت. دست چپش نه حلقه ای بود و نه انگشتری

ارغوان را نشاندم روی میز. گرسنه بود. از کلوچه هایی که مادرم از شمال آورده بود دستش دادم. برای خودم اسپرسو سفارش دادم. ارغوان با لذت کلوچه می خورد. آب پرتقال طبیعی داشتند. شیشه ی ارغوان را دادم آب پرتقال کنند. دختر کافه آمد و ارغوان را برد پیش پسرهایی که قهوه و اسپاگتی می ساختند. یکی از پسرها چهره و رفتارش برایم آشنا بود. یادم آمد شبیه میثم امیری است. قرار گذاشتم روزی با خود میثم بیایم و شباهت را نشانش دهم.  ارغوان آب پرتقال را مهمان کافه بود. پشت به ما دختری سیگار دود می کرد و روی کاغذ چیزی می نوشت. هرچه منتظر ماندم ارغوان خوابش ببرد، شاید من هم چیزی بنویسم نشد.

به جای نوشتن رفتیم میدان فلسطین. سینما. ساعت یک بود. مدرسه موش ها را داشت. تلویزیون که تبلیغش را پخش می کرد ارغوان به وجد می آمد. بلیط فروش سینما  به ارغوان خوش آمد گفت. پیشانی بلندش، لهجۀ دودی اش و بوی سیر دهانش نشان می داد از اهالی دریا است. ارغوان برایش خندید. آن روز تمام فکرم سادگی و خوش بینی و صفای کودکی بود. وقتی که ارغوان به راحتی در آغوش دست فروش چهار راه ولیعصر جا کرد و برایش خندید، بی آنکه ژنده پوشی اش مهم باشد. وقتی که ارغوان حتی برای گربه ها می خندید. وقتی که فقط بودن طرف مقابل برایش مهم بود. نه لباس، نه انسان بودن حتی، نه جان دار بودن حتی. ارغوان با سنگ ها و چوب ها هم درد دل می کرد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 15:48  توسط عین القضات   | 

16 شهریور 1392

شنبه 16 شهریور 1392

یک ساعت مانده تا اذان صبح بدهند بیدار شدم. وضو گرفتم. کتری را گذاشتم جوش بیاید. یک کاسه آب کردم و رفتم توی تراس بزرگ خانه که با حصیرهای چوبی برایش دیواره ساخته بودیم. با کف دست از کاسه آب بر می‌داشتم و هربار جایی از حصیرها را نشانه می‌رفتم و آب را به آن نقطه می‌پاشیدم. در ناخود آگاهم حس شاطر های نانوایی سنگکی بود، وقتی که کنجدها را توی تنور، روی خمیرهای در حال برشته شدن می‌ریختند. بوی حصیر آب خورده توی تراس پیچیده بود. نسیم با عبور از حصیرهای چوبی خیس شده خودش را خنک می‌کرد.

سجاده‌ام را توی تراس پهن کردم. رو به گلدان بامبوها که فاطمه گذاشته بود توی تراس. چایی زعفرانی ساختم و به نماز ایستادم. یکی دو نمازی فرصت بود تا چایی خنک‌تر بشود. منظره‌ی نماز حصیر بود با نورهایی که از لای درزهایش چشمک می‌زدند. نور سبز کوه خضر، نور خیابان، نور خوابگاه دانشگاه مفید که هیچ وقت نفهمیدم چرا چراغ‌هایش همیشه روشن می‌ماند. با سجده‌هایی که بوی زعفران می‌دادند و شقیقه‌ی آدم را گرم می‌کردند.

از آن نمازها فقط دو رکعت اولش مال خودم بود. شاید آن هم برای گرم شدن بود. بقیه‌اش مال کس دیگری بود که مرده بود. پولش را گرفته بودم. پسرش داده بود. به قاعده‌ی سه سال. هر سال پانصد هزار تومان.

حس غریبی داشت. سال‌های اول طلبگی، به آخوندهایی که این شکلی پول در می‌آوردند با دید تحقیر نگاه می‌کردم. آخوندهایی که نماز استیجاری می‌خواندند، روزه‌ی استیجاری می‌گرفتند، ختم قرآن می‌کردند، خمس ملت را جمع می‌کردند. حسم این بود این کارها کاسبی کردن از راه دین است. حسم این بود این کارها، کار آدم‌های بی خاصیت است، آدم‌هایی که علم ندارند، هنر ندارند، حال کار مفید ندارند، مهارتی بلد نیستند، این آدم‌ها بودند که حاضر می‌شدند چنین کارهایی بکنند. تصور نماز مرده ای را خواندن و برای این نماز خواندن پول گرفتنت صور مشمئز کننده بود.

ما هیچ وقت به این نقطه نمی‌رسیدیم. سال‌های طلبگی ام با این باور گذشته بود. ما برای خودمان کسی می‌شدیم. اهل دویدن بودیم. عزت داشتیم. قرار نبود محتاج کسی باشیم. قرارم با رؤیاهایم چیز دیگری بود. همه‌ی آن سال‌هایی که با نهایت ده پانزده هزار تومان پول شهریه عشق دنیا را می‌کردیم با این رؤیاها سپری شده بودند.

آن روز مجبور شدم نمازها را بپذیرم. چاره ای نداشتم. آن بنده‌ی خدا که بابایش مرده بود هم هیچ وقت نفهمید آن نمازها را خودم خواندم. گفت هر کس شما صلاح بدانی. تصور او هم از من همان تصور سال‌های قدیم بود. آن روز به کسی بدهکار بودم. طرف پولش را می‌خواست و نداشتم. دو میلیون تومان بود. چه کار باید می‌کردم؟

نماز استیجاری خواندن کار سختی بود. آدم بودم. ربات که نبودم. نماز بود. دلّا و راست شدن که نبود که بشود با هر حسی، با هر حالی، با هر وضعیتی رو به قبله ایستاد و کج و راست شد. همان کج و راست شدنش هم کار سختی بود. نزدیک به هزار و صد روز نماز بود. بیش از هجده هزار رکت نماز. فقط به خاطر یک ملیون و پانصد. همین.

در طول نمازها به هیچ کدام از این‌ها فکر نکردم. برای خودم جدولی درست کرده بودم. عمودی شماره‌ی روزها را نوشته بودم و افقی نمازهای پنج گانه را. صبح، ظهر، عصر، مغرب و عشا. هر نماز که تمام می‌شد از افقی‌ها و عمودی‌ها جایش را پیدا می‌کردم و ضربدر می‌زدم. چقدر راه مانده بود تا عشای روز هزار و صدم ضربدر بخورد.

دوستش داشتم. به خلاف بیشتر کارهایی که در سال‌های گذشته انجام داده بودم و به خلاف همه‌ی کارهایی که آن روزها پیشنهاد می‌شد. کارهای احمقانه، کارهای پوچ، کارهای بی حاصل، کارهای سرمایه سوز، کارهایی که بیت المال را هبا و هدر می‌کردند بی هیچ فایده ای، بی هیچ ثمری، بی هیچ خاصیتی. نماز استیجاری برای خودش هویت داشت. از آن نمازها قنوت‌هایش را برای خودم گذاشته بودم. همه‌اش را که نه. یک جورهایی با مرحوم نصف نصف کرده بودم. حرف‌های زیادی بود که می‌شد در آن قنوت‌ها با خدا در میان گذاشت.

لحظه‌ی اذان لحظه‌ی نابی بود. شهر در سکوت بود که ناگهان از هر گوشه ای صدایی بلند شد. انگار لشکری تمام طول شب در کوچه پس کوچه های شهر پنهان شده بودند و منتظر لحظه ای بودند تا فرمان بیاید و همه با هم به یکباره شمشیر بکشند و شبیخون بزنند. اذان‌ها ی مساجد دیگر مقدمه ای نداشتند. با هم می آمدند و با هم می رفتند. این به لطف ساعت‌ها و بلندگوهای دیجیتال بودو اذانی که لا اقل در قم فقط از رادیو معارف پذیرفته شده بود. لشکر در یک آن می‌تاختند و باز در یک آن خاموش می‌شدند. آن سحر در قم لشگر مؤذن زاده می‌تاخت. هرچه گوش تیز کردم صدای اذان زنده ای نشنیدم. همه مؤذن زاده بودند. 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 2:20  توسط عین القضات   | 

11 شهریور 92

دوشنبه 11 شهریور 92

تا یازده خوابیدیم. بی دغدغه و آسوده. شهادت امام صادق بود و تعطیل. جایی، کسی به طنز نوشته بود روزهایی که بتوانی بی دغدغه تا صلات ظهر بخوابی یوم الله است. راست می‌گفت. روزهای زیادی بودند که تا یازده و بیشتر و کمتر می‌خوابیدم. آن روزها اما بی دغدغه نبودند. پر بودند از کلافگی و عذاب وجدان. روزهای تعطیل فرق می‌کردند. همه می‌خوابیدند.

صبحانه نان سوخاری و پنیر و مربای توت فرنگی خوردیم. با چایی زعفرانی. نه آنکه چایی دم کنیم و زعفران دم کنیم. مثل چایی‌های کافه هیچ که هر بار با علی که می‌رفتیم سفارش می‌دادیم. چایی کیسه ای با رنگ و بوی زعفران توی قوری گذاشتم و آب جوش سرش ریختم. روزهای تعطیل تنها روزهایی بودند که من و فاطمه با هم صبحانه می‌خوردیم.

بعد از صبحانه به تلفن زدن و تلفن جواب دادن گذشت. من به بابا تلفن زدم. هادی امامی به من. با بابا شوخی کردم که از وقتی پسر خارج نشین تان آمده‌اند سراغی از قم نشینان نمی‌گیرید. هادی را ابالرئوف صدا کردم. اسم پسرش را گذاشته بود رئوف. رئوف اسم زیبایی بود. به سبک قدیم یک مسافرت دو هفته ای- یکی دو روزی بیشتر- رفته بودند. تهران و مشهد. با احمد رفته بودند. دلم برای سفرهای قدیمی که گاه تا یک ماه هم طول می‌کشیدند تنگ شد. حالا دیگر سفرها کوتاه شده بودند. سفرهای سه روزه، سفرهای دو روزه، سفرهای یک روزه. مردم می‌گفتند گرفتاریم.

فاطمه پشت میز گرد صبحانه خوری که وسط سالن گذاشته بودیم نشست. قاب آینه درست می‌کرد. با کاشی و چینی. من قهوه‌ی از دیشب مانده را گذاشتم گرم شود. رادیو را روشن کردم. روزهای عزا فقط نی می‌زد. از آلبوم‌های موسیقی خودم «از تو دورم» فریدون را آوردم. دوستش داشتم. از آغازش که می‌خواند:

«چون پاره سنگی، عاشقم/ به گنجشکی هراسان/ و هر بار/ نا امید/ بر می‌گردم به خاک/ بر می‌گردم به خویش.../ نا امید و نیازمند / زبانه می‌کشد آغوشم/ به سویت/ .../ در بی مجالی و لالی/ به کاغذ آتش رسیده می‌مانم/ جدا شده ای از نخ نگاهم/ چون بادکنک ماه/ .../ سال‌هاست از کرشمه باران تو می‌گذرم/ بی چتر و بارانی.../ در سایه پنهان می‌شوم/ در گریه پیدا/ هرچه هستم از تو دورم / دور /دور... دور... دور...»

تا پایانش که می‌خواند:

«آب اگر چه بی صداترین ترانه بود/ تشنگی بهانه بود/ من به خواب‌های کوچک تو اعتماد داشتم/ چشم‌های عاشق تو را به یاد داشتم/ می‌وزید عطر سیب/ سمت خواب‌های ساده و نجیب/ من به جست و جوی تو/ در هوای عطر موی تو/ رفت و آمد کبود گاهواره‌ها /زیر چتر روشن ستاره‌ها/ تا هنوز عاشقم/ تا هنوز صبر می‌کنم/ ابر می‌رسد/ باد مویه می‌کند/ چکه چکه از گلوی ناودان/ یاس تازه می‌دمد/ تا هنوز تشنه‌ام/ تا هنوز تشنگی بهانه است/ آب بی صداترین ترانه است/ تا هنوز عاشقم /تا هنوز صبر می‌کنم/ ....»

تا میانه‌اش که زمزمه می‌کرد گل ناز، گل ناز، گل ناز...

کنار فاطمه نشستم. روی میز پر بود از کاشی‌های رنگ رنگ. کار من شکستن کاشی‌ها بود. قلقش را بلد شده بودم. برای یاد گیری این قلق خون دل‌ها خورده بودیم. آن شب عیدی که میثم و فاطمه خانم آمده بودند خانه‌ی ما و من و میثم مردانه رفتیم استخر و فاطمه‌ها در شکستن کاشی‌ها دست‌هایشان را پر از زخم کرده بودند. حالا دیگر راهش را یاد گرفته بودم. کاشی‌ها را نیمه می‌گذاشتم لای انبر مخصوص. باید حتما یک طرفش خالی می‌ماند. تمام کاشی اگر می‌رفت زیر انبر هرچقدر هم که زور می‌زدی نمی‌شکست. سر انبر را می‌بردم داخل لیوان. این شکلی تکه های شکسته‌ی کاشی در هوا پرت نمی‌شدند. زیبایی آینه به این بود که هر تکه ای با تکه‌ی قبل متفاوت باشد. موج‌هایی که فاطمه روی آینه کشیده بود تکه های کوچک و بزرگ می‌خواست. به اندازه‌ی یکی دو ساعت کاشی چسباندن برایش شکستم، قهوه ریختم و به اتاق مطالعه رفتم. حدس زدم قهوه‌ی مانده گیرایی بیشتری داشته باشد. لابد موادش بیشتر توی آب حل شده بودند. لابد بیشتر جا افتاده بود.

پرده را کشیدم. چراغ مطالعه‌ام را روشن کردم. با بیدل شروع کردم. خواندن گرم شدن می‌خواست و بیدل گرمم می‌کرد. می‌گفت: «سهل است گذشتن ز هوس‌های دو عالم/ گر مرد رهی یک دو قدم در گذر از خود/ یاران عدم تاز، غبار تپشی چند/ پیش از تو فشاندند دراین دشت و در از خود» بیدل آدم را به رقص می‌آورد. قرار روزانه‌ام با خودم این بود که بیدل خوانی‌هایم پنج دقیقه ای باشند. پنج دقیقه های مرده. قبل خواب، قبل غذا، تا آژانس بیاید، تا فاطمه برای نماز وضو بگیرد؛ و هر بار به خودم که می‌آمدم یک ربع را رد کرده بودم. «وقتی یتیم بودیم» را ادامه دادم. به فصل پنجم رسیده بودم. پیشنهاد علی بود. با کریستوفر و آکیرا در شانگ های بودم. محله‌ی چینی‌ها پر از فساد بود. پر از بیماری. پر از فحشاء. نباید به آنجا می‌رفتیم. آکیرا که کریستوفر را ریفیق صدا می‌کرد دلم ریفیق می‌خواست.

ناهار آبگوشت داشتیم. آبگوشت و پلو سبزی. آبگوشت و پلو سبزی و ماست. روی همه‌ی میزها پر بود. سفره‌ی قلمکار را جلوی تلویزیون پهن کردیم. فیلم داشت. اسمش پسر کارگردان یا چیزی توی این مایه‌ها بود. یکی از حسرت‌هایم این بود که فیلمساز نشدم. ماستمان تمام شد. رفتم ماست بیاورم. درش شل بود. از دستم تلاپ افتاد زمین. گوشه گوشه‌ی خانه پر از ماست بود. موقعیت مان هم اقتضای خنده داشت هم اقتضای گریه. گند زدن‌های این شکلی خوب بود.

تا به خودمان جنبیدیم ساعت از پنج گذشته بود. فاطمه شام شب را گذاشت که بپزد و باز خوابیدیم. خواب بهانه بود. یک ساعت به حرف‌های زن و شوهری گذشت تا خوابمان ببرد. فاطمه زود تر از من خوابش برد. من وقتی یتیم بودیم را ادامه دادم تا خوابم برد.

قرار بود شب با احسان برویم کهک. قرار بود هر کسی شامی بسازد، برای نماز برویم امام زاده بعد برویم پارک کهک که هوای خنک و مطبوعی داشت. گوشی‌ام بی صدا بود و احسان چند باری تلفن کرده بود. بهش تلفن کردم. برنامه کنسل بود. اهل و عیال از اصفهان به سمت خانه‌شان راه افتاده بودند. فاطمه که شنید بور شد. روزهای تعطیل دلش توی قم می‌گرفت.

دوش گرفتم. برگشتم به اتاق مطالعه. باید گزارشی از «بازگشت به عقل» کلی جیمز کلارک آماده می‌کردم. دوستش داشتم. نه به خاطر نثر روان و رسایش. که آن هم بود. و نه به خاطر این کتاب را خانم پور محمدی، مترجم اثر خود به من هدیه کرده  بود. که آن هم بود. بیشتر از همه به خاطر عنوان فصل آخرش که روزی دوست داشتم عنوان پایان نامه‌ی دکتری‌ام باشد: عقلانیت مادر بزرگ من. دلم می‌خواست عنوان پایان نامه‌ام عقلانیت دینی مادر بزرگم باشد. مسخره‌ام می‌کردند. وقتی توی کتاب کلارک این عنوان را دیدم می‌خواستم بال در بیاورم. او آنچه من می‌خواستم را نوشته بود.

میانه های خواندن تلفن زنگ زد. از بنیاد نخبگان اصفهان بودند. یکی دو روزی می‌شد که تماس می‌گرفتند. می‌خواستند برای برنامه ای در مشهد حضور داشته باشم. دوستی دیگر از قم را هم دعوت کرده بودند. قرار بود برای هر دویمان ماشین بگیرند. آن دوست دیگر کارش این بود. حضور در جلسات و برنامه‌ها و همایش‌ها. حالا دیگر می‌شد گفت چهره‌ی تقریبا شناخته شده. قرار بود یک روزه برویم و برگردیم. این ایده چیزی بود که قبل از تماس بچه های نخبگان در ذهن خودم چرخ خورده بود. مشهد یک روزه. دوست مان گفته بود برایش بلیط هواپیما بگیرند. خانمی که پشت تلفن بود داشت زمان رفت و برگشت را چک می‌کرد که توی حرفش پریدم و گفتم چرا!؟ گفتم این همه هزینه برای رفت و برگشت و اسکان من معنایی ندارد. تنگناهای اقتصادی فعالیت‌های فرهنگی را به یادش آوردم و گفتم من ارزش این همه هزینه را ندارم. تعارف نمی‌کردم. باورم این بود. با این پول کلی کتاب نه، چند جلدی که می‌شد بخرند و توی دفترشان بگذارند. بعد از تلفن پیامک زد که درود بر شرافتتان و خواست کسی را با آشنایی به همان موضوع در مشهد معرفی کنم.

دلم گرفت. از خانه نشینی خسته شده بودم و این فرصت‌ها را هم از دست می‌دادم. تمام روزهای گذشته از خدا کاری خواسته بودم که سفر داشته باشد، هیجان داشته باشد، آدم داشته باشد، شور داشته باشد، دنیا دیدن داشته باشد، آبرو داشته باشد، وجهه داشته باشد، پول داشته باشد. از مسیر خانه – کتابخانه خسته شده بودم. تمام روزهای گذشته تصور کرده بودم که برای فاطمه دوره ای یکی دو روزه در تهران یا شهری دیگر بگذارند. آن وقت من شاید می‌رفتم مشهد. شاید می‌رفتم شمال. کمی حرکت، کمی سفر، همین قدر هم کفایت می‌کرد. آنچه گفته بودم اعتقادم بود. حرف‌هایم ارزش آن همه هزینه نداشت.

در خانه سیب زمینی و پیاز نداشتیم. بهانه‌ی قدم زدن شبانه مان با فاطمه سیب زمینی و پیاز بود. 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 11:58  توسط عین القضات   | 

5 شهریور 92

سه شنبه 5 شهریور 92

موبایلم را بی صدا کرده‌ام. چرا؟ نمی‌دانم. دیگر نیمه شب‌ها منتظر پیام کسی نیستم که بخواهم گوشی‌ام را بی صدا کنم. منتظر که بودم بی صدایش می‌کردم و می‌خوابیدم. پیام که می‌آمد بی صدا از خواب بیدار می‌شدم. این بار با پیام مادر زن بیدار می‌شوم. بی صدا. پیش از خواندن به ساعت نگاه می‌کنم. تازه اذان صبح داده‌اند. مادر زن کارت بانکی‌ام را پیدا کرده است. چند روزی ست که گم شده است. قم که نبود یعنی باید اصفهان جا مانده باشد. مثل همیشه. چند روزی گشته‌ایم و گشته‌اند و خبری نشده است. حالا مادر زن می‌گوید خدا هدایتتان کند. الآن پیدایش کردم. در سر به هوا بودن و گم کردن چیزهای شخصی‌ام شهره شده‌ام. جواب می‌دهم خدا سایه‌ی مادر زن را بر سر هدایت نا شدگان حفظ کند. می‌گوید حدس بزنید چه کاری انجام می‌داده ام که پیدایش کرده‌ام؟ حدس زدنش کار سختی نیست. بعد از این چند سال می‌دانم مادر زن از خواب بیدار شده است و پیش از آنکه اهل و عیال را برای نماز صبح صدا بزند لباس‌ها را توی ماشین لباس شویی ریخته است. کارتم توی جیب شلوار بوده است.

ایمان را صدا می‌زنم. نماز می‌خوانیم. یک لیوان شیر و یکی دوتا شیرینی می‌خوریم و از خانه بیرون می‌زنیم. مقصدمان تهران است. تهران جایی است که سفارت ایران در انگلستان به جای لندن آنجا قرار دارد. برای مهر خروج ایمان باید برویم تهرن. با تعریف‌های ایمان شاید این بار زیاد برایش بد نشده باشد. رفتن از قم تا تهران مطمئنا ارزان‌تر از گشت زدن در لندن در می‌آید. خودم هم می‌دانم حرف مسخره ای می‌زنم. تعطیلی سفارت خانه های دو کشور جز برای کشورهایی مثل ترکیه و امارات سودی نداشت. حماقت. حماقت. حماقت. اگر حماقت نبود پس خیانت بود.

سوار تاکسی می‌شویم. حرم. هفتاد و دو تن. تهران. ترمینال جنوب. ایمان جمعیت ایستاده و منتظر در هفتاد و دو تن را که می‌بیند هول برش می‌دارد. تجربه‌هایم را نمی‌توانم در چند دقیقه به او منتقل کنم. هر چه می‌گویم چند لحظه. هرچه می‌گویم آنقدر ماشین هست که. پژوی 206 که برایمان بوق می‌زند می‌گوید سوار شویم. فرصت نیست برایش جمله‌ی هادی نیلی را بگویم که 206 برای یک زوج اروپایی ست و سگشان که روی صندلی عقب دراز بکشد. که خسته می‌شویم. که له می‌شویم. مخصوصا کنار تو که ماشاء الله بدن سازی کار می‌کنی. عجله دارد و زودتر از من سوار می‌شود. وسط می‌افتد. کنار پنجره می‌نشینم، آب می‌خورم و میان موسیقی بلندی که پخش می‌شود تا تهران می‌خوابم. آنقدر خوابم می‌آید که نمی‌فهمم آفتاب از پنجره کلافه‌ام کرده است. کلافگی را از دهان باز توی عکس می‌فهمم. ایمان از خوابیدن با دهان بازم عکس گرفته است. زشت شده‌ام. می‌خواهم بگویم چقدر بد که آدم‌ها در خواب اختیارشان دست خودشان نیست. به بیداری فکر می‌کنم و اختیار. هست؟ نیست؟ اگر نیست با خواب چه فرقی دارد؟ اگر هست چه گلی به سرم زده است؟ همیشه حرف خواب که می‌شود می‌گویم مرا بیداری‌هایم بدبخت کرد. آدم‌ها که می‌شنوند دنبال رد پای بدبختی در زندگی‌ام می‌گردند. ظاهر زندگی خوب است. جمله‌ام را حمل بر طنز و شوخی و شکم سیری می‌کنند. چقدر خوب است که دل آدم هزار تو دارد.

به ایمان می‌گویم این بار که برگشتی فقط جسمت را از ایران نبر. روحت را هم ببر. این را دیشب به سید مجتبی هم گفته‌ام. وقتی برایم از گونه های مختلف باران در کرواسی می‌گوید. به ایمان وقتی می‌گویم که پایش چلوی دکه های روزنامه فروشی ترمینال جنوب سست می‌شود و تیترهای شلوغ و دروغ روزنامه‌ها چشمش را می‌گیرند. به نظرم می‌رسد آن‌ها که می‌روند بیشتر از آن‌ها که می‌مانند اسیر حواشی این سرزمین اند. حرفم را نمی‌فهمد. حسش را نمی‌فهمم. سکوت می‌کنیم و عبور می‌کنیم.

مترو شلوغ است. ایمان دنبال نقشه‌ی خط‌های مترو می‌گردد. می‌گویم هست. می‌بیند نیست. سوار که می‌شویم تابلوی توی واگن را نشانش می‌دهم. کمی خط‌های مترو را که می‌بیند از متروی لندن می‌گوید که مثل خانه‌ی زنبور است. مثل لوله کشی است. بعد می‌گوید آب و هوای زیر زمین متروی لندن مثل آب و هوای روی زمین تهران است. این یعنی هوای تهران آلوده است. ایستگاه امام پیاده می‌شویم. سوار پله برقی‌های بلندی می‌شویم که تا سطح زمین می برندمان. می‌گوید آنجا پله برقی‌ها دو تکه است. منظورش را نمی‌فهمم. منظورش این است که آدم‌ها یک طرف پله برقی می‌ایستند تا کسانی که عجله دارند از طرف دیگر بروند. پله‌ها را نشانش می‌دهم و می‌گویم اینجا اگر گسی عجله داشته باشد از پله‌ها می‌رود.

باغ ملی دوست داشتنی. می‌رسیم. از وقتی برای پیگیری کارهای ایمان پایم به باغ ملی باز شده دوستش داشته‌ام. آتقدر بکر است که فکر می‌کنم کشفش کرده‌ام. در میان‌های و هوی تهران، ناگهان یک جای دنج، یک جای وسیع، جایی که به تاریخ تعلق دارد، باغ است، سر در دارد، تمیز است، خلوت است، بوی فیلم‌های قدیمی می‌دهد، باغ ملی را کشف کرده‌ام و به هیچ کس نشانی‌اش را نمی‌دهم. کشفم را به ایمان نشان می‌دهم. در کفش می‌ماند. می‌گوید بایستیم عکس بگیریم. می‌گویم بعد از کارهایمان.

داخل وزارت خارجه می‌شویم. پیش از ما گروهی خبرنگار وارد شده‌اند. حراست اسم‌ها را می‌پرسد. خبرنگاری که جلوی من است می‌گوید دکتر (....) موسوی. خنده‌ام می‌گیرد. می‌خواهم برای تمسخر او هم که شده بگویم دکتر مسعود دیانی و بعد ایمان را پشت سرم نشان بدهم و بگویم دکتر ایمان دیانی. نمی‌گویم. حراست زیر اسم دکتر موسوی می‌نویسد مسعود. می‌نویسد ایمان.

ایمان باورش نمی‌شود که کارش به سادگی یک آب خوردن حل شود. باورش نمی‌شود همه‌ی آن عربده کشی‌های موقع اشغال سفارت انگلستان کشک باشد؛ و این یعنی بعد از دو سال حرف‌های من باورش می‌شود. در روزهای تردید و دو دلی میان انتخاب کانادا یا انگلستان که شرایط بهتری برایش داشت با رندی می‌گفتم انگلستان را انتخاب کند. معتبر ندانستن مدرک دانشگاه های انگلستان توسط ایران می ترساندش. من خیالم تخت بود. آنقدر آقا زاده در لندن درس می‌خواند که کسی چنین تصمیمی نگیرد. پر بودیم از شعارهای پوشالی که مردم ساده و بی خبر باورش می‌کردند.

بیرون می‌آییم. کارمان تمام شده است. زودتر از آنکه فکرش را می‌کردیم. در وسعت باغ ملی بلا تکلیف می‌مانیم. حالا چه کنیم؟ عکس می‌گیریم و می‌رویم ضلع غربی باغ، می‌رویم موزه‌ی ملک. آنجا فقط جای فاطمه را خالی می‌کنم. نه هیچ کس دیگر را. از میان همه‌ی آنچه می‌بینم و همه‌ی توضیحات جوان خوش بر و روی خوش سخن برایمان می‌گوید چند تصویر و چند نام بیشتر در در خاطرم نمی‌ماند. سکه‌ی ولایت عهدی امام رضا، نامه‌ی کمال الملک به مجلس، خط غبار، عمله‌ی طرب و پارچه‌ی صد رس؛ و خانواده‌ی حاج حسین ملک که برای همیشه می‌مانند. می‌دانم که روزهایی نه چندان دور باز بر می‌گردم. تنها یا با فاطمه. بیشتر می‌مانم و بیشتر به خاطر می‌سپارم.

همان مسیر را بر می‌گردیم. تا قم. باز هم توی ماشین خوابم می‌برد. مادر رفته است حرم. ما هم می‌رویم حرم. بعد از آنکه ایمان را ببرم بازار میوه. بعد از آنکه برویم فالوده بستنی نمونه که هنوز توی کاسه های گل سرخ قدیمی و با قاشق هزار بار مصرف فلزی فالوده بستنی می‌آورد. بعد از آنکه لب میدان میوه از بوی سیراب شیردان‌های تازه مست شویم.

با مادر به خانه بر می‌گردیم. من دیرم شده است. ساعت سه با حاج آقا قرار گذاشته‌ام. لباس‌هایم را آماده می‌کنم. عمامه‌ام را از نو می‌بندم. بهانه‌ی قرار پیام تبریکی است که روز جهانی مسجد برای حاجی فرستاه ام. حاجی دلش می‌خواست کاری برای مسجد بکنم. ناهار ماهی داریم. می‌گویم منتظر من نمانند.

جلسه مان دو تکه می‌شود. تکه ای در خلوت دو نفره و تکه ای با حضور دیگران. خلوت‌های دو نفره ی من و حاجی رؤیایی است. حرف هم، نگاه هم، حس هم، درد هم و مسأله ی هم را می‌فهمیم. قبل از تکه‌ی دوم کار را بسته‌ایم. تکه‌ی دوم با حضور مسئول مرکز قم آغاز می‌شود. عجله دارد. می‌خواهد از آنچه بین من و حاجی گذشته است خبردار شود. حاجی به رسم ادب و حرمت چند کلمه ای توضیح می‌دهد. خلوتمان به هم خورده است. با نگاه به هم می‌فهمانیم که مابقی صحبت‌ها بماند برای وقتی دیگر و خلوتی دیگر. قبل از خداحافظی سراغ آقای فیضی را می‌گیرم. راننده‌ی دوست داشتنی حاجی است. طبقه‌ی بالا را نشانم می‌دهند. می‌روم بالا. خواب است. دلم برایش تنگ شده است اما دلم نمی‌آید از خواب بیدارش کنم. می‌دانم مثل همیشه آفتاب نزده نان سنگک تازه را خریده و صبحش را از در بالایی حوزه‌ی دماوند آغاز کرده است و آخر شب همان جا به پایان می‌رساند. بیدارش نمی‌کنم و از مرکز بیرون می‌زنم.

ساعت پنج است که به خانه می‌رسم. ایمان توی اتاق مطالعه خوابیده است. مادرم روی کاناپه کتاب می‌خواند. تسلی بخشی‌های فلسفه را دوست داشته است. هر از چند گاهی بخشی از آن را برایم می‌خواند. پایین کاناپه می‌نشینم و ناهار می‌خورم. ایمان بیدار می‌شود و بهانه‌ی رفتن می‌گیرد. مادر بلند می‌شود و وسایل را جمع و جور می‌کند. من بلند می‌شوم و چایی دم می‌کنم.

آژانس می‌گیرم و می‌رویم هفتاد و دوتن. برای هزارمین باید برای مادر و ایمان الکی توجیه کنم که چرا قم ترمینال درست و درمان ندارد و ما همیشه باید لب این میدان انواع و اقسام تجربه‌ها را برای آمدن به اصفهان و رفتن به تهران کسب کنیم. سه شنبه است. جمعیت زیادی منتظر اتوبوس ایستاده‌اند. یکی دو اتوبوس می‌آید و می‌رود و نوبت به ما نمی‌رسد. می‌پرم لب میدان و برایشان ماشین سواری جور می‌کنم. قیمتش را مناسب می‌گوید. می‌گویم سه نفر حساب می‌کنیم تا مادر و ایمان راحت باشند. خداحافظی می‌کنیم. ایمان را تا روز رفتنش نخواهم دید.

غروب است. هوای دلگیری است. سکویی توی میدان پیدا می‌کنم و چند دقیقه ای رویش می‌نشینم. دلم سیگار می‌خواهد. می‌روم از دکه‌ی لب میدان یک نخ سیگار می‌خرم و بر می‌گردم روی سکو می‌نشینم. آتشش می‌زنم. به پایم خاکستر می‌شود. راه می‌افتم. تا حرم را با تاکسی می‌روم. هنوز غروب است. هنوز دلگیر است. در غروب‌های دلگیر و داغ قم پیاده روی می‌چسبد. پیاده می‌روم تا خانه‌ی کتاب. دلم کتاب می‌خواهد. درخت ارغوان را می‌خرم. کار پرویز دوایی. یکی دو هفته‌ی پیش که مشهد بودیم در یک کتاب فروشی کسی با اشتیاق به دوستش معرفی می‌کرد. گدا را می‌خرم. کار نجیب محفوظ. گدا را زهرا پیشنهاد داده بود و البته گفت فعلا نخوانمش. پیشنهاد اولش را می‌پذیرم و پیشنهاد دومش را نه. می خرمش تا بخوانمش. شعر معاصر جهان عرب را می‌خرم. کار همیشه استاد شفیعی کدکنی. این بار اما به عشق شعر معاصر عربی که چندماهی است در آن اقامت کرده‌ام؛ و من بیابان همسرم باد را برای فاطمه می‌خرم. همان جا خودکاری می‌گیرم و به فاطمه تقدیمش می‌کنم: به همسرم که باران است.

از خانه‌ی کتاب که بیرون می‌آیم. شب شده است. هوا دیگر دلگیر نیست. هوا که دلگیر نباشد و شب باشد جان می‌دهد برای پیاده روی. پیادهمی‌روم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 0:44  توسط عین القضات   | 

3 شهریور 92

یکشنبه 3 شهریور 92

نیمه شب رسیدیم قم. مادر و ایمان هم آمدند. ایمان یکی دو روزی می‌شد که بر گشته بود. آمد قم با هم برویم تهران کارهای برگشتش را هماهنگ کند. کمتر از یک ماه می‌ماند. یک سال و نیم می‌شد که رفته بود و برای اولین بار به خانه‌ی جدیدمان می‌آمد. هدیه سنگ تمام گذاشته بود. خانه که رسیدیم هر کسی به کاری مشغول شد. ایمان اول از همه تسلی بخشی‌های فلسفی را برداشت. فاطمه گل‌ها را آب داد. مادر میوه‌ها و شیرینی‌هایی که از اصفهان آورده بودیم را توی یخچال گذاشت. من قهوه ساختم و رخت خواب‌ها را را بیرون آوردم. یک ساعت و نیم مانده بود تا اذان بدهند. مادر به نماز شب مشغول شد. فاطمه خوابید. ایمان بین خواب و بیداری بود. من به بهانه‌ی نان خریدن از خانه بیرون زدم.

رکاب زدن در هوای خنک نیمه شب، در کوچه های خلوت شهر غنیمتی بود که از دستش نمی‌دادم. نان گرفتن بهانه بود. نان اول تنور به چه دردم می‌خورد. تا اذان بدهند یک ساعت مانده بود. یک ساعت رکاب زدم. تند رفتم. آرام رفتم. موج برداشتم. صاف رفتم. سربالایی، سرپایینی. به رفتگرها سلام کردم. خدا قوت قوت گفتم. برای خودم شعر خواندم. آواز خواندم. تصمیم گرفتم. اراده کردم. نو شدم.

تصمیم‌های بزرگ زندگی نیازمند حرکت بودند. نیازمند سرعت. رکاب می‌زدم و سرعت می‌گرفتم و به تصمیم‌های بزرگ فکر می‌کردم. تصمیمی که می‌خواستم بگیرم برایم پر بود از ابهام. زندگی بدون موبایل ممکن بود؟ از دستش خسته شده بودم. خودم را لب دریا تصور می‌کردم؛ چند لحظه ای آرام، ساکت و خاموش؛ و ناگهان پرتش می‌کردم به دورترین نقطه‌ی دریا که زورم می‌رسید. دلم به شدت دریا می‌خواست اما اگر به تصمیم می‌رسیدم منتظر دریا نمی‌ماندم.

زندگی بدون موبایل چه شکلی می‌شد؟ کنارش که می‌گذاشتم از کجا باید نان می‌خوردم؟ منی که همچون کارگر روزمزد باید منتظر تماسی زنگی چیزی می‌نشستم تا پیشنهادی باشد و نانی در بیاید. کثرت سفرها و جا به جایی‌ها و خانه نبودن‌هایم مانع از این می‌شد که به تلفن خانه فکر کنم. شاید خوش به حال آن‌هایی بود که رییس دفتر داشتند. در ذهنم برای خودم رییس دفتر انتخاب کردم و به رؤیاهای خودم خندیدم. این همه‌ی ماجرا نبود. روابط عاطفی و انسانی زیادی هم به این ابزار گره خورده بود. کنارش که می‌گذاشتم بی شک مختصات این رابطه‌ها دچار تغییر می‌شد. تصمیم برای کنار گذاشتنش جدی بود. فقط باید کمی صبر می‌کردم.

اذان که دادند به نانوایی رفتم. به قاعده‌ی یک ساعت نان از تنور در آورده بود. یکی دو ساعت دیگر که می‌گذشت حتی یک دانه از همین نان‌های اول تنور هم باقی نمی‌ماند. سحر خیز کم پیدا می‌شد. صبح که آفتاب می‌زد غلغله ای به پا می‌شد. حد اقل کاروایی که برای سحرخیزی می‌گفتند فرار از صف نان بود. سر صحبت را با شاطر باز کردم تا فرصت کافی برای انتخاب بهترین نان از بین نان‌هایی که از تنور بیرون می‌آمدند داشته باشم. می‌گفت نان وا یعنی نان وای. مشتری نباشد وای. مشتری باشد بیشتر وای. خمیر خراب شود وای. نان بسوزد وای. می‌گفت نان وای است نه نان وا. وای را دوست داشتم؛ ای وای را.

به خانه که برگشتم ایمان از رخت خواب بیرون آمد. می‌گفت نان سنگک داغ برشته لذتی است که در انگلستان پیدا نمی‌شود. در این یکی دو روز فهرستی از لذت‌های وطنی را کشف کرده بودیم که باید قدرش را می‌دانستیم و نمی‌دانستیم. لذت پیتزای پر ملاط. لذت انرژی ارزان، غذای ارزان، غذای حلال، لذت حمل و نقل مفت. لذت پوشاک مفت. قرار شد شب برویم حرم. برویم پیتزا بخوریم. لباس بخریم و لذت‌های وطنی را تجربه کنیم. نماز خواندیم. خوابیدیم. مادر از درد به خودش می‌پیچید. 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 3:8  توسط عین القضات   | 

28 مرداد 92

دوشنبه 28 مرداد 92

خودم را خراب کردم. این را حتی به فاطمه هم نگفتم. نمی‌دانستم از میان همه‌ی آدم‌هایی که آمده بودند و رفته بودند این اتفاق برای چند نفر رخ داده بود. این شاید از خصوصی‌ترین و محرامانه ترین بخش‌های زندگی آدم‌ها به حساب می‌رفت. چه کسی حاضر بود با صدای بلند اعلام کند که یک روزی خودش را خراب کرده است؟ این مهم نبود. مهم امکان رخ دادن این واقعه بود. مثل پتک همیشه بالای سر آدم‌ها بود. همه‌ی آدم‌ها می‌توانستند مثل آن روز تابستانی داغ من گرما زده شوند. مسموم شوند و آنقدر به اسهال و استفراغ مبتلا باشند که حتی به اندازه‌ی آنکه آسانسور، هفت طبقه را بالا برود تاب نیاورند و خودشان را خراب کنند.

خودم را خراب کرده بودم. تحقیر شده بودم. انسان بودن به معنای همیشه در معرض تحقیر قرار داشتن بود. تحقیرهایی که مرز نمی‌شناخت، تاریخ و جغرافیا بر نمی‌داشت، شأن و منزلت حالی‌اش نمی‌شد، شاید هم می‌شد. هر قدر شأن و منزلت آدم‌ها بالا تر می‌رفت تحقیر شدن‌ها سخت‌تر، شکننده تر و خرد کننده تر می‌شد.

انسان بودیم. ضعیف بودیم و کسی این ضعیف بودن را درک نمی‌کرد. انتظار از انسان بودن بالاتر از توانمان بود. شکننده بودیم، به حکم انسان بودنمان همیشه در معرض تحقیر بودیم. تحقیر به ضعف، تحقیر به بیماری، تحقیر به جهل، تحقیر به ترس، تحقیر به نیاز، تحقیر به شهوت، تحقیر به خطا، تحقیر به احتیاج، تحقیر به دوست داشتن، تحقیر به تجاوز، تحقیر به سابقه، تحقیر به اسرار پنهان، تحقیر به آرزو، تحقیر به فقر، تحقیر به خاطر مسئولیت، تحقیر به خاطر تعهد، تحقیر به اسهال، تحقیر به استفراغ، تحقیر به نیافتن محلی برای تخلی، تحقیر به همه‌ی آنچه معنا و اقتضای انسان بودن است.

انسان وضعیت بغرنجی داشت. این را آن روز که خودم را خراب کردم فهمیدم. آن روز را کسی ندید. اما تا کجا می‌شد پیری و ضعف و بیماری را از خود دور نگه داشت؟ تا کجا می‌شد نیاز و احتیاج را از خود دور نگه داشت؟ تا کجا می‌شد از دام شهوت گریخت و هیچ گاه تحقیر نشد؟ تا کجا می‌شد محتاج کسی نشد؟ آن روز که خودم را خراب کردم با تمام وجود از بیماری و پیری ترسیدم. بیمارها و پیرها لابد خیلی تحقیر می‌شدند. آن هم پیش روی دیگران. انسان ضعیف‌تر از آنچه خود و دیگران فکر می‌کردند بود. همین.

پ. ن :

از تاریخ نوشتن این متن یک سال می گذرد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 18:25  توسط عین القضات   | 

30 بهمن 91

دوشنبه 30 بهمن 91

یک ربع به پنج از خواب بیدار شدم. هشت و نیم تهران با دکتر بهشتی کلاس داشتم. شلوار کتان و تی‌شرتم را پوشیدم. هر دو سبز. فاطمه گفته بود پالتویم را بپوشم. فکر کردم در طول روز کلافه‌ام می‌کند. کاپشن پوشیدم. به جای صبحانه یک فنجان شیر و یک دانه توتک خوردم. چیزی مردد میان شیرینی و بیسکوییت بود که دماوندی‌ها درست می‌کردند. از آسانسور که بیرون آمدم سردی هوا توی صورتم زد ولی از بادهای پر سر و صدای طبقه‌ی هفتم خبری نبود. زیپ کاپشن را تا ته بالا کشیدم و سرم را توی کلاهش فرو بردم. جوی کنار خانه پر از آب بود. یک صبح خوب را آغاز کرده بودم.

تا سر خیابان پیاده رفتم. تنها چیزی که سکوت خیابان را به هم زده بود صدای رادیوی دو موج رفتگر شهرداری بود که با کش به دسته‌ی سطلش بسته بود. تک و توک ماشین‌هایی می‌آمدند و بی توجه به دست تکان دادن‌های من می‌گذشتند. سرمای هوا اجازه‌ی انتظار نمی‌داد. آنقدر پیاده رفتم تا ماشینی برایم توقف کرد. راننده‌ی جوانی داشت. حدس زدم طلبه باشد. پرسید: حرم؟ گفتم بله، حرم. سوار شدم. می‌دانستم مسافرکش نیست و برای رضای خدا سوارم کرده است اما هیچ حرفی به نظرم نمی‌رسید که با او در میان بگذارم و سکوت داخل ماشین را بشکنم. دلم می‌خواست دست کم رادیوی ماشین را روشن کند. نکرد. روبروی حرم. لب پل آهنچی پیاده شدم. پول نگرفت. سعی کردم سکوت داخل ماشین را با تشکری گرم جبران کرده باشم.

اذان می‌دادند. رودخانه پر از آب بود. آن روزها سر ریز سد را توی رودخانه ریخته بودند. اختلاف سطح دو تکه از رودخانه آبشار کوچکی ساخته بود که صدای حرکت آب را چند برابر می‌کرد. شاید به جای من هر اصفهانی دیگری هم بود ذهنش می‌رفت طرف زاینده رود که ماه‌ها بود حتی یک قطره آب هم ندیده بود. تا اصفهانی نبودی نمی‌فهمیدی چه طنزی در این ماجرا نهفته است که رودخانه‌ی قم بیشتر از زاینده رود اصفهان آب داشته باشد. دست فروش‌های روی پل هنوز سفره می‌فروختند.

نماز را در حرم خواندم. بی هیچ تعقیباتی. خودم را به آن سوی پل آهنچی رساندم. سوار ماشین‌های هفتاد و دو تن شدم. از راننده خواستم بخاری ماشین را خاموش کند. در آستانه‌ی خفگی بودم. معلوم بود حسابی سردش شده که به محض سوار شدن بخاری را تا آخر روشن کرده بود. می‌خواستم سوار اتوبوس‌هایی بشوم که مقصدشان ترمینال آرژانتین باشد. کلاسمان توی خیابان ولیعصر برگزار می‌شد. بالاتر از پارک ساعی. هیچ کدام از اتوبوس‌هایی که برای مسافر انواع و اقسام داد و فریادها را راه انداخته بودند و تهران یک نفر و دو نفر می‌کردند به سمت آرژانتین نمی‌رفتند. چاره ای نبود. باید سوار ماشین‌های شخصی می‌شدم. از پی سال‌ها سفر با مسافرکش‌های شخصی یاد گرفته بودم چگونه خیز بردارم که بتوانم با قیمتی مناسب صندلی جلو بنشینم. روحانی جوان و همسرش را که منتظر ماشین بودند زیر نظر گرفتم. معلوم بود که قیمت برای روحانی جوان و هیکلی مهم است. به محض این که با یک پژوی مشکی به توافق رسید خودم را به ماشین رساندم و گفتم: تهران آقا؟ و پشت بندش گفتم چند؟ راننده جوانی بود با قیافه ای مظلوم و بی آزار. گفت چهار عقب، پنج جلو. گفتم چهار می‌دهم جلو می‌نشینم. گفت چهار و نیم. چند جمله ای به چانه زنی‌ای گذشت که برنده‌اش من بودم. مسافر چهارم هم بلافاصله سوار شد. لابد همان طور که برای من صندلی جلو نشستن مهم بود برای او ماشین پر آماده‌ی حرکت اهمیت داشت.

تا تهران را خواب بودم. چیزی شبیه به لحظه‌ی بیهوشی در اتاق عمل بود. از عمل جراحی هفت سالگی ام این قدر یادم هست که دکتر سنبلستانی گفت تا ده را بشمارم و من یادم هست که فقط تا سه را شمردم و بعد از آن یکی از دلنشین تر احساسات زندگی‌ام را تجربه کردم. خوابی که مرحله‌ی انتقالش را درک می‌کردم. توی ماشین، شمارش تا لحظه بیهوشی صحبت‌های ترکی روحانی جوان و همسرش بود. ساعت هفت و نیم میدان بهمن از خواب بیدار شدم. از راننده عذرخواهی کردم که کنار دستش خوابم برده است. خسته تر از آن بودم که بتوانم جلوی خوابیدنم را بگیرم.

تا شروع کلاس یک ساعت فاصله داشتم. می‌دانستم که در تهران یک ساعت یعنی کشک. مخصوصاً وقتی که قرار باشد از جنوب تا جایی نزدیکی‌های شمالش را بروی. خودم را با تاکسی به میدان راه آهن رساندم و سوار اتوبوس‌های تجریش شدم. صندلی‌ای کنار پنجره را انتخاب کردم و رویش نشستم. می‌دانستم که این سعادتی زودگذر خواهد بود. مگر می‌شد در آن شهر بی در و پیکر و در آن مسیر دور و درازی که من پیش رو داشتم پیرمردی سوار اتوبوس نشود و من مجبور نشوم جایم را به او بدهم. چه خیال باطلی. روی صندلی روبرویم دو پسر بچه‌ی نوجوان حوای پانزده شانزده سال نشستند. یکی با دف و یکی تنبک. بیش از هر چیز ترکیب رنگ صورتی و بنفش حاشیه‌ی دف توی ذوق می‌زد. از چهره‌ی زنی که روی صفحه‌ی دف نقاشی شده بود آن قدری باقی نمانده بود که بشود درباره‌اش نظر داد. دف کار بود نه دف تفنن. دف زیر باران حتی.

ایستگاه مهدیه آنچه در انتظارش بودم اتفاق افتاد. پیرمردی سوار شد . چند لحظه صبر من برای آنکه شاید یکی از جوان‌های دور و بر سبقت بگیرد و جای خود را به او بدهد فایده ای نداشت. جایم را به او دادم . خودم را به پنجره‌ی سمت چپ چسباندم و به تماشای مغازه‌ها و ساختمان‌های خیابان ولیعصر مشغول شدم. اتوبوس از منیریه  گذشت . باز هم مغازه‌ی علی دایی را پیدا نکردم. پیاده هم که این مسیر را قدم زده بودم پیدایش نکرده بودم. باید یک بار خجالت را کنار می‌گذاشتم و از یکی از مغازه دارها می‌پرسیدم: آقا ببخشید مغازه‌ی علی آقا کجاست؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 21:56  توسط عین القضات   | 

28 بهمن 91

شنبه 28 بهمن 91

تا حوالی نه و نیم خوابیدم. از سفری طولانی برگشته بودیم. از یک هفته بیشتر شده بود. تمام خواب‌هایم بوی خستگی و کوفتگی می‌دادند. طنز ماجرا آن بود که در همه‌ی لحظه لحظه های سفر برای چنین روزی نقشه‌ها کشیده بودم. به خودم وعده‌ی یک روز خوب، یک هفته‌ی پرکار و پر انرژی، یک شروع در اوج را داده بودم. با این‌ها دلشوره های سفر را از سرم باز کرده بودم. اگر این وعده‌ها نبود تا ظهر می‌خوابیدم. خسته تر از این حرف‌ها بودم.

دوش نگرفتم. حالش را نداشتم. از میان لباس‌هایی که فاطمه از داخل ساک بیرون گذاشته بود پیراهن و شلواری قهوه ای کنار گذاشتم. از فریزر ته مانده‌ی نان لواش‌هایی که نمی‌دانستم کی و کجا خریده‌ایم را بیرون آورم. چایی دم گذاشتم و نان سرد و پنیر و عسل خوردم و در این میان به رادیو گوش می‌کردم. خبرنگاری میان موسیقی‌های دوست داشتنی پرید و از هزینه های سرسام آور بیماران سرطانی سخن به میان آورد. " خانه خراب" بهترین واژه برای سرطانی‌ها و خانواده‌هایشان بود. خبرنگار می‌گفت هزینه های درمانشان کمرشکن شده است. می‌گفت خیلی‌هایشان مجبور شده‌اند خانه‌شان را برای ادامه‌ی روند درمان بفروشند و بی خانمان شوند. من به آن‌هایی فکر می‌کردم که خانه ای برای فروش نداشتند. خبرنگار می‌گفت تازه این به شرطی است که درمان سرطان عوارضی دیگر به دنبال نداشته باشد. در لحنش پوزخند تلخی بود که جواب خودش را می‌داد: مگر می‌شود؟ تحریم خاموش بی صدا قربانی می‌گرفت. نه از آن‌ها که شعار بی تأثیری‌اش را می‌دادند. آن‌ها هم شاید به سرطان یا بیماری‌هایی از این دست مبتلا می‌شدند اما بعید بود مثل مردم عادی برای درمانش خانه خراب شوند. آرمان بازی‌ها و قیافه گرفتن‌هایش برای یک عده بود و سختی‌ها و رنج‌ها و دردهایش برای عده ای دیگر. اگر راست می‌گفتند که در جنگی مقدس قرار داریم باید آن‌هایی که کم می‌آوردند و تسلیم مرگ می‌شدند را شهید اعلام می‌کردند. روز خوب من این چنین شروع شده بود. با بغض و غم و فریاد. رادیو پشت بند گزارش خبرنگار ترانه‌ی فرهاد را پخش کرد : آن روزها / وقتی که من بچه بودم/ غم بود/ اما کم بود. یک ربع از ده گذشته از خانه بیرون زدم.

رفتم دانشگاه. حوالی یازده رسیدم. اول رفتم کتابخانه. لپ تاپ را با خودم نبرده بودم که چاره ای جز خواندن نداشته باشم. موبایل را گذاشتم روی پیغام گیر. از تلفن‌ها می‌ترسیدم. لابد زنگی بود که می‌توانست از خواندن باز بداردم. مسخره بود. همه‌ی این وسواس‌ها برای نهایت دو ساعت مطالعه. ساعت دو باید از دانشگاه بیرون می‌زدم. با ادامه‌ی دائرۀ المعارف خوانی شروع کردم. چند وقتی بود که ویار دائرۀ المعارف خوانی گرفته بودم. اسمش را گذاشته بودم مطالعه‌ی جهت دهی نشده. مطالعه‌ی موضوعی که نمی‌دانی چیست و کجاست. لذت عجیبی می‌بردم. در دانشگاه دائرۀ االمعارف بزرگ اسلامی را می‌خواندم. آنقدر که برای ادامه‌ی کارهایم گرم شوم. هر نوبت یک ربع بیست دقیقه. خیلی اوقات دلم نمی‌آمد تمامش کنم. به مدخل آخرالزمان رسیده بودم. از آن مدخل‌های دوست داشتنی و انرژی بخش بود. با تعابیر مکاشفه‌ی یوحنا از آخرالزمان به وجد آمده بودم. می‌گفت: پیش از رجعت عیسی، تحولات عظیم کیهانی واقع می‌شود؛ چون باریدن خون و آتش از آسمان، خونین و زهرآگین شدن دریاها و رودها، تاریک شدن خورشید و ماه و ستارگان و ... که در پی هم از دمیدن هفت فرشته در صورهای خود روی می‌دهد، فتنه‌ها و بلاهای عظیم بروز می‌کند، چون بیماری و مرگ، جنگ و کشتار، قحط و خشکسالی. سپس مسیح با سپاهی از فرشتگان از آسمان فرود می‌آید، دو حیوان عجیبی که نمودار قدرت‌های شیطانی حاکمند و جهان را به فساد کشیده‌اند و نیز دجال و پیروانش مغلوب و نابود می‌شوند، دجال در دریای آتش افکنده می‌شود و پرندگان از خون و گوشت جباران و بدکاران سیر می‌شوند. چون قدرت‌های شیطانی نابود شدند، شیطان خود به زنجیر کشیده می‌شود، و هزار سال در قعر هاویه محبوس می‌ماند. در این هزار سال شهیدان زنده می‌شوند و مسیح بر جهان حکومت می‌کند و صلح و خیر و برکت در جهان برقرار می‌گردد. رنج و بیماری و مرگ نیست، ماه چون خورشید تابناک و خورشید هفت بار از ماه تابناک‌تر می‌گردد. در پایان این هزاره، شیطان از بند رها می‌شود و سپاه یأجوج و مأجوج اورشلیم را محاصره می‌کند. ولی آتشی از آسمان فرو می‌ریزد که نیروهای شیطانی را نابود می‌کند و شیطان در دریای آتش سوخته می‌شود. پس از آن رستاخیز همگانی برپا و داوری بزرگ آغاز می‌شود، فرشتگان کتاب اعمال را می‌گشایند، گنه‌کاران به دریای آتش انداخته می‌شوند و نیکوکاران که نامشان در «دفتر حیات» ثبت است، در جهانی نو که ملکوت الهی است به حیات جاوید می‌رسند

نماز را در مسجد خواندم. غذا رزرو نکرده بودم. به جایش آش گرفتم. سرد بود. آنقدر فلفل قرمز تویش ریختم که تصور کنم داغ داغ است. انتخاب واحد کردم. به کتابخانه برگشتم و داستان تایلند از کتاب ابر قورباغه و پای عسلی موراکامی را خواندم. موراکامی مثل همیشه خوب بود. آخرش معرکه بود که طرف گفت : یادمه از رییسم پرسیدم پس خرسای قطبی واسه چی زنده ان؟ با یه لبخند بزرگ گفت آره، واقعا نیمیت! پس ما واسه ی چی زنده‌ایم؟

نیم ساعت از دو گذشته از کتابخانه بیرون زدم. روز آخر شهریه بود. دلم قدم زدن زیر آفتاب زمستانی کم رمق بعد از ظهر را خواست. به حرفش گوش کردم. تا آنجا که زمان شهریه اجازه می‌داد پیاده قدم زدم. یک ربع.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 22:19  توسط عین القضات   | 

7 بهمن 91

 شنبه 7 بهمن 91

«خودم را گم کرده‌ام.» این عنوانی بود که برای روزهای گند خورده‌ام انتخاب کرده بودم. یک فریب واقعی بود. با این حال حس می‌کردم گاهی اوقات آدم نیاز دارد خودش را فریب بدهد. چه ایرادی داشت گمان کنم آن آدمی که حالا، بعد از یکی دو ماه علافی و تنبلی مطلق، شکمی بر آمده پیدا کرده بود و روحی افسرده، من نیستم؟ خوابم زیاد شده بود. دست و دلم به کار نمی‌رفت. از خانه کمتر بیرون می‌زدم. کتاب نمی‌خواندم، بدنم درد می‌کرد. سرم منگ بود. در کسالت محض به سر می‌بردم. اول فکر می‌کردم این گندی به خاطر نحوست ماه صفر باشد. صفر که تمام شد، ربیع که آمد چیزی عوض نشد. گفتم به خاطر آلودگی هواست. بادها آلودگی خیمه زده روی شهرها را جا به جا کردند و در من هیچ اتفاقی نیفتاد. نه سفری که به محلات رفتیم، نه اصفهان رفتنی که فکر می‌کردم می‌تواند روحیه‌ام ر عوض کند، نه مهمان‌ها، نه گعده با بچه‌ها، نه استخر، هیچ کدام از این‌ها که روزگاری کاری از دستشان ساخته بود افاقه نکرده بودند. خودم را گم کرده بودم.

باید دنبال خودم می‌گشتم. باید با خودم در روزهایی پر از انرژی و شور و نشاط ملاقات می‌کردم. روزهایی پر از امید و همت و سخت کوشی. می‌دانستم که چنین کسی را در گذشته های خودم پیدا نمی‌کنم. همه‌ی این حرف‌ها یک بازی بود. همان که اول گفتم؛ یک فریب بزرگ. آن من واقعی که نه تنها گم نشده بود بلکه در اوج پیدایی و عیانی قرار داشت همین من افسرده و خمود بود. شاید تکه‌هایی از زمان بودند که وضعیت فرق می‌کرد. اگر در پی کشف حقیقت بودم باید آن در آن موقعیت‌ها کنکاش می‌کردم تا ببینم آن آدم متفاوت چه کسی بوده است. با این حال تنها نقطه‌ی امید قلب حقیقت بود.

چند روز آخر روزهای گند را دنبال خودم می‌گشتم. در پی چیزی بودم که رنگ و بوی روزهای خوب را بدهد. روزهایی که لابد کتاب می‌خوانده‌ام. از خانه بیرون می‌زده‌ام. شعر می‌گفته‌ام. به اتفاقاتی که در دنیای سیاست و فرهنگ و هنر می‌افتاده حساس بوده‌ام. کتاب می‌خریده‌ام و کتاب می‌خوانده‌ام و حتی مجله می‌خریده‌ام. آخرین باری که یک مجله را ورق زده بودم یادم نمی‌آمد. نمی‌دانم مرتضی کاردر از کجا فهمیده بود که در چنین وضعی گرفتارم. با لحنی که به گمانم نیش تحقیر داشت می‌گفت خیلی چیزها را ترک کرده‌ام. راست می‌گفت.

جنون و حرکت! همه‌ی ترک شده‌ها را در همین دو مفهوم خلاصه کردم. هیچ منطقی برای این خلاصه کردن وجود نداشت. به نظرم می‌آمد اصل همه چیز به تنهایی، از دست دادن اعتماد به نفس و بی هویتی بر می‌گردد. تنهایی به غرور و شیوه‌ی زندگی‌ام بر می‌گشت. نداشتن اعتماد به نفس را باید از یک مشاور می‌پرسیدم. بی هویتی را خودم می‌دانستم. هیچ درمانی نداشت. اقتضاء زمانه و زمینه‌ام بود. زمانه ای بی آرمان و زمینه ای بی تابو. بدون آرمان و انگیزه انتظار جنون و حرکت انتظار احمقانه ای بود.

بیشتر از یک سال بود سراغ پیپ نرفته بودم. از میان بوهای روزهای خوب، بوی عشق، شعر و پیپ را به یاد داشتم. عشق و شعر مرده تر از آن بودند که بتوانم زنده‌شان کنم. چند بار تلاش کردم، نشد. رفتم سراغ پیپ. حس مبارزی را داشتم که بعد از سال‌ها ترک اسلحه، در پی یک نیاز جدید، عهدش را می‌شکند و دست به تفنگ می‌برد. مثل رضا تفنگچی خوشنویس در هزار دستان علی حاتمی. پیپ را از داخل کیف چرمی قهوه ای اش در آوردم. کاسه و لوله‌اش را با دقت تمیز کردم و فیلتر نو برایش گذاشتم. از همان یک سال و چند ماه قبل که توتون یکباره گران شده بود ترکش کرده بودم. حالا تصمیم داشتم برایش توتون بخرم. قیمتش برایم مهم نبود. دلم بوی روزهای خوب را می‌خواست.

شام جمعه با علیرضا رفتیم بیرون. یک بسته کاپتان به لک طلایی خریدم. ده هزار تومان شد. فکر می‌کردم گران‌تر باشد. مغازه را برای خریدهای بعدی نشان کردم. پکی به پیپ زدم. حالم خوش نبود. گذاشتم برای صبح فردا. بیدار که شدم باران می‌آمد. یک روز رؤیایی در پیش داشتم. بوی باران، بوی پیپ، بوی شعر. بعد از نماز نخوابیدم. رفتم توی تراسی که پر بود از بوی باران. صبحانه خوردم. نان سنگک و مربای زرشک. چایی دم گذاشتم و رفتم سراغ پیپ. نبود. گمش کرده بودم. درست در وقتی که نباید گم می‌شد. اگر وقت دیگری بود غم اولم هدیه بودن پیپ بود. فاطمه برایم خریده بود. حالا اما غم بزرگ تری داشتم؛ نداشتن بوی روزهای خوب. 

 

 

 

 

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 16:18  توسط عین القضات   | 

26 آذر 91


یکشنبه 26 آذر 91

بعد از نماز نخوابیدم. کمی نرمش کردم. چایی دم گذاشتم. صبحانه نان سنگک و پنیر و گردو خوردم. هوا بارانی و سرد بود. تمام شب را باریده بود. رادیو میان موسیقی‌های صبحگاهی‌اش از بارش برف در شهرهای مختلف خبر می‌داد. فاطمه وسایل سنتی خانه را بار کرده بود ببرد کانون. جشنواره‌ی قصه گویی داشتند. من اول صبح کلاس الهیات مسیحی داشتم. تاکسی خبر کردیم. آسمان مردد میان بارش برف و باران مانده بود. راننده‌ی آژانس بد قلق و کج خلق بود. بهانه می‌گرفت. جوابش را ندادیم. میانه‌ی راه به فردوسی زنگ زدم. کنار دانشگاه مفید پیاده شدم و متظرش ماندم. در راسته ای که کارگران روزمزد منتظر صاحب کار می‌ماندند. به جای چتر پلاستیک‌هایی بر سرشان کشیده بودند. با نیش ترمز هر ماشینی از جا می‌پریدند و ماشین را دوره می‌کردند. به اراده و همتشان غبطه خوردم. شاید ما هم باید همین شکلی دنبال کار می‌رفتیم نه اینکه در خانه بنشینیم و متظر باشیم کسی کاری، سفارشی چیزی داشته باشد. شاید آنچه اسمش را گذاشته بودیم عزت نفس، بزک کرده‌ی غروری وهم آلود بود.

چند دقیقه ای با تأخیر رسیدیم. هرچه هوای بیرون سرد بود کلاس به برکت فن‌هایی که نه در سرما و نه در گرما اعتدال نمی‌شناختند گرم بود. دکتر مفتاح بحث تاریخ تفکر مسیحی را شروع کرده بود. قرار بود به توماس برسیم و برای این قرار باز از سقراط و افلاطون و ارسطو شروع کرده بودیم. کلاس شوخ و پر طراوتی داشتیم. استاد تقسیم بندی‌اش را من در آوردی می‌دانست بعد از کلی بحث برگشت به تقسیم بندی هانس کونگ از دوره های مسیحی. گرمای کلاس کلافه‌ام می‌کرد. سرم را به خارش می‌انداخت و دهانم را به خمیازه.

ساعت ده با آقای نواب کلاس داشتیم. استراتژی فشار از پایین و چانه زنی از بالای بچه‌ها عاقبت جواب داده بود. استاد مسجد جامعی دیگر نمی‌آمد. می‌گفتند قرار است رییس کتابخانه‌ی مجلس بشود. برادر رییس فعلی‌اش که استعفا داده بود همکلاسی مان بود و اول مخالف مسجد جامعی در کلاس به حساب می رفت، چه برسد به این که حالا قرار بود جای اخوی‌اش را بگیرد. قرار شده بود جلسه های باقی مانده را هر بار یک نفر از کسانی که در زمینه‌ی گفت و گوی ادیان کار کرده بودند بیایند و تجربه‌ها و ایده‌هایشان را ارائه کنند. جلسه‌ی اول را خود آقای نواب آمد. بحث را از " نحن و الآخرون" شروع کرد. از این شروع کرد که ما یا نهایتا چهار در صد جمعیت جهانیم و یا نهایتا بیست و پنج در صد. اولی را به اعتبار شیعه بودن می‌گفت و دومی را به اعتبار مسلمان بودن. می‌گفت در دنیای کنونی چهار راه بیشتر نداریم؛ جنگ، قطع رابطه، تسلیم. اسم گزینه‌ی چهارم را هم گذاشته بود " و جادلهم بالتی هی احسن" . می‌گفت دنیای جدید به گونه ای طراحی شده که هیچ کشوری بدون کشورهای دیگر نمی‌تواند خودش را اداره کند.

بزرگ‌ترین چالش کلاس تصور بچه‌ها بود که در دنیایی که فرادست، فرودست دارد گفت و گو بی معناست. اصرار داشت همه چیز را از منظر فقر و غنا یا فرادست و فرودست نبینیم. می‌گفت ما وجدان‌های همه‌ی شش و نیم ملیارد جمعیت جهان را گرگ تصور کرده‌ایم. می‌گفت وجدان عدالت خواه جهان را نادیده گرفته‌ایم.

صحبت‌هایش نا امیدم می‌کرد. امثال او از موقعیت‌هایی برخوردار بودند که بعید بود برای هر کسی پیش بیاید. می‌گفت بین سیصد تا چهار صد سفر خارجی پر محتوا داشته است. دلم می‌خواست من هم چنین موقعیت‌هایی داشته باشم. تجربه‌ی حضور در فرهنگ‌ها و تمدن‌های مختلف دنیا همانقدر که شیرین می‌نمود دور از دسترس هم بود. چیزی شاید در حد رؤیا. با این حال به رؤیاهایم زنده بودم.

بحث از  اخوان المسلمین و تحلیل ماجرای سوریه و ترکیه به ادب الحوار کشیده شد. نکته‌ی قرآنی زیبایی گفت که تا آن وقت نشنیده بودم. آیات 24 و 25 سوره‌ی سبأ را خواند؛ «... انَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدًی أَوْ فِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ. قُل لَّا تُسْأَلُونَ عَمَّا أَجْرَ‌مْنَا وَلَا نُسْأَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ» به نظرش این که قرآن نسبت به مسلمین از واژه‌ی جرم استفاده کرده است و نسبت به مشرکین واژه‌ی عمل را به کار برده بود نشانه‌ی ادب گفت و گو در قرآن بود. نکته‌ی لطیفی بود.

بعد از کلاس نماز خواندم. ناهارم را با علی مهجور تقسیم کردم. برنج و خورشت کرفس بود و خرما. هوا هنوز مردد میان برف و باران ریز ریز می‌بارید. درخت های حیاط دانشگاه نسبت به سه سال پیش که به آن پا گذاشته بودیم جان گرفته بودند و به چشم می‌آمدند. از آن هواهای دوست داشتنی بود. تا سه در کتابخانه ماندم.

دوم ماه صفر بود. پنج روز اول هر ماه را شهریه می‌دادند. سه روز اول را صبح و بعد از ظهر و دو روز آخر را فقط بعد از ظهر. از دانشگاه به سمت حرم راه افتادم. علیرضا هم آمد. او خیلی وقت بود دیگر شهریه نمی‌گرفت. اعتقادی نداشت. من هم اعتقاد داشتم هم نیاز. علیرضا می‌گفت یک وقتی باید همه‌اش را پس بدهیم. من ترجیح می‌دادم به تلخی او فکر نکنم. حتی حاضر نبود مرا همراهی کند. از در فیضیه وارد شدم. از دالانی گذاشتم و وارد دارالشفا شدم سرمای هوا و دل پر آسمان نگذاشته بود شلوغی همیشه‌ی روز دوم تکرار شود. شلوغ‌ترین صف مال دفتر آقای صافی بود. من از آقای صافی شهریه نمی‌گرفتم. خیلی وقت بود ثبت نام نداشتند. یکی از بچه‌ها در گوشم گفت شهریه را زیاد کرده‌اند. خنده‌ام گرفت. یعنی چقدر مثلاً؟ اول از همه در صف شهریه‌ی آقای مکارم ایستادم. آقای مکارم و وحید و سیستانی شهریه‌هایشان کامپیوتری شده بود. کارت را جلوی دستگاه می‌گرفتند و مشخصات و عکس میزان شهریه را می‌دیدند. رهبری هم چند ماهی بود که بساط صف شهریه را جمع کرده بود. کارت بانکی داده بودند و سر هر ماه قمری شهریه را به حساب واریز می‌کردند. بقیه‌ی مراجع دفتر های بزرگ با جلد چرمی داشتند. جالب‌ترین نکته‌اش برایم فهرست نویسی بر اساس اسم بود نه فامیل. اسمم را که می‌گفتم می‌رفتند در قسمت مسعودها پیدایم می‌کردند. از آقای مکارم پنجاه و پنج هزار تومان شهریه گرفتم. بعد از رهبری بیشترین شهریه را آقای مکارم می‌داد. از آقای وحید بیست هزار تومان. از آقای سیستانی چهل هزار تومان و از آقای مظاهری ده هزار تومان. کارت شهریه‌ی رهبری را چک نکرده بودم. علی القاعده باید هشتاد هزار تومان واریز می‌کردند. اصل شهریه‌ی رهبری صد هزار تومان بود. بیست هزار تومانش را برای بیمه بر می‌داشتند. بیشتر طلبه‌ها کاغذهایی در دست داشتند که اسم مراجعی که از آن‌ها شهریه می‌گرفتند را رویش نوشته بودند و با هر شهریه ای مقابل اسم آن مرجع تیک می‌زدند و مبلغش را می‌نوشتند. هیچ وقت این کار را نکرده بودم. شاید به خاطر این که فقط از همین چند نفر شهریه می‌گرفتم و بعید بود کسی را فراموش کنم. با شهریه‌ی رهبری می‌شد دویست و پنج هزار تومان. لابد اگر از بقیه هم می‌گرفتم به زور به سیصد هزار تومان می‌رسید. این تقریباً بیشترین مقدار شهریه ای بود که یک طلبه‌ی درس خارج خوان متأهل می‌توانست بگیرد. طلبه های سطوح پایین‌تر کمتر از این‌ها شهریه می‌گرفتند. ماجرا وقتی غم انگیز می‌شد که مراجع شرط کرده بودند برای دریافت شهریه طلب حق هیچ نوع اشتغالی چه تمام وقت و چه پاره وقت را ندارد. با این شرط طلبه‌ها چه می‌توانستند بکنند؟ این رقم زیر زیر زیر خط فقر هم نمی‌رسید. خیلی‌ها به این شرط عمل نمی‌کردند. آن روزها من به اجبار به این شرط تن داده بودم. کاری در بساط نبود که نوبت به این شرط‌ها برسد. بیشتر طلبه‌ها بیکار بودند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 11:59  توسط عین القضات   | 

9 آذر 91

پنجشنبه 9 آذر 91

شوهر عمه صدیق هم مرد. مثل شوهر عمه بهجت، صبح روز تاسوعا، فقط یک سال گذشته بود. بیچاره مادر بزرگ. روز قبلش باران می بارید. جمعه بود. مادرم کوفته پخته بود. خانواده ی عمو و مادر بزرگ مهمانمان بودند. هوا سرد بود. ناهار خورده و نخورده لباس پوشیدم بروم عیادت. بیمارستان نزدیک خانه مان بستری بود. می رفتم با هم کمی شوخی می کردیم و می خندیدیم و بر می گشتم. یقه ی کاپشنم را بالا داده بودم. سرم را در خودم  فرو برده بودم. میانه ی راه پیغام رسید که برگرد. آنجا کسانی بودند که نباید می دیدمشان. شوهر عمه ام دو تا زن داشت. این راز مگویی بود که نباید به رویمان می آوردیم. برگشتم. صبح روز بعدش پسرهای زن دوم را هم در آغوش کشیدم. پدرشان مرده بود. مرگ تابوی سی و چند ساله را شکسته بود.

نشد جنازه را روز تاسوعا خاک کنیم. افتاد برای عاشورا. حال همه بد بود. بی تاب ترین بازمانده هایی بودند که تا آن روز می دیدم. هوای گرفته و بارانی و سرد کار را سخت تر کرده بود. شاید در هر خانواده ای واقعا یک آخوند لازم بود. انگار نماینده ی خدا بودم که بچه ها را در آغوش می گرفتم و آن ها های های گریه می کردند. سال های سختی را پشت سر گذاشته بودند اما پدرشان را از صمیم قلب دوست داشتند. آخری ها زیر بار مریضی اش کمر خم کرده بودند. اگر دیرتر مرده بود مجبور بودند باز هم خانه را بفروشند. پس ور نمی آمدند. مادر بزرگ یک طرف غش کرده بود. عمه یک طرف. زن عمو اما ساکت و یخ زده روی صندلی کز کرده بود. شوهر عمه برادر زن عمو بود. به قول مادر بزرگ گاو به گاو کرده بودند. باید روضه می خواندم . یا حسین داد می زدم. سر مادر بزرگ را روی سینه ام می گذاشتم. بهترین روضه لا یوم کیومک یا باعبدالله بود.

جنازه توی سردخانه ی بیمارستان بود که توی گوش نوه اش اذان و اقامه خواندم. عمه را یک طرفم نشاندم. مادر بزرگ را یک طرف دیگر. بچه را دادم دست عمه. مجبور می شد آرام بگیرد. اسمش را گذاشتیم حنانه. صدای گریه ی نوزاد  گریه های دیگر را در خود خفه می کرد. فردای اذان و اقامه نماز میت خواندم. آخوندی را به خاطر همین چیزهایش دوست داشتم. برای اولین بار دلم می خواست از قم بیرون می زدم. جایی مرفتم که آخوند باشم. منبر بروم. نماز میت بخوانم. عقد بخوانم. مسأله جواب بدهم. دلداری بدهم. نماز جماعت بخوانم. قم همه ی این چیزها را از من گرفته بود. نماتز میت خواندن را دوست داشتم. با لحنی پر از التماس خطاب به خدا باید خوانده می شد: اللهم ان هذا عبدک و ابن عبدک و ابن امتک .نزل بک و انت خیر منزول به ، اللهم ان کان محسنا فزد فی احسانه و ان کان مسیئا فتجاوز عنه و اغفر له. از تعبیر امتک برای زنان خوشم می آمد. کنیزهای خدا .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 13:54  توسط عین القضات   | 

29 آبان 91

دوشنبه آبان 29 آبان 91

هوا ابری و سرد بود. این را همان اوّل صبح که داخل تراس رفتم فهمیدم. صبحانه نان و پنیر و گردو عسل خوردم. تکراری شده بود. صبحانه هایمان تنوع نداشت. عسل می توانست جای خودش را به مربا یا حلوا ارده و گاهی شکلات صبحانه بدهد. کره و خامه و تخم مرغ را به خاطرچربی شان کنار گذاشته بودم. خامه مشکل ماندن هم داشت. هر بار که خامه می خوردم مانده اش چند روز بعد می رفت توی سطل آشغال.

ساعت ده کلاس داشتم. باید حوالی نه از خانه بیرون می زدم. نشستم و نوار عمامه ام  را باز کردم و از نو بستم. قبلی گل و کشاد شده بود و سرم را در خودش فرو می برد. جلیقه ی چسبان و نازک قرمز و سیاهی که مادرم داده بود را زیر پیراهن یقه دیپلمات مارک دارم پوشیدم. تنها پیراهن مارک داری بود که داشتم. خودم هم حس می کردم یک چیزی دارد که بقیه ی پیراهن هایم ندارند. به خاطر همین با وجود لکه ی کم رنگ کنار دکمه هایش می پوشیدمش. ترکیبش را با شلوار تایندی سفید و کمربند چرمی که رنگش میان قهوه ای و قرمز مردد بود را دوست داشتم. لباده ی سرمه ایم را پوشیدم عبای توری ام را تا نخورده روی دستم انداختم. تا سر خیابان باید ده دقیقه ای این شکلی می رفتم. حالش را نداشتم صندلی عقب بنشینم. به پیکان تاکسی که از دور چراغ می زد با تکان دادن سر پاسخ منفی دادم. قرمزی اش نشان می داد که چقدر باید قدیمی باشد و با سوار شدن تویش باید انتظار چه تکان ها و بوهایی را داشت. صندلی عقبش دو زن سوار کرده بود. باید خودم را گوشه ای خفت می انداختم. یک مسافر کش شخصی برایم ترمز زد. پراید بود. صندلی جلو نشستم.

در خیابان ها تبلیغ های روضه و هیأت ها به چشم می آمدند. با این همه به نظرم می آمد  تا انبوه تبلیغ هایی که در اصفهان برای مجالس و هیأت های مختلف می شد خیلی فاصله داشته باشد. گاهی از آن حجم بنرهای هزار رنگ اصفهان که هر کدام علم دار و دسته ای بود و رویش شعاری داشت خسته می شدم. معلوم بود در نصبشان هیچ قاعده و قانون و انضباطی نیست. میانه های خیابان زنبیل آباد یک تکه زمین را خیمه زده بودند. در حد و اندازه های چادر های مسافرتی. بعضی کمی بزرگتر و بعضی کمی کوچکتر. هر خیمه ای رنگی داشت. سفید، آبی، سبز، زرد، قرمز و بنفش. روی هر خیمه ای هم اسم کسی را نوشته بودند؛ خیمه ی امام حسین، خیمه ی ابالفضل، خیمه ی امام سجاد، خسمه ی حضرت زینب و مابقی اصحاب کربلا. حدس زدم عصر عاشورا خیمه ها را به آتش بکشند. چند وقتی می شد که آتش زدن خیمه ها مد شده بود. هیأت هایی که دستشان به دهنشان می رسید خیمه های بزرگ تری می ساختند. بعضی هایشان واقعا با شکوه می شدند. آنقدر که آدم حیفش می آمد بسوازنندش. پیش خودش قیمت پارچه ی مخملی یا حریر خیمه را حساب کتاب می کرد و  گوشه ای از ذهنش زنگ می زد که این اسراف نیست؟ ترجیح می دادم به این چیزها فکر نکنم. آسان می گرفتم.

آخر زنیبل آباد پیاده شدم. آخوند میانسالی با ریش هایی نیمی سیاه و نیمی سفید، یک کیسه ی بیست کیلویی برنج و یک نایلون که چند تا روغن سرخ کردنی تویش بود را با دو دست گرفته بود و به زحمت از عرض خیابان رد می شد. سنگینی و بد باری کیسه ی برنج خسته اش کرده بود. کنار جدول ها ایستاد و نفسی تازه کرد. در هیچ جای دیگری از ایران چنین حرکتی نمی توانست بدون نگاه های سنگین و متلک های نیش دار و پچ پچ های خاله زنکی رخ بدهد. ایستاد و نفسی تازه کرد. این که با این بار سنگین هم حاضر نبود عبای چهار فصل قهوه ای سوخته اش را از دوشش بردارد برایم جالب بود. شاید نشانه ی تعهد صنفی بود که ما نداشتیم یا چیز دیگری در همین مایه ها. معلوم بود باید سهمیه ای، کمکی چیزی از جایی باشد. نفسش که تازه شد کیسه ی برنج و کیسه ی روغن را با زحمت به دست گرفت و به سمت ایستگاه اتوبوس رفت. حدس زدم لابد تفاوت کرایه ی اتوبوس و تاکسی برایش مهم است که حاضر است با این وضعیت شلوغی اتوبوس را هم به جان بخرد. نه این که حدس زده باشم فقیر باشد. برای خودم حساب کرده بودم اگر دو چرخه نداشتم یا بیشتر رفت و بگشت ها تا دانشگاه را سر بچه هایی که ماشین داشتند خراب نمی شدم باید نیمی از شهریه ی طلبگی ام را در هر ماه خرج کرایه ی تاکسی می کردم. اگرچه بر حسب آمارها و خط کش های آن روزها جایگاه ما را جایی پایین تر از خط فقر نشان می دادند اما فقر معنای خاص خودش را داشت. ما فقیر نبودیم.

زیاد شدن مسافرکش ها به آدم اجازه ی انتخاب می داد. وضعیت اقتصادی جوری بود که بعید نبود حتی ماشین هایی که روزگاری داشتنشان نشانه ی پولدار شدن طبقه ی متوسط بود جلوی پایت ترمز بزنند. منتظر ایستادم تا یک ماشین خوب جلوی پایم ترمز بزند. در این انتظار نگاهم به دختری گره خورد که دلم را لرزاند. دختر، دو دستش از آرنج قطع بود. شاید هم از همان اول نداشت. از بالای آرنج نمی شد گفت. آن چه معنای دست را پیدا می کرد تا بالای آرنج بود اما تکه گوشت هایی نازک، کمی ضخیم تر از یک انگشت از آستین های تا خورده ی مانتویش آویزان بود. نمی دانستم زیر این گوشت استخوانی هم هست یا نه. لاغر بود و قدی متسط داشت. مانتوی آبرو داری پوشیده بود. با رنگ سرمه ای. کیفش را هم از شانه آویزان کرده بود و هر از چندگاهی با انتهای آرنجش مرتبش می کرد. تصور لمس نوک تکه گوشت آخر دستش با زیپ کیف دلم را یک حالی می کرد. به بهانه ی ور رفتن با موبایل رو گرداندم و خواستم جوری نشان بدهم که انگار نه انگار چنین چیزی مهم است. تصور می کردم در چنین موقعیت هایی باید این شکلی رفتار کرد. به هیچ نگرفت و عادی و معمولی نشان داد. جوری که انگار جای خالی دست های کسی اصلا به چشم نمی آیند یا مثلا مهم نیستند و چیز های دیگری در همین وادی ها. آرام و سرد از کنارم گذشت و یکی دو قدم بالاتر مثل من منتظر تاکسی ایستاد.

در آن لحظه می توانست تمام پرسش های فلسفی عالم به سراغم بیاید. مسأله ی شر، مسأله ی شر. آن روزها ساعت آخر کتابخانه ی مفید را گذاشته بودم برای خواندن حدیقة الحقیقه ی سنایی و قابوسنامه ی عنصر المعالی. زبور پارسی را هم که منتخبی از غزل های عطار توسط شفیعی کدکنی بود خوانده بودم. نگاه عرفانی به مسأله ی شر زیبا بود و حکمت آمیز اما وقتی در مواجهه با یک موقعیت عینی قرار می گرفتی کم می آورد. لا اقل دهانی می خواست برای گفتن آن حرف ها گنده تر از دهان من. هیچ وقت نمی توانستم برای دختری که به جای بازو و مشت و انگشت، دو تکه گوشت آویزان داشت از سنایی بخوانم که هرچه هست از بلا و عافیتی/ خیر محض است و شر عاریتی . نمی توانستم مثل سنایی دختر را به طفل تشبیه کنم و خدا را به دایه و خودم مرد بیگانه ای باشم که سنایی می گفت: مرد بیگانه چون نگاه کند/ خشم گیرد ز دایه آه کند/ گویدش نیست مهربان دایه / بر او هست طفل کم مایه/ تو چه دانی که دایه به داند/ شرط کار آنچنان همی راند. در این نگاه چیزی نادیده گرفته می شد. چیزی مثل حجم دردها و داغ ها. با آن جمله ای که دیوانه از زبان مسیح برای خسرو می گفت بیشتر ارتباط برقرار می کردم. در مرزبان نامه خوانده بودم که دیوانه به خسرو که در داغ مرگ فرزند نشسته بود گفت عیسی به مصیبت رسیده ای تعزیت کرد و گفت: کن لربک کحمام الآلف، یذبحون فراخهم و لا یطیر عنهم. برای پروردگارت مانند کبوتر خو گرفته به آشیانه باش که جوجه هایش را می کشند ولی او از آشیانه پرواز نمی کند و جدایی نمی جوید. ترجیح دادم از فلسفه به فقه فرار کنم. سرم درد می گرفت. حالم گرفته می شد. به این فکر کردم که نگاه کردن به آن تکه گوشت های آویزان از آستین تا خورده ی دختر چه حکمی می تواند داشته باشد. آهسته زیر لب زمزمه کردم " بدون قصد لذت" . یک سمند سرمه ای جلوی پایم ترمز زد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 11:51  توسط عین القضات   | 

28 آبان 91

یکشنبه 28 آبان 91

با جان کندن از خواب بیدار شدم. ساعت کمی از هفت گذشته بود. به دقیقه ها التماس می کردم. قرار بود فردوسی حوالی هفت و نیم بیاید دنبالم. آن روزها به شوخی به بچه ها می گفتم چند راننده ی دکتر دارم. به فاطمه گفتم اگر با می آید عجله کند. وقتی برای صبحانه خوردن نداشتم. با عجله یک دانه از کنجدکزوهایی که فاطمه شب قبلش از سنندج آورده بود توی دهانم گذاشتم. چند نمونه شیرینی کردستانی دیگر و یک مشت گلابی کوهی و چند ظرف سفال لاله جینی هم آورده بود. برای من چیزی میان پارچ و لیوان خریده بود. گفت برای تشنگی های نیمه شبم است. کنجد کزو طعم خوبی داشت. فاطمه را تا سر خیابانی که به کانون ختم می شد رساندیم. رویم نمی شد از فردوسی بخواهم تا خود کانون برساندش. باید چند دقیقه ای پیاده می رفت. حساب سرمای اول صبح را نکرده بود. سردش بود.

فاطمه که پیاده شد برگشتیم به مثال دیروز کلاس حقوق بشر و از خنده روده بر شدیم. خنده مان بیشتر از گیر سه پیچ فردوسی بود که ول کن ماجرا نمی شد. بحث دکتر اسلامی از نامه ی مارتین لوتر کینگ به نظریه ی من- تو و من- آن مارتین بوبر رسیده بود. به عنوان یک نمونه ماجرایی از یک گروه پژوهشگر نقل می کرد که خودشان را به عنوان دیوانه جا زده بودند و برای ثبت مشاهدات و تحقیقاتشان رفته بودند داخل دیوانه خانه بین دیوانه ها. شاهد مثال استاد آن بخشی از گزارششان بود که نقل کرده بودند یکی از پرستارهای زن در اتاقی که دیوانه ها مشغول تماشای تلویزیون بودند بی اعتنا به آنها لباس زیر خودش را مرتب کرده بود. به نظر اعضای گروه، دیوانه ها از نگاه آن پرستار زن مثل اشیای بی جان داخل اتاق بودند و رابطه ی پرستار با آن ها رابطه ی من- آن بود نه رابطه ی من- تو. از دست سؤال های فردوسی کلی خندیده بودیم و هنوز هم می توانستیم از ظرفیت خنده هایش برای اول صبح استفاده کنیم.

با دکتر مفتاح هم زمان رسیدیم. کلاس الهیات مسیحی داشتیم. مثل همیشه صندلی آخر و گوشه ی کلاس را انتخاب کردم. یک جورهایی به همه ی کلاس مسلط بود. نزدیکی به پریز برق هم بی تأثیر نبود. هنوز لپ تاپم گرم نشده بود و بالا نیامده بود که یاسین حجازی اسم اسی از قول کافکا داد که " کسی چه می داند... شاید این جهان جهنم سیاره ی دیگری باشد" هنوز کلاس شروع نشده بود. برایش نوشتم مرض داری اول صبحیه حال آدم را می گیری؟ جوابم را با یک دو نقطه و یک پرانتز داد. قرار بود دو نقطه و پرانتز نشانه ی خنده باشد اما خیلی وقت بود که دیگر نشانه ی چنین چیزی نبود. به شوخی برایش نوشتم " اینجا که ما هستیم که بهشت است. آن جهنم درّه ی تهران را ول کن و بیا قم" حرفم بار طنز داشت. می خواستم قم را مسخره کرده باشم. یاسین جدی گرفته بود. نوشته بود : " همین امروز سلام و استکانت منو برسون به صاحبه ی بهشت" میان اسم اس بازی های من و یاسین کلاس شروع شده بود. بحث از انسان شناسی مسیحی بود و آموزه ی گناه نخستین و فیض و سرشت انسان و از این حرف های همیشگی کلاس ها و کتاب های الهیات مسیحی. بیشتر بحث به توضیح دیدگاه پلاگیوس و آگوستین گذشت. اواخر کلاس بحث از تفاوت دیدگاه کاتولیک ها و پروتستان ها بر سر آموزه ی آمرزیدگی و رابطه ی ایمان و عمل داغ شده بود که من و فردوسی برای بیرون رفتن از کلاس اجازه خواستیم. بچه های بیرون کلاس از بس زنگ زده بودند و اس ام اس داده بودند کلافه مان کرده بودند. ساعت نه با رییس دانشگاه قرار گذاشته بودند. به بهانه ی شکایت از دکتر مسجد جامعی و با انیگزه ی انتقاد از وضعیت کلی گروه. دلم نمی خواست بروم. اینقدر تجربه کسب کرده بودم که این اعتراض ها و انتقادها همیشه در اول دوره های تحصیلی شروع می شود. به اصطلاح آن وقت ها حاصل جو گیری بود. با این حال مجبور بودم بروم. مخالفت با جمع و ساز مخالف زدن کار درستی نبود. اینقدر جو سنگین شده بود که جرأت نمی کردم بگویم به رفتارهای اخلاقی دکتر مسجد جامعی انتقاد دارم اما از کلاسش واقعا استفاده می کنم. حتی بیشتر از بقیه ی اساتید. دکتر مفتاح در جریان ماجرا بود. یعنی فکر کنم همه ی دانشگاه در جریان بودند. به شوخی گفت اغتشاش نکنیم. اعتراضمان مسالمت آمیز باشد. خندیدیم و از کلاس خارج شدیم.  هنوز پله های مارپیچی که از طبقه ی همکف تا اتاق رییس دانشگاه می رفت را بالا نیامده بودم و نفسم را تازه نکرده بودم که فهمیدم من باید به عنوان نماینده ی بچه ها حرف بزنم. لجم گرفته بود. نفس نفس زنان وارد اتاق شدم. 

رییس گرم و صمیمی تحویلمان گرفت. حرف هایمان را زدیم. گفت همه را می پذیرد. تازه از بوسنی برگشته بود. قرار شد برای کلاس فکری بکند. از هر دری برایمان صحبت کرد. از ماجرای نماز جمعه ی اهل سنت در تهران تا ماجرای بریده شدن پای مصطفی ملکیان از دانشگاه. می گفت دانشگاه در وضعیت شعب ابی طالب اقتصادی سیاسی است. به شوخی گفتم بحمدالله سر و روی پیغمبرهای شعب های ما که خوب است. بلند بلند به خنده افتادیم. قرار شد اساتید ترم بعد را خودمان پیشنهاد کنیم. بعد از جلسه با او درباره ی این که آقای فنایی داور پایان نامه ام باشد صحبت کردم. ابولالقاسم فنایی را می گفتم. قبول کرده بود به ایران بیاید و پایان نامه ام را داوری کند. رییس گفت اطلاعات به هیچ عنوان اجازه نمی دهد. پرسیدم از طریق ویدئو کنفرانس چه. پاسخش همان بود؛ اسمش را هم نیاور.

سر راه خانه نان سنگک خریدم. گرسنه بودم. فاطمه گفته بود ناهار را با هم باشیم. شب قبل نرسیده بود غذا درست کند. قرار شد برنج و تن ماهی بخوریم. خانه که رسیدم لباس کنده و نکنده چایی گذاشتم، از یخچال پنیر در آوردم و برای خودم لقمه های نان و پنیر گرفتم. برنج خیسانده را داخل پلوپز ریختم. شوید خشک را با دست هایم له کردم و روی برنج ها ریختم. روغن و نمک و ادویه ی پلویی و کمی زردچوبه اضافه کردم. درجه ی پلوپز را تا همان رنگ نارنجی پیچاندم. بیرون آفتاب ملایمی داشت. اذان می دادند. سجاده ام را بردم در تراس پهن کردم. نسیم خنکی به صورتم می خورد. حیف بود آن هوا را از دست بدهم. کتاب هایم را بردم همانجا ولو شدم تا فاطمه بیاید.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 8:31  توسط عین القضات   | 

26 آبان 91

جمعه 26 آبان 91

فاطمه آفتاب نزده راهی کردستان شد. جشنواره ای که چندسال در قم برگزار می کردند به کردستان سپرده شده بود. برای جلسه ی توجیهی می رفتند. حوالی شش بود که ماشین آمد پی اش. وقتی که رفت گرسنه بودم. در خانه نان سوخاری داشتیم. روز قبل سر راه دانشگاه مفید خریده بودم. با پنیر و مربای آلبالو خوردم. تا حوالی هشت پای تلویزیون بودم. قسمتی از سریال مختارنامه را پخش می کرد. دیالوگ نویسی سریال فوق العاده بود. تمام که شد خوابیدم. تا ده.

بعد از خواب برای خودم چایی دم گذاشتم و به فاطمه تلفن کردم. نزدیک همدان بودند. معلوم بود در حال چانه زنی با رییسشان است تا بروند لاله جین. همدان را بیشتر به لاله جینش دوست داشت تا جاهای دیگرش. حتی غار علیصدر. پاتوقش یک کارگاه بزرگ بود به اسم آب و خاک. می دانستم از پس آقای رییس بر می آید. بعد از فاطمه به بابا تلفن کردم. با دوستانش کنار زاینده رود آتش به پا کرده بودند و چایی ذغالی ساخته بودند. صبح های جمعه مسابقات پینگ پنگ داشتند. با مادرم حرف زدم. بیشتر هفته با بابا می رفت کنار زاینده رود. این بار خانه مانده بود. برادرم امیرعباس را گذاشته بود پیش مامان و با همسر و دخترش رفته بودند بیرون. ناهار بر می گشتند. مامان برایشان ماهی و کوکو سبزی ساخته بود.

کمی در خانه پرسه زدم. کار خاصی نداشتم. رادیو برای خودش موسیقی هایی پخش می کرد و میان هر قطعه از جنگ در غزه می گفت. چایی از صبح مانده را دوباره گرم کردم. سر میز ناهار خوری نشستم و به شعری که از شب قبل نیمه تمام مانده بود مشغول شدم. مدّت ها می شد شعر نگفته بودم. ناراحت نبودم. شعر را دوست داشتم ولی شاعری را نه. شاعری اقتضائاتی داشت که از آن ها بدم می آمد. شاید در آینده نظرم فرق می کرد. تمام که شد شعر را روی " وه " گذاشتم. یک وبلاگ شخصی بود که برای خودم باز کرده بودم. قبلش یک وبلاگ دوست داشتنی داشتم که در حواشی داغ بعد از انتخابات هشتاد و هشت فیلتر شده بود. شعر را توی فسی بوک هم گذاشتم. می دانستم وه دیگر خواننده ای ندارد. از بس که دیر به دیر به روز می شد.

به آشپزخانه برگشتم. اذان می دادند. گرسنه بودم. دو پیمانه برنجی که از صبح خیسانده بودم را توی پلوپز ریختم. کمی نمک و کمی روغن اضافه کردم. دو پیمانه برای دو وعده بود. یحتمل ناهار فردا هم از همین متاع می خوردم. سفره ی قلمکار را از وسط تا زدم و روبروی تلویزیون پهن کردم. یک کاسه زیتون و یک کاسه ماست رویش گذاشتم. توی یخچال بادمجان داشتیم. بیرون آوردم و گذاشتم گرم شود. دلستری که از شب قبل مانده بود را با یک لیوان سر سفره گذاشتم. تا برنج دم بشود و بادکجان داغ نماز خواندم. ناهار را پای مستندی از زندگی شهید باقری خوردم. اسمش آخرین روزهای زمستان بود. قسمت های قبلی اش را از دست داده بودم. حیفم آمد. کار خوبی از آب درآمده بود. شخصیت دوست داشتنی داشت.

تا غروب کار خاصی نکردم. بیشتر سر کامپیوتر بودم. یکی دو باری با فاطمه حرف زدم. کمی با ایمان چت کردم. برایش جالب بود که در نماز جمعه ی سنی های انگلیس از شهادت و قیام امام حسین حرف زده اند. کمی با منیر چت کردم ، کمی با مهدی قزلی، کمی هم با علی شیر. شاکی بود که چرا تهران نرفته ام. از شب قبلش اصرار داشت بروم تهران. علیرضا هم آنجا بود. حالش را نداشتم. کمی مانده به غروب به آشپزخانه برگشتم و  به ظرف شستن مشغول شدم. اذان که دادند برای نماز به مسجد محله رفتم. عروب جمعه ای محله عجیب ساکت و خاموش بود. مسجد به وضوح از طلبه ها و آخوندها خالی بود. کل شهر این جوری شده بود. بیشتر طلبه ها و آخوندها برای تبلیغ از قم بیرون زده بودند. من آن سال هیچ منبری نداشتم. حس غریبی سراغم آمده بود. یک حسرت دوست داشتنی. باید می گذاشتمش به حساب بی لیاقتی و بی توفیقی. به این چیزها خیلی اعتقاد داشتم. از ماه ها قبلش برای خودم کلی نقشه کشیده بودم اگر جایی منبر رفتم تفسیر آیه ی یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیّة را بگویم. نشده بود.

بعد از نماز به خانه برگشتم. سر راه برای خودم بستنی خریدم. توی خانه بستنی خوردم، لباس پوشیدم و آژانس خبر کردم. رفتم پای منبر آقای شاه آبادی. وسط منبر رسیدم. حسینیه ای که منبر می رفت کنار ریل راه آهن بود. وسط سخنرانی که قطار عبور می کرد حسینیه می لرزید. از همان دم در معلوم بود حسینیه ی عرب های عراقی مقیم قم است. اسمش فارس الحجاز بود. روحانیونی که دم در خوش آمد می گفتند لهجه ی عراقی داشتند. بعد از منبر هم یک روحانی سید روضه ی عربی خواند. از یک جایی به بعد هیچی از روضه اش نفهمیدم. له شام قرمه سبزی دادند. ظرف برنج و خورشتشان جدا بود. محل سفره انداختنشان هم جدای از محل روضه بود. به نظرم آمد عراقی ها روضه ی امام حسین را بیشتر تحویل می گیرند. اهالی شرکت کننده در روضه را هم. دو روحانی ای که ورودی مجلس ایستاده بودند به استقبال هر شرکت کننده ای از پله ها پایین می رفتند و با دو دست دستش را فشار می دادند و کلی خوش آمد به او می گفتند. موقع بدرقه هم همین طور بودند. روحانی سیدی تا پایین پله ها دنبالم آمد. دست هایم را گرم و صمیمی فشار داد و با لهجه ی عراقی دوست داشتنی اش گفت فردا شب هم منتظرم هستند. شیخ صدایم می کرد. به شوخی گفت اگر نروم خودشان می آیند دنبالم. لبخندی زدم و تشکر کردم. بیشتر راه تا خانه را پیاده برگشتم. در خانه فقط یک پرتقال داشتیم. خوردم و خوابیدم .


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 11:21  توسط عین القضات   | 

24 آبان 91

چهارشنبه 24 آبان 91


در گرده ام درد شدیدی احساس می کردم. از نیمه شب شروع شده بود. بی خواب شده بودم. از بین قفسه سینه ام شروع می شد، پیچ می خورد و به سمت چپ می رفت. حدس می زدم به خاطر باران های دیروز و دیشبش باشد. آنقدر باران خورده بودم که مثل موش آب کشیده شده بودم. شلوارم از بس خیس شده بود انگار به پوست پایم چشبیده باشد، خیلی سخت در می آمد. خودم را هم گرم نگرفته بود. احتمالا قولنج کرده بودم. در آن هوای سرد و بارانی با زیرپوش راه رفته بودم، خوابیده بودم و حتی توی تراس رفته بودم. دم صبح درد کاملا به قلبم رسیده بود. دلم می خواست بخوابم. دراز که می کشیدم بدتر می شد.

تا ده صبح توی خانه ماندم. نان نداشتیم. قرار بود صبح بگیرم. نتوانسته بودم. آب جوش خوردم و عسل. کمی کشمش و بادام و پسته توی نایلون ریختم. یک دانه سیب سرخ از توی یخجال برداشتم. یک چاقوی میوه خوری دسته آبی و دو تا چایی کیسه ای سحرخیز؛ یکی ارل گری و یکی زعفرانی. یک لیوان بلور فرانسوی دسته دار و یک کیسه پلاستیک فریزری خالی. کوله ام را این بار روی ترک بستم. به خاطر دردی که هنوز میان گرده ام تیر می کشید. سعی کردم جوری ببندم که نیفتد. قفل دوچرخه را دور دسته ی کوله و میله ی زین چند بار چرخاندم. بندهای کوله را هم دور زین بستم. همان مسیر چند روزه را رکاب زدم؛ خانه تا کتابخانه ی دانشگاه مفید. دانشگاه که رسیدم یک راست رفتم سلف. یک بیسکوییت ویفر کاکائوئی خریدم. لیوان دسته دار و چایی ارل گری را از کیفم در آوردم. اول لیوان را آب جوش کردم و بعد چایی کیسه ای را آهسته در آن رها کردم. ته نشین شدن رنگ چایی ته لیوان را دوست داشتم. به اندازه ی کافی که رنگ گرفت از داخل کیف پلاستیک فریزری خالی را در آوردم. چایی های کیسه ای بیشتر از یک لیوان جواب می دادند. دلم نمی آمد یک بار مصرف شده دور بیندازمش. از لیوان درش آوردم و توی کیسه گذاشتم. می توانست یک گنده کاری به تمام معنا محسوب شود. داخل کیسه خیس شد و رنگ چایی کهنه پیدا کرد. درش را گره زدم و انگار نخواهم کسی ببیندش توی دست هایم مچاله اش کردم. با آن که چایی توی آب جوش غلت خورده بود اما پلاستیک مچاله شده توی دستم سرد نشان می داد. جایی توی کوله قایمش کردم.

کمی مانده به غروب کیسه ی مچاله شده را از داخل کوله در آوردم. قیافه ی جالبی پیدا کرده بود. رگه های خیس قهوه ای سوخته شیارهای کیسه را پر کرده بودند و هرجا که رسیده بودند برای خودشان برکه ای دست و پا کرده بودند. در شرایط عادی یک حال به هم زن به تمام معنا بود. حس شیطنت آمیزی داشتم. یک نکبت کاری دوست داشتنی . لیوانم را روی میز سلف گذاشتم. مقابل چشم بچه هایی که برای هر چایی با لیوان های یک بار مصرف پلاستیکی باید دویست تومان پول می دادند و مجبور بودند چایی کیسه ای شان را بعد از اولین مصرف مستقیم داخل سطل آشغال بیندازند. کیسه ی فریزری را از داخل جیب کاپشن پاییزه ام درآوردم. گرهش را باز کردم. با وسواس تمام رد نخ رنگ گرفته اش را از روی کیسه ی مچاله شده پیدا کردم. نوک انگشت هایم نوچ شد. چایی کیسه ای یخ کرده توی آب جوش مثل ماهی نیم مرده ای که داخل آب بیفتددوباره جان گرفت و تکان خورد. مبارزه برای زندگی را از همین چیزهای کوچک آغاز کرده بودم. در روزهایی که نه آرمانی و نه شور و حالی برای مبارزه با چیزهای بزرگ مانده بود به این دلخوش بودم که به فروشگاه سلف، دویست تومان پول زور نمی دهم. تازه با آن پول زوری که نمی دادم دوبار چایی می خوردم. آن هم نه در لیوان یک بار مصرف پلاستیکی. در یک لیوان بلور فرانسوی دسته دار. لیوان خالی در دست، با چهره ای فاتحانه و مغرور به کتابخانه برگشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391ساعت 22:53  توسط عین القضات   | 

سه شنبه 23 آبان 91

چند تکه نان بربری یخ زده گذاشتم کنار قوری، روی کتری که در حال قل زدن بود. با کمی پنیر و کمی عسل. با هر لقمه ای لباسی را از تنم در می آوردم و با لقمه ی بعدی لباسی دیگر می پوشیدم. رادیو موسیقی پخش می کرد و بین موسیقی ها خبرهایی از یل در شهرهای شمالی می داد. هوا بارانی بود. به اندازه ی دو لقمه نان جویدن و چند جرعه چایی سر کشیدن توی تراس قدم زدم.  حس خوبی داشت. باد باران را کج کرده بود. هرچقدر هم که از لبه ی تراس دور می شدم از قطره های باران در امان نمی ماندم. لپ تاپ و کتاب هایی را که می خواستم توی کوله گذاشتم. کوله را روی دوشم آویزان کردم و هشت طبقه پایین رفتم. با آسانسور. چند روزی بود دیگر کوله ام را روی ترک دوچرخه نمی گذاشتم. این احتیاطی بود که شرایط اقتصادی اجتماعی تحمیل می کرد. کوله ی روی ترک دوچرخه هم در معرض افتاده بودن بود و هم در آستانه ی دزدیده شدن. به خاطر قمیت ها، دزدی در آن اوضاع و احوال کار به صرفه ای بود. رواج هم داشت. گوشی موبایل علیرضا را دزدیده بودند. لپ تاپ فردوسی را. دوربین و لپ تاپ هادی صفا را. دروبین احسان را. چند وقت پیش که با فاطمه چادر مشکی زنانه قیمت می کردیم به این نتیجه رسیدیم که حتی دزدیدن چادر از سر زن ها هم می تواند کلی سود داشته باشد. طلا که جای خودش را داشت.

اولین بار بود که زیر باران دوچرخه سواری می کردم. این اولین بار در بهترین مسیر ممکن اتفاق می افتاد. دانشگاه مفید. در خیابانی که از میان حجم وسیعی از درخت های کاج و اکالیپتوس و زیتون عبور می کرد و به محوطه ای سرسبز و پر از باغچه های گل کاری شده می رسید. زیتون های روی درخت ها دیگر برای خودشان کسی شده بودند. چشمک می زدند و برای چیدنشان وسوسه می کردند. در تلاقی صبح و باران و درخت های زیتون برای خودم ترانه هایی آشنا زمزمه می کردم. حدس می زدم یکی دو ماهی با آن خیابان دوست داشتنی عجین شوم. کتابخانه ی مدرسه ی هنر تعطیل شده بود. به علت جا به جایی، تا اطلاع ثانوی. چیزی شبیه به موقعیتی که در مصاحبه های کلیشه ای تصور می شود برایم پیش آمده بود. مجال انتخاب ده کتاب از برای جزیره ی تعطیلات را داشتم. تسلی بخشی های فلسفی دوباتن را برداشتم، پرسش های زندگی فرناندو ستر  را، ابر قورباغه و پای عسلی موراکامی را، پاگرد شهسواری را، همنوایی شبانه ی ارکستر چوبی رضا قاسمی را، گریه ی آرام کنز اوبروئه را، زندگی نو ارهان پاموک را، و دست آخر جلد سوم از مجموعه آثار چخوف را . این ها نخوانده ها بودند. از خوانده ها دیوانه بازی بوبن را برداشتم. دوست داشتم دوباره بخوانمش. حتی قبل از نخوانده ها.

تا ظهر به کارهایم مشغول بودم.  فقط یک بار برای چایی خوردن بیرون رفتم. اذان که دادند وضو گرفتم و به نمازهانه رفتم. بعد از نماز دکتر ادیب نهج البلاغه می گفت. تا به حال از نزدیک ملاقاتش نکرده بودم. معلوم بود آدم با سواد و فاضلی ست. حواشی سیاسی دور و برش هم البته انگار کم نبود. از شاگردان و ارادتمندان آقای منتظری بود. به گمانم سابقه ی بازداشت شدن هم داشت. خطبه ی قاصعه را شرح می داد. علی بی نظیر بود. پای خطبه هایش خون در رگ های آدم به جوش می آمد. رسیده بود به آنجا که از وحدت می گفت: فانظروا کیف کانوا حیث کانت الاملاء مجتمعة و الاهواء مؤتلفة و القلوب معتدلة و الایدی مترادفة، و السیوف متناصرة و البصائر نافذة و العزائم واحدة ألم یکونوا أربابا فی أقطار الأرضین و ملوکا علی رقاب العالمین. فانظروا إلی ما صاروا الیه فی اخر أمورهم حین وقعت الفرقة و تشتت الألفة و اختلفت الکلمة و الأفئدة و تشعبوا مختلفین و تفرقوا متحاربین قد خلع الله عنهم لباس کرامته و سلبهم غضارة نعمته و بقی قصص أخبارهم فیکم عبرا للمعتبرین. یکی از زیباترین خطبه های نهج البلاغه بود.

برنامه که تمام شد خواستم به کتابخانه برگردم. اعلامیه ی نمایش فیلم یک حبه قند توجهم را جلب کرد. به تالار دانشگاه رفتم. نقریبا پر شده بود. برنامه متعلق به کانون دانشجویی بود با نام دایره. اگر دانشگاه آن چیزی بود که آنجا اتفاق می افتاد من دانشگاه نرفته بودم. دانشگاه ما بیشتر به یک پژوهشکده می مانست که به قول اهل بخیه برای رفع کتی دانشجو هم گرفته بود. دانشگاه به دانشجویانش معنی پیدا می کرد. مفید یک دانشگاه به تمام معنی بود. بچه ها، بچه ها، مفید بچه ها را داشت. بچه های دوره ی کارشناسی. رنگ چهره هایشان با آن ها که به ارشد و دکتری رسیده بودند فرق می کرد. نوع نگاه هایشان، شور و شوقشان، خنده هایشان، قهقهه زدن هایشان، شیطنت های دختر پسری شان. معلوم بود در رؤیا زندگی می کنند. رؤیایی که به آن ها امید و انرژی می داد. من همه ی راه را وارونه می رفتم. با فاصله ای دوزاده سیزده ساله رفته بودم قاطی بچه ها نشسته بودم.  سال ها بود که خودم را در آینه نگاه نکرده بودم. مجری مراسم می گفت گرد هم آمده ایم تا بگوییم دانشگاه زنده است. صدایش را با موسیقی دلنشینی همراه کرده بودند. تیتراژ فیلم که شروع شد از سالن بیرون زدم. فیلم را دوبار دیده بودم. بچه های زیادی ایستاده فیلم را تماشا می کردند. به کتابخانه برگشتم. تا کمی بعد از دو به کارهایم رسیدم. آمدنی زمان گرفته بودم. پانزده دقیقه از خانه تا کتابخانه ی دانشگاه راه بود. بازگشتش کمتر می شد. از دانشگاه بیرون زدم. فاطمه ناهار خانه نمی آمد. توی یخچال پیراشکی اسفناج داشتیم. حال داغ کردن نداشتم. چایی از صبح مانده را داغ کردم. غذا خوردم. پانزده دقیقه خوابیدم. بیدار شدم. پانزده دقیقه تا دانشگاه رکاب زدم. هوای بعد از ظهر هم ابری بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 0:17  توسط عین القضات   | 

20 آبان 91

شنبه 20 آبان 91

تا حوالی یازده و نیم توی خانه ماندم. نرسیدم پلو عدسی که پخته بودم را خودم بخورم. رفتم دانشگاه. آنجا آش خوردم. حال کتابخانه نداشتم. رفتم داخل کلاس. ساعت یک با دکتر مسجد جامعی کلاس داشتیم. بحث گفت و گوی ادیان را با او می گذراندیم. بیست دقیقه ای تا شروع کلاس مانده بود. کمی طرح تحقیقم درباره ی اسلام هراسی را بالا پایین کردم. بخش اعظم هر کلاسی به گزارش همین طرح ها و نقد و بررسی آن ها می گذشت. نگاهش بیشتر معطوف به زمینه های تاریخی گفت و گوی ادیان بود. بیشتر متکی به سوابق و تجربیات فراوان خودش. چند سالی سفیر ایران در واتیکان بود و ارتباطات بین المللی خوبی داشت. با این حال کلاسش پرحاشیه بود و پر تنش . سخت گیر بود و کمی بد اخلاق. متلک می انداخت. تشر می زد. خوش اخلاقی هایی هم داشت. سهرابی هفته ی قبل غایب بود. خودم هم هفته ی قبل نرفته بودم. حالش را نداشتم. سهرابی آپاندیسش را عمل کرده بود. معلوم بود بنده ی خدا نرسیده طرح درست درمانی آماده کند. در نقدش ول کن ماجرا نبود. می گفت  مقطع دکترا هستی باید به کارت مسلط باشی. حرف هایی که می زنی حرف های دبیرستانی است. ول کن ماجرا نبود. از همان جلسه ی اول صدای بچه ها درآمده بود. قرار بود چهارشنبه ی هفته ی قبل برویم پیش نواب، رییس دانشگاه. آخرین لحظه منصرف شدم. از زیرآب زنی خوشم نمی آمد. یکی دوتا از بچه ها رفته بودند. مسئولین دانشگاه می دانستند حق با بچه هاست. جعفریان از قول  نواب می گفت در سال های سفارتش در واتیکان، سفارت برایش مثل دهاتی بوده که او کدخدایش بوده و بقیه رعیت های آن. می گفت هنوز هم ما را همان رعیت ها می بیند و خودش را همان کدخدا.

در بخشی از ماجرا حق را به او می دادم و در بخشی دیگر نه. برخوردهایش گاهی شکننده بود و تلخ. جعفریان داشت درباره ی طرحش صحبت می کرد. چیزی بود درباره ی وضعیت اقلیت های دینی در چین . توضیحش کمی طول کشید. حرفش را قطع کرد و گفت ماشاء الله خوب هم توضیح می دهی . ناخواسته خنده مان گرفت.

طرح را پسندید و چیزهایی درباره ی چین گفت. گفت مفهوم چینی بودن برای خودش معنای خاصی دارد و ناظر به یک پدیده ی بین المللی است. چین یک جامعه ی بسیار بزرگ و در عین حال بسیار بسته است.  تمایل به ازدواج با دیگران بسیار کم است. ادامه داد که بعد از 2001 کنفرانسی بوده که او  هم در آن شرکت داشته. می گفت چون حضورش برایشان مهم بوده تاریخش را با او تنظیم کرده بودند. گفت در آنجا با یکی از اعضای سازمان امنیت ایتالیا ملاقات داشته. به گمان اسم سازمان دیگوس بود یا چیزی شبیه به آن . مرد امنیتی ایتالیایی به او گفته بود از نگاه ما خطر واقعی آینده مال چین است. نه مال اسلام. بعد برایش تعریف کرده بود که در محل کارش در فلورانس ،از 1960 به بعد همیشه یک اقلیت چینی در توسکانو بودند که کار طلا می کردند. ما در بخش امنیت دیدیم این ها اصلا نمی میرند. برایمان تعجب برانگیز بود. بعد فهمیدیم که ما چهره های این ها را مثل هم می بینیم. بعد از مرگ یکی دیگری را می آورندو فرد مرده را در باغچه ی خانه شان خاک می کنند. می گفت این ها وقتی اختلاف پیدا می کنند به هیچ دادگاه ایتالیایی رجوع نمی کنند.

می گفت چینی ها ملت عجیبی هستند البته مسلمان هایش این جوری نیستند. چون اصالت چینی ندارند.

لواسانی از چرایی خطرناکی چین برای غرب پرسید. جواب داد به طور کلی ذهنیت هایی در میان فرنگی ها وجود دارد  که هر جامعه ی بسته ای که عدم تمایل به باز شدن دارند خطرناکند. به خاطر همین هم مسلمانان را خطرناک می دانند. از قول فرانسوی ها گفت مسلمانان مثل دانه های روغنی هستند که  در آب حل نمی شوند. پرسش های بچه ها را هرجا به سیاست داخلی ربط پیدا می کرد درز می گرفت و رندانه می گفت نمی خواهیم وارد این بحث ها شویم .

باز به حرف های مرد امنیتی ایتالیایی گفت ما چند دختر ایتالیایی مرتبط را تحریک کردیم برای ازدواج با آن ها تا از این طریق اطلاعات بیشتری کسب کنیم اما این شیوه هم راه به جایی نبرد.

شروع به قدم زدن در کلاس کرد و گفت  بزرگترین مشکل چینی ها با کلیسای کاتولیک هم همین است. حکومت چین می گویند مرجعیت کلیسای کاتولیکی در چین با خود ماست. در حالی که واتیکان می گفت ما خودمان تعیین می کنیم . می گفت حتی سیاستمدار طراز اولی مثل آندروتی هم با وجود مذاکرات فراوان نتوانسته برای حل این اختلاف کاری بکند.  

پشت میزش برگشت و به عنوان نکته ی آخر گفت البته مسلمان های چین در مقایسه با مسیحیت تنش های کمتری دارند. انگار که از این نکته چیزی یادش آمده باشد از خانمی به نام  موراتا اسم برد که همسر فردی به نام چیتیک معروف است . می گفت ده سال پیش با او ملاقاتی داشته و از پروژه اش که پرسیده موراتا گفته  در حال مطالعه ی کتاب هایی ست که مسلمان ها  در قرن هفده و هجده به زبان چینی نوشته اند . موراتا گفته بود این یک شاهکار است . چون مفاهیم اسلامی در فرهنگ چینی ما به ازاء ندارد. شاهکارشان این است که این کتاب ها با استفاده از فرهنگ و ادب تمدن چینی نوشته شده اند.

در بین حرف هایش به خمیازه ی قربان زاده با صدای بلند حساسیت نشان داد. تشر زد که از بس دهن درّه رفتی حواسم پرت شد. گفت برود بیرون آبی به دست و صورتش بزند.  

برگشت سراغ سهرابی و موضوع مهاجرت مسیحیان از ایران را به او پیشنهاد کرد.

 از حرف زدن های بیش از حد بچه ها خسته می شد. میان حرف لواسانی پرید و گفت عزیزم حرفت را فهمیدم دیگه. بعد هم به بچه ها تذکر داد که با حد اقل کلمات سخنانشان را بیان کنند. تنش گریز ناپذیر بود. کاری نمی شد کرد.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 22:28  توسط عین القضات   | 

18 آبان 91

پنجشنبه 18 آبان 91

بعد از نماز صبح نخوابیدم. دهانم خشک بود. سیب خوردم، سیب زرد. ترشی اش را دوست داشتم کمی قرآن خواندم. آیات اول سوره ی فتح بود. از موسیقیای آیه ی نهم سوره خوشم آمده بود: لِّتُؤْمِنُوا بِاللَّـهِ وَرَ‌سُولِهِ وَتُعَزِّرُ‌وهُ وَتُوَقِّرُ‌وهُ وَتُسَبِّحُوهُ بُكْرَ‌ةً وَأَصِيلًا. برای کاری سری به نهج البلاغه زدم. بعد بیدل. بعد صائب. این می توانست نشانه ای بر آغاز یک روز خوب باشد. روزهایی که در سال به تعداد انگشت های یک دست هم اینگونه آغاز نمی شدند. این بیت حافظ را روی تکه کاغذی نوشته بودم و بر دیوار اتاق زده بودم  که: تا کی می صبوح و شکر خواب بامداد/ هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر.تذکرهایی از این دست افاقه نمی کرد. روی کاغذ دیگری نوشته بودم که الصبحة تمنع الرزق اما تنبلی انگار جای دیگری مهم تر از دویار اتاق نوشته شده بود . بعد از مدت ها دوباره از صائب خوشم آمد. بیدل، صائب را از من گرفته بود. صائب را که نه. همه ی شعرهای دیگران را. شاید به خاطر دلتنگی سال های قبل بود که سراغ صائب رفتم. حس می کردم روزهایی که صائب می خواندم، شور و شوق و حرکت بیشتری داشتم. یازده سال از روزگاری که دیوان  صائب را یک دور خوانده بودم می گذشت. هنوز سررسیدی که در آن بیت های دوست داشتنی صائب را نوشته بودم داشتم. یک سالنامه ی حدیثی بود. جلدش سبز بود. اسمش نور. صفحه ی اولش، گوشه ی بالای سمت چپ، با خودکار مشکی نوشته شده بود: حمید آقایی تقدیم می کند. و بعد امضا شده بود. حمید آقایی مدیر حوزه مان بود. چنین هدیه ای لابد آن روزها برایم شادمانی زیادی به دنبال داشته. درکنار حمید آقایی احساس می کردیم قرار است تا آخر دنیا برویم. آدم ها در زندگی می توانند ممنون خیلی ها باشند اما مدیون بودن وصفی بود که به افراد خاصی تعلق می گرفت. حمید آقایی از آن آدم ها بود. سر رسید تا یکشنبه، دوازده فروردین سفید مانده بود. دوازدهم فروردین تا یک اردیبهشت سند روزهایی بود که دوست داشتم شاعر باشم. روزهایی که بر خلاف صفحه های سر رسید پاییز بودند و زمستان و من در سرما و غربت عصرگاهی آن روزها هوای شاعر شدن داشتم. چندشنبه بودنش یادم نیست. روزهایی که پیش نادر بختیاری می رفتم جمعه بود. عصرهای جمعه. خانه ی کوچکی در حوالی میدان انقلاب. پر از تنهایی و بوی سیگار و پاکت ها و مارک های مختلف سیگار. روزهایی که پیش میرشکاک می رفتم یادم نیست. خیابان نوفل لوشاتو بود. دفتر نشریه ی جبهه. دهنمکی باعث و بانی اش شده بود. وسط هفته بود. شاید دوشنبه، شاید هم سه شنبه. یادم نمی آمد. از دوازدهم تا یک اردیبهشت گزارش کلاس های شاعری میرشکاک بود. با مداد سیاهی نتراشیده، تند تند و بریده بریده نوشته بودم. ته هر جمله ای نقطه گذاشته بودم و آمده بودم خط بعد. شاید به خاطر این بود که بیشتر اوقات جمله ی اول ربطی به جمله ی دوم نداشت. خط اول چزی بود که شاید قرار بود عنوان کلاس باشد: هندسه ی کلمات و معماری شعر. خط دوم نوشته بودم شعر یک فن است، مثل معماری، نقاشی، موسیقی. خط سوم نوشته بودم: هنر تشکیل می شود از یک سری عناصر مادی که فی نفسه هیچ ارزشی ندارند. خط بعدی نوشته بودم: تفاوت بناهای هنری با بناهای معمولی آنست که یکی معطوف به هنر است و دیگری معطوف به زندگی. آمده بودم خط پایین تر و نوشته بودم هنر بنای بر ماندن دارد و زندگی گذراست. و خط بعدش نوشته بودم: هنر هیچ فایده ای ندارد و هرچه که می رود به سمت هنر مفید فایده نیست. خط پایین ترش نوشته بودم: آن ها که شاعر می شوند می فهمند که شعر هیچ فایده ای ندارد. و باز خط بعدی و بعدی تا صفحه به پایان برسد و خط بعدتر از بالای صفحه ی بعد شروع شود. آن روزها چیز زیادی از شعر و شاعری از میرشکاک نیاموختم. کلاس هایش معجونی بود از عرفان، تصوف ، سیاست، شرق، غرب . با چاشنی زبان تیز و برنده ای که آن روزها برای من جذاب بود. آن روزها شرکت در آن محفل را مثل خواندن آثار آدم هایی از آن دست دوست داشتم. خواندن آثار صائب و خاقانی و سنایی و نظامی در آن روزها هم بی شک به توصیه ی میرشکاک بود. در صفحه ی هجدهم فروردین حرف های عتاب آلودش را داشتم. گفته بود اگر این ها را نخوانده ایم ول معطلیم. گفته بود شاعری که نتواند عین بلبل نمونه بیاورد به درد لای جرز می خورد. بعد لابد کسی از حافظ پرسیده بود که گفته بود بازدارنده ترین شاعر برای شعرا در درجه ی اول خواجه است. و بعد از قول قدما گفته بود هر شاعری باید بیست هزار بیت از قدما و ده هزار بیت از جدیدی ها داشته باشد. بعد از یازده سال یادم نمی آمد منظورش خواندن بود یا حفظ کردن. هرچه بود آن روزها به حرف هایش عمل می کردم . ، که هم شاعر شدن را دوشت داشتم و هم میرشکاک را. زمان، کنار همه ی چیزهایی که گرفته بود این دو را نیز گرفته بود. دیگر نه میلی به شاعر بودن داشتم نه ارادتی به سبک قدیم به استاد.  آخرین باری که دیده بودمش شش سال شاید هم هفت سال می گذشت. یک شب زمستانی بود. از آن شب های نزدیک به عید. دماوند بودم. دلم ناجور غمزده بود. جایی نداشتم که بروم. نفسم در آن شهر کوچک بند آمده بود. نیاز به جایی ، کسی، حرکتی، چیزی داشتم. آن روزها باید خیلی دیوانه بوده باشم که سر شب از دماوند عمامه به سر و عبا به دوش راه افتاده باشم به سمت تهران. پل گیشا، از یک گل فروشی کمی گل خریدم. بی هیچ خلاقیتی همان رز قرمزی که همیشه می خریدم. داخل یک خیابان فرعی زنگ خانه اش را زدم. آنوقت شب انتظار هرکسی را می توانست داشته باشد جز یک آخوند زهوار در رفته ی غمباد کرده. بی هیچ درنگی به داخل خانه دعوتم کرد. تنها چیزی که از آن شب یادم هست یک جعبه ی کیک خامه ای است که تمام شد، بهمن های کوتاه که نخ به نخ دود می شدند و ترانه ای که او درباره ی حضرت علی سروده بود.

صائب خوانی ها از صفحه ی پانزدهم اردیبهشت شروع می شدند.با یک روان نویس آبی. با خطی که تلاش شده بود خوش باشد. گوشه ی سمت راست صفحه نوشته شده بود هو یا علی مدد و پایینش نوشته شده بود: از بس کتاب در گرو باده کرده ایم/ امروز خشت میکده ها از کتاب ماست / و پایین ترش نوشته شده بود: قاصدان را یک قلم نومید کردن خوب نیست/ نامه ی ما پاره کردن داشت گر خواندن نداشت. و پایین ترش نوشته شده بود: دل من و تو ز همصحبتان دیرینند/ مرا به ظاهر اگر با تو آشنایی نیست. آن روزها عاشق نبودم اما انگار که از آینده خبر داشته باشم خودم را مهیای عشق کرده بودم. عاشق که شدم غرق بیدل بودم. نامه های عاشقانه ای که نیمه شبی پاره شدند از روی پلی چوبی به رودخانه ای که دماوند را دو نیم کرده بود ریخته شدند، پر بودند از شعرهای بیدل .

هوا آرام آرام روشن شده بود و  صائب می گفت : با خلق آشتی کن و با خود به جنگ باش / فیروز جنگ معرکه ی نام و ننگ باش / انجام بت پرست بود به ز خود پرست/ در قید خود مباش و به قید فرنگ باش/چون ماهی ات مباد به نرمی فرو برند/ در کام خلق ارّه ی پشت نهنگ باش /بر صلح و جنگ اهل جهان اعتماد نیست/ چون صلح می کنند، مهیای جنگ باش/چون پشت پا به عالم صورت نمی زنی / تا حشر در شکنجه ی این کفش تنگ باش .

فاطمه گفت سر کار صبحانه می خورند. برای خودم لقمه ای نان و پنیر و گردو گرفتم. کوله ام را بستم و سوار بر دوچرخه رفتم به سمت مدرسه ی هنر . چیزی عوض نشده بود. من، دوچرخه، مدرسه ی هنر .  آنجا که می رسیدم قبل از کارهای خودم باید چند صفحه ی آخر " من او را دوست داشتم" آنا گاوالدا را می خواندم. از آنجا ماتیلد چیزهایی را که دوست داشت در کنار پی یر انجام بدهد روی کاغذ نوشته بود: پیک نیک، خواب بعد از ظهر کنار رودخانه، ماهی می خوریم، میگو، کراوسان، برنج شفته، شنا می کنیم و .... .

               

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 15:57  توسط عین القضات   | 

16 آبان 91

سه شنبه 16 آبان 91


بیش از هفتاد و چند روز ننوشته ام. از آن هفتاد و چند روز تصویرتب آلودی در خاطره ام مانده است. تصویر روزهای  کسل شهریور که به بهانه ی پایان نامه نوشتن خودم را در خانه حبس کرده بودم. خودم را به یاد می آورم از صبح تا شب پشت میز ناهارخوری، پشت میز مطالعه، چمباتمه زده توی تراس بزرگ خانه مان، ولو شده روی کاناپه و گاه در تاریکی شب سوار بر دوچرخه ، بی هدف، پرسه زنان در کوچه ها و خیابان ها. در خاطرم مانده است که فاطمه آن روزها  دیر خانه می آمد. درگیر برگزاری یک جشنواره بود. حتی یادم هست که خیلی روزها را در سفر بود. من در ترکیبی از امید و نا امیدی دست و پا می زدم پایان نامه ام را تا آخرین روزهای شهریور برسانم. می خواستم فرصت ثبت نام در دوره ی دکترایی که قبول شده بودم را از دست ندهم. از آن روزهای خودم تصویری خسته و غمگین به یاد دام. یادم می آید که روزهای آخر اعتماد به نفسم را از دست داده بودم شاید به خاطر خانه نشینی بود. شاید به خاطر تنهایی. ولی مگر می شد نقش غم های شهریوری را نادیده گرفت.

کاریکاتوری از پایان نامه را آماده کرده بودم. آنقدری که بشود امضایی از اساتید پای برگه ای انداخت که مجوز ثبت نام بود. هفته ی آخر شهریور. کارم بدجور گره خورده بود. استاد راهنمایم رفته بود سفر خارجه. به قول خودش اینترنت در آنجا مثل آب رحمت آباد بود. شب هایی را به خاطر می آورم که تا صبح چشم هایم به مانیتور کامپیوتر خیره می ماند و با هربار اضافه شدن عددی به شماره ی ایمیل هایم از جا می پریدم به این امید که شاید استاد پایان نامه ام را دیده باشد و دو خط به نشانه ی تایید نوشته باشد. شب ها به صبح می رسیدند. صبح ها به شب. اما اتفاقی نمی افتاد. تمام این روزها نباید بیشتر از یک هفته طول کشیده باشد اما از آن یک هفته در ذهن من تصویری کش آمده و طولانی نقش بسته است. شبیه به حس مسافرت با تنی خسته و روحی غمگین در جاده ای که خورشید در سمتی از آن غروب می کند و هر دقیقه ای برای مسافر ساعتی محاسبه می شود. 

از آن روزها خودم را در روزی به یاد می آورم که پنجشنبه بود. یک روز مانده به آخرین روز شهریور. صبح زود از خواب بیدار شده بودم. خوابی که نداشتم. تمام طول شب را نقشه کشیده بودم که فردایش کی بروم. چه شکلی بروم. چی بگویم که بگیرد. با چه لحنی. با چه حسی. زودتر از همه ی کارکنان خودم را به دانشگاه رسانده بودم. خودم را به یاد می آورم با دهانی تلخ روی صندلی های پشت اتاق معاون آموزش دانشگاه، حتی یادم هست گلویم درد می کرد، بعدترش خودم را به یاد می آورم که با لحنی ملتمسانه با معاون حرف می زدم و او را که در اتاق را باز کرده بود که یعنی برو بیرون. یادم هست که فریاد می زد سال دیگر دوباره امتحان بدهم. خودم را به یاد می آورم تحقیر شده و شکست خورده و نا امید. آن روز آخرین فرصت ثبت نام بود. رؤیاهایم سوخته بودند. آن روزها را با رؤیاهایم زندگی کرده بودم. رؤیای دکتر شدن. مثل کسی بودم که از خوابی خوش پریده باشد. حیرت زده بودم. هیچ تصوری از چنین موقعیتی نداشتم. چند ماه با این رؤیا گره خورده بودم. برای روزها و شب هایش نقشه کشیده بودم. حتی برای شیوه ی راه رفتنم، سخن گفتنم، نوشتنم، معاون آموزش با تحقیر، با دعوا، با بدخلقی از خواب بیدارم کرده بود. یادم هست از دانشگاه که بیرون می آمدم روی شانه هایم خستگی عجیبی احساس می کردم. خستگی پایان نامه نویسی فشرده در تمام وجودم مانده بود. با این همه چیزی داشتم که زندگی به من داده بود. امید. ناامید نبودم. آنقدر امیدوار بودم که حتی برای خودم هم باور پذیر نبود. تصور حالتی که در آن آدم هم غمگین باشد، هم خسته، هم بیمار، هم تحقیر شده، هم شکست خورده و در عین حال امیدوار باید تصور سختی باشد. من اما این حالت را تجربه کرده بودم. مثل یک سرباز شکست خورده در جنگ به سمت خانه برمی گشتم. خبر شکست را به فاطمه داده بودم: نشد! یادم هست که هرچه فاطمه تلفن زد جوابش را ندادم. نشد پاسخ همه ی سوال های او بود. برای مادرم پیامک دادم که برایم دعا کند. نوشتم بدجور کارم گره خورده. جواب داد: ( به امید خدا مادر، خیلی برایت دعا و نذر کردم. هرچه صلاح است. امیدوار باش.) در اوج نا امیدی امیدوار بودم. باید یک نشانه ی خوب پیدا می کردم. این که یک آخوند میانسال کرایه ی تاکسی ام را حساب کرد می توانست چنین نشانه ای باشد.

به خانه که رسیدم گلویم درد می کرد. گرسنه بودم. دلم تخم مرغ آب پز خواست. گذاشتم آماده شود. نشستم پای کامپیوتر. سه ساعت بیشتر وقت نمانده بود. در این سه ساعت باید اتفاقی می افتاد. اتفاقی که در طول یک هفته نیفتاده بود. به ذهنم رسید برای مجتبی ایمیل بزنم. استاد رفته بود آلمان. مجتبی هم آلمان درس می خواند. شاید همدیگر را دیده بودند. مجتبی ایمیلم را جواب نداد. موبایلم که زنگ خورد آخرین امیدم هم نا امید شد. شماره ی ایران مجتبی بود. ماجرا را برایش گفتم. تازه از آلمان رسیده بود. گفت اتفاقا استاد را آنجا دیده. گفت اتفاقا استاد آنجا یک خط اعتباری داشته. حرف هایش اما پایانی ناامید کننده داشت: بعید است دیگر آن خط جواب بدهد. استاد رفته بود فرانسه.

از متروی فرانسه خاطره ی شیرینی در ذهنم مانده است . بعد از یک ساعت تمام تکرار شماره ای که هر بار بعد از کلی معطلی و سکوت بوق اشغالی تحویل می داد، ناگهان بدون بوق این صدای آشنا بود که می گفت: آقای دیانی! من پاریس هستم. دارم سوار مترو می شوم. احتمال دارد قطع بشود. از جانب من بگویید تایید است. صدای استاد با صدای قطارهای متروی پاریس درهم می آمیخت. اگر یک روزی گذرم به پاریس می افتاد حتما در مترویش تمام این خاطره ها را به یاد می آوردم

یادم هست که در آن روز همه ی کارهای عقب افتاده ام را بلیط قطاری که در دست داشتم حل می کردم. یک بلیط قطار بود برای مشهد. برای تولد امام رضا گرفته بودم. برای خودم و بابا و مامان. فاطمه برای جشنواره زودتر از ما می رفت. برگشتنی برای او هم بلیط گرفته بودم. همه ی کارهایی که کش و قوس داشتند با همین بلیط کوتاه می شدند. بلیط را می گذاشتم جلوی کارمندهای دانشگاه و می گفتم فردا مسافر مشهدم. کارم را حل کنید تا دعایتان کنم. مثل آب خوردن کارهایم حل می شد. یکی دورکعت نماز بالا سر حضرت می خواست. یکی یک زیارت جامعه. یکی سلام از جلوی پنجره فولاد. یکی هم التماس دعای مخصوص داشت.

از آن روزها خاطره های تب آلودی در ذهنم مانده است. خوشحالم که این روزها را ننوشته بودم. از بعضی چیزها باید خاطراتی مبهم و تب آلود و مجمل داشت. جزییات خراب می کند این ابهام و اجمال و تب را

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 11:30  توسط عین القضات   | 

1 شهریور 91

آخر مرداد تا اول شهریور 91

رفتیم سفر. الموت. تالش، فومن، ماسوله. صبح شنبه از تهران راه افتادیم. آفتاب که زد. دو تا ماشین بودیم. از خانه ی خاله پری. خانواده ی فاطمه بودند و خانواده ی دایجون. یک پژوی 206 سفید و یک ال نود مشکی. ما سوار ماشین سفید بودیم. شش نفر. من دلم نمی خواست بروم. سخت بود. فایده نداشت. رفتنمان سختی جسم خانواده ی فاطمه را به دنبال داشت نرفتمان آزار روحشان را. هرچه اصرار کردیم نشد. مجبور بودم بروم. گفتم من با ماشین های خطی می آیم. نقشه ی سفر اجازه نمی داد. من جلو نشستم چون اندام درشت تری داشتم .  جا برای چهار نفر عقب تنگ بود. عقب ماشین سفید به دو نفر هم سخت می گذشت. چه برسد چهار نفر. آن هم در جاده هایی پر از پیچ و خم. گاهی هم فاطمه و عادله جلو می نشستند. وقتی که احتمال می دادیم پلیسی منتظرمان نباشد. پلیس که بود همه ی ماشین با هم داد می زدند برو پایین. آنوقت عادله سرش را می برد پایین و ما پنج نفر می شدیم در ماشین سفید. توی ماشین سیاه  بود و زن  دایی. دخترشان ریحانه. پسرشان رضا و عروسشان مطهره. رضا و مطهره هم مثل ما برای خرید خانه ماشینشان را فروخته بودند . آن ها هم در ماشین سیاه مثل ما شش نفر بودند. به قول معروف بر شیشه داشتند. مطهره کوچولویی پنج ماهه در شکم داشت. معماری خوانده بود.

جاده ی الموت نرسیده به قزوین با خش خش رادیو شروع شد. با ترکیبی از رنگ های زرد و سبز. زیر نور خورشید از تپه ها گذشتیم. جاده به سمت بالا می رفت. دره ها و پرتگاه هایی همیشه کنارمان بودند. گاهی سمت راستمان می افتادند و گاهی سمت چپمان. این نشانه ی آن بود که جاده مثل مار دور کوه ها و تپه ها می پیچد و بالا می رود. در جاده ی الموت و بعد ترش در جاده ی اسالم خلخال که ازپنجره بیرون رفته بودم و خودم را ب دست مه های جاده سپرده بودم به این فکر می کردم که کی این جاده ها کشیده شده. جاده های که گذشتنشان سختی داشت و حوصله می خواست و چه بسا بی خطر نبود ساختنشان چقدر سختی می توانست داشته باشد. چقدر طول کشیده بود. در طول کشیدنش برف آمده بود، باران گرفته بود. یخ زده بود. شاید کسی پرت شده بود. به این فکر می کردم که باید اول هر جاده تابلویی درباره ی آن جاده بزنند یا کسی باشد و کتاب قصه ی جاده را دست مسافرانی بدهد که پا به آن جاده می گذاشتند. دوست داشتم کتاب قصه ی جاده را می خواندم. از اولین روزهایش تا آن روز. شک نداشتم جاده پر از قصه های تلخ وشیرین است.

 بیشتر سفر را محمد رانندگی می کرد. مثل همیشه تند و پر شتاب. به رانندگی آرام اعتقادی نداشت. در جاده ی الموت سر یک پیچ با مرگ ملاقات کردیم. مردیم و زنده شدیم به کشک مکیدنمان ادامه دادیم. جز بابای فاطمه کسی به محمد اعتراض نمی کرد. اعتراض او هم بیشتر حس گریه ی مظلومانه داشت تا اعتراض پدرانه. بقیه به جای اعتراض می خندیدند و جیغ می کشیدند. من هم در ظاهر مثل بقیه بودم. مرگ از یک قدمی مان گذشته بود و ما سر شوخی را باز کرده بودیم. ته قلبم اما دلم می خواست همه ی آن پیچ و خم ها آرام دور بخورند . ماشین سفید آهسته تر می رفت. آنوقت می شد به درخت های گردو و گیلاس بیشتر خیره شد، دشت های گندم دیمی که بر فراز کوه ها به رقص می آمدند را نظاره کرد و حتی مقابل خانه هایی که باغچه هایشان پر از گل های آفتاب گردان بود کمی درنگ کرد. سرعت فقط یک جا لذت داشت. جایی که شیب جاده آنقدر زیاد بود و تو آن شیب را با سرع بالا می رفتی و احساس می کردی در حال پرتاب شدن به قلب آسمانی. از بس که نمی شد برای جاده امتدادی تصور کرد.

میان راه یک بار ایستادیم و میوه خوردیم. ریحانه یک سبد میوه مثل سبدهای شنل قرمزی  درست کرده بود. یک جا هم ایستادیم و خرید کردیم. نوشیدنی و گوجه و آبلیمو و چندتا خرت و پرت دیگر.  ناهار روز اول را کنار دریاچه ی لاوان توقف کردیم.  جوجه به سیخ زدیم. روز دوم کنار شالیزارهایی در جاده ی فومن. کباب لقمه سرخ کردیم. روز سوم را در جنگل ها سرابان . ماهی ساختیم. لاوان هرچقدر از بالایش زیبا بود پایینش توی ذوق بزن بود. کثیف بود و آلوده. در یاچه را یک حلقه از نی های بلند محاصره کرده بود و دور آن حلقه ای از زباله و کثافت شکل گرفته بود. ورودی اش تابلویی داشت که می گفت آنجا منطقه نمونه ی گردشگری ست. زر مفت می زد. زباله دانی بیش نبود. زیر سایه ی درخت ها برای خودمان جایی دست و پا کردیم. کنارمان یک گروه گردشگری نشستند. معلوم بود تجربه دارند. من آشغال های اطرافمان را توی کیسه زباله ریختم. تا آنجا که حوصله ام کشید. آن ها در اولین گام آتش به پا کردند و هرچه آشغال در محوطه بود را سوزاندند. ما زیر سایه درخت کویج نشسته بودیم. هنورانه خوردیم. قرمز بود. زن دایی ولی می گفت به نسبت قرمزی اش شیرین نیست. جوجه به سیخ زدیم، برنج پختیم. ناهار خوردیم. من و رضا در نرم افزار کتابخانه ی تاریخ درباره ی حسن صباح جستجو کردیم. رضا اول مهندسی خوانده بود. حالا داشت فوق مدیریت می گرفت. آرام و متین و خوش اخلاق بود. از آن هایی که نمی شد حتی تصور کرد از سر اختیار بد کسی را بخواهد. مهربان و صبور و با ادب. صدایش هیچ وقت بالا نمی رفت. در این سال ها همیشه همین جوری دیده بودمش. بی ادعا، متواضع و در عین حال عمیق و دقیق و اهل عمل. صدای خوشی داشت. در طول سفر برایمان آواز می خواند. آوازهایی از عقیلی، اصفهانی، شجریان، بنان، افتخاری. ما می نشستیم پای رودخانه ها، دریا، شالیزارها، میان جنگل ها و او برایمان می خواند. دم غروب ها هم برایمان اذان می گفت. غروب اول روی کوه الموت. غروب دوم کنار دریا. غروب سوم کنار رودخانه ی فومن. اذان هایش باری از غم و غربت داشت.

پای کوه الموت برای اولین بار لذت الاغ سواری را تجربه کردم. لذت واژه ی درستی نبود. بیشتر عذاب وجدان داشت. چهار تا الاغ گرفتیم. من، فاطمه، عادله و دایجون. تا پایین پله ها سه هزار تومان می گرفتند. ما تا بالای پله ها رفتیم. پنج هزار تومان شد. دلم برای الاغ ها می سوخت. راه که سخت می شد می خواستم از الاغ پیاده شوم. صاحبش نمی گذاشت . می گفت با این کارت الاغم را تنبل می کنی.

نماز عید فطر را در روستای پای کوه الموت خواندیم. روحانی سالخورده ای داشتند. از همه جالبتر زنان محلی بودند که به مسجد می آمدند. هیچ کدام چادر نداشتند. پیراهن های رنگی و دامن به تن کرده بودند. برای عید نان شیرمال و خرما می دادند. بیرون مسجدشان را زیبا بازسازی کرده بودند. داخلش هم ساده ی ساده. همان سادگی اش دوست داشتنی اش کرده بود.

تالش پیشنهاد من بود. یعنی اصلش را شبی که در الموت  ماندیم  با شیر و خط انتخاب کردیم. میان شرق و غرب قرعه کشیدیم. شرق به سمت رامسر می رفت. ناهار محرم رشت روز عید و خاور خانم فردایش را به دنبال داشت. غرب به سمت ماسوله و تالش می رفت. ما قبلا چندباری این مسیر را رفته بودیم. خانواده ی دایی نرفته بودند. دلشان می خواست بروند ماسوله. برای ما فرقی نمی کرد. شیر و خط کردیم. ماسوله و تالش آمد. بابای فاطمه هیچ وقت این شکلی سفر نرفته بود. با شیر و خط. از آنهایی بود که دلشان می خواست در سفر همه چیز معلوم باشد. نقشه ی سفر از اول تا آخر، محل های اقامت. برنامه های غذا. سبکش با من فرق می کرد. من باری به هر جهت بودم. دلم می خواست بی نقشه و بی برنامه به سفر برویم. آنوقت به جای این که ما برای سفر برنامه بریزیم سفر برای ما برنامه می ریخت. بابای فاطمه اما حرص می خورد. تصمیم گیری نهایی با مادر فاطمه بود. تصمیم های مادر فاطمه منطبق با سبک و سیاق جوانانه ی ما بود و در عین حال آرام بخش برای بابای فاطمه. آرامش به معنای این نبود که حرص نمی خورد. آرامش به معنای یک تسلیم عاشقانه بود. بابای فاطمه به معنای واقعی کلمه عاشق همسرش بود.

بدترین چیز سفرها خستگی بود. خستگی آدم ها را از مدار خارج می کرد. کم حوصله می شدند و بهانه گیر. گاهی سکوت می کردند و گاهی بهانه می گرفتند. مادر فاطمه که خسته می شد سکوت می کرد. سکوت او مدیریت سفر را به هم می ریخت. یک جورهایی در جمع فامیل یک قانون نانوشته وجود داشت که حرف حرف خاله اعظم است. همه ی خصوصیات لازم برای رهبری و برنامه ریزی یک گروه را داشت. منظم بودو زبر و زرنگ خوش اخلاق ، مهربان، با جوان ها می جوشید. نه توی حرف هایش نبود. به پیشنهادها احترام می گذاشت و مهمتر از همه این بود که همه دوستش داشتند . به خاطر همین ها بود که همه ی فامیل دوست داشتند با خاله اعظم سفر بروند. همه ی این ها تا وقتی بود که خسته نمی شد. وقتی خسته می شد که ناهماهنگی پیش می آمد. یا احساس می کرد دیگر نباید همه ی حرف ها را او بزند. ظهر روز عید خسته شده بود. خانواده ی دایی سر انتخاب نوع ناهار معطل می کردند. پیشنهاد ما تن ماهی بود. برای این که روند سفر را تسریع می کر. آن ها نه مخالفت می کردند نه موافقت. نه چیزی به جایش پیشنهاد می دادند. وضعیت مطهره هم بی تاثیر نبود. عروس که بود که هیچ  بار شیشه هم داشت . در گرمای رودبار به آستانه ی کلافگی رسیده بودیم. در این جور مواقع من وارد عمل می شدم. موقعی که کسی حرف نمی زد. موقعی که کسی تصمیمی نمی گرفت. موقعی که همه در آستانه ی بهانه گرفتن بودند. رک و صریح وارد عمل می شدم. می گفتم امکان دارد نیم ساعت مدیریت سفر را به من بدهید. می دادند. دادند. آنوقت دیگر به حرف کسی گوش نمی کردم. خودم انتخاب می کردم و پیش می بردم تا دوره ی کلافگی و خستگی آدم ها بگذرد. خودم که خسته می شدم اما سکوت می کردم. فقط و فقط همین.

دیدن منازل بکر و رؤیایی  مثل همیشه سرم را به درد می آورد. در درونم چیزی برانگیخته می شد که به اوج نمی رسید. احساس می کردم از دل آن همه زیبایی باید یک جور انتقال صورت بگیرد. دقیقا نمی دانستم دنبال چه چیزی هستم. فکر می کردم باید دنبال چیزی شبیه به ارگاسم باشم. اتفاق نمی افتاد. نمی دانستم چرا. در همه ی سال هایی که دماوند زندگی می کردم با این رنج مواجه بودم. منظره هایی می دیدیم که دلم می خواست با آن ها به اوج برسم . یک جور انفجار، یک جور انتقال ، یک جور پرش . اما اتفاق نمی افتاد. سرم درد می گرفت . یک واقعیت وجود داشت. هیچ یک از شعر ها و حس هایم در چنین موقعیت هایی خلق نشده بود. نه در زیر باران، نه هنگام طلوع ماه، نه کنار دریا، نه در عمق مه، نه در پیچ و خم جاده های رؤیایی، اگر آن انتقال ها و اوج ها صورت می گرفت شاید بزرگترین شاعر دنیا می شدم. بیمار بودم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 16:43  توسط عین القضات   | 

26 مرداد 91

پنجشنبه 26 مرداد 91

در خانه ماندم. نیازی به بیرون رفتن نداشت. کتاب ها و مقاله هایی که نیاز داشتم روی میزم بود. تنها بودم. اسپیلتی که در سالن کار می کرد هوای خانه را بهاری خنک کرده بود. میز مطالعه ام به پنجره ای در طبقه ی هفتم چسبیده بود مشرف به درخت های جنگل دانشگاه مفید . پنجره ای که یکی از زیبا ترین چشم اندازهای دنیا را داشت. چه چشم اندازی می توانست زیباتر از جاده ای باشد که یک رشته کوه را شکافته بود و با شیبی تند و با نیم قوسی دوست داشتنی به سمت بالا می رفت و و پیچ می خورد و گم می شد. جاده ای که پایین پایش یک آبشار مصنوعی سنگی ساخته بودند. پرده که کنار می رفت درخت بود و جاده و کوه شکافته شده ای که اگر کمی  سر می جنباندم از همان پنجره امتدادش را تا کوه خضر می دیدم. پرده می توانست کنار هم نرود. منظره می توانست روی میز خلق شود. اتاق تاریک می شد. چراغ مطالعه روشن بود. پرده به شلف هایی چسبیده بود که بالای سر میز نصب شده بودند. سه تا بودند. به رنگ قهوه ای سوخته. بالایی از دو تای پایینی بیست سانتی کوچکتر بود. فاصله ی میان دیوار تا پنجره را پر کرده بودند. یکی دو کتاب و یک سبد گل خشک و چند آلبوم موسیقی تمام آن چیزی بود که روی شلف ها گذاشته شده بودند. از همه بیشتر جامدادی سفالی با گل های آبی اش را دوست داشتم. با نگاه کردن به آن چیزی درونم زنده می شد واحساس می کردم سهمی در هنر و ظرافت به کار رفته در آن دارم. دیوار که به انتها می رسید به سمت راست پیچ می خورد . میز هم به امتداد دیوار پیچ می خورد. روی دیوار پر بود از کاغذپاره هایی با اندازه های مختلف که رویشان با خودکار مشکی چیزی نوشته شده بود و بعد با چسب کاغذی بدون هیچ نظمی به دیوار چسبانده شده بودند. این بار برای یادداشت برداری این شیوه را انتخاب کرده بودم. در هر کتابی نوشته هایی بودند که دوستشان داشتم. آنقدر که می خواستم باز و باز و باز بخوانمشان. تا قبلش توی سر رسیدها می نوشتمشان. سر رسیدها اما امانت دار خوبی نبودند. یادداشت ها را می بردند توی گاوصندوق. برای روی مبادا. از یادداشت ها خاطره می ساختند: " یادش به خیر. هفت سال پیش صائب می خواندم. ایناها! بیت هایی که دوست داشتم را اینجا توی این سر رسید سبز با روان نویس آبی یادداشت کرده ام. وای خدای من! چقدر بد خط بوده ام آن روزها" . ولی من گاو صندوق دوست نداشتم. دلم می خواستم نوشته ها جایی باشند همیشه مقابل چشم هایم. در جایی شبیه به ویترین یک مغازه ی دوست داشتنی یا یک گالری آثار هنری. چه سعادتی بود. پشت میز نشسته بودم ، هربار به سمت دیوار سمت راستم که سر می چرخاندم چشمم به شعری از محمود درویش می افتاد که جایی خوانده بودمش و از من دل برده بود: " در دفتر یاد داشت های خود می نویسم / پرتقال را دوست دارم/ و از بندرگاه بیزارم/ و اضافه می کنم: / در بندرگاه ایستادم / سرمای سخت زمستان بود / و پوست پرتقال از آن ما/ و پسِ پشت ِ من بیابان بود " آن طرف ترش بعد از تکه کاغذی از بوبن کاغد پاره ی کوچکی بود که رویش شعری داشت که یک ظهر گرم تابستانی برای مادرم اس ام اس کرده بودم: " عکسم را با نسیم بینداز/ یک نسخه / به کولر خانه مان بده / تا آسوده بخوابد/ مادرم / در ظهر تابستان " و آنسوترش تک بیتی از بیدل : " چشم مروتی کو کز ما نظر نپوشد / دست غریق یعنی فریاد بی صداییم " .

با این همه در خانه که می ماندم قفل می کردم. این بار هم تا بعد از ظهر قفل بودم. مثل یک مجسمه . مثل یک مرده. کتاب ها حتی یک صفحه هم ورق نخوردند. خیره به صفحه ی مونیتوری بودم که حتی در آن هم پنجره ای باز و بسته نمی شد. گوش به ترک موسیقی داشتم که مدام دور می زد و جایش را به ترک دیگری نمی داد. لحظه ها می گذشت و من خیره به جاده ی پیچ خورده مانده بودم بی آنکه حواسم باشد ماشینی از سینه کشی جاده بالا رفته یا پایین آمده. تنها راهی که برای فرار از این مردگی و خیرگی به نظرم می رسید آب گرمی بود که با فشار سعی می کرد ذهنی که مرده بود را دوباره زنده کند و بدنی که قفل کرده بود را به حرکت وادارد.

تا بعد از ظهر همین آش بود و همین کاسه. کار که به اینجا می رسید سراغ کتاب هایی می رفتم که می دانستم از اول برای همین لحظه ها نوشته شده بودند. داستان های یودیت هرمان ، نوسینده ی زن آلمانی بی نظیر بودند. خانه ی ییلاقی بعدا، سونیا و پایان چیزی را از کتاب گذران روز خواندم. خود گذران روز نوشته ی اینگو شولتسه که اصلا برای همان اوضاع و احوئال نوشته شده بود. یک داستان کوتاه هفت هشت خطی بیشتر نبود.جمله ی آخرش را تمام وجودم درک می کردم : " هنوز یک عالم از روز را پیش رو داشت"  از اینگو شولتسه برف را هم خواندم. دلم برای پاییز و زمستان تنگ شد. تابستان مثل مهمانی بود که چند روزه به خانه ی آدم می آمد. مهمانی که چند روزه می آمد اولش ذوق و شوق داشت اما روزهای آخر برای رفتنش لحظه شماری می شد. گذزان روز را کنار گذاشتم و باز سراغ هنر سیر و سفر دوباتن رفتم. از خواندنش به رقص می آمدم. آنقدر شاد می شدم و انرژی می گرفتم که  مطالعه را نمی توانستم یک دست و آرام ادامه بدهم. قایمش هم نی توانستم بکنم. به میر اس ام اس  دادم و برای چندمین بار بابت هدیه کتاب از او تشکر کردم. به علی اسم اس دادم و برای چندمین بار بابت معرفی کتاب از او تشکر کردم. چراغ سبز ایمان در جی تاک را دیدم و به او پیشنهاد کردم کتاب را بخواند . قبلش هم پیشنهاد داده بودم. گفت گیر نیاورده. گفت نسخه ی لاتین کافکار در کرانه را برایم فرستاده ایران. پی دی اف دیوانه بازی بوبن را برایش فرستادم. قرار شد یک نسخه از هنر سیر و سفر را بدهم برایش ببرند آنجا.

دوباتن رازهای بزرگ زندگی را برای آدم فاش می کرد. دوباتن برایم آشکار می کرد که چرا در اتاق مطالعه ام با آن چشم انداز زیبا و دوست داشتنی و آن آرامش خاطر بی نظیر قفل می کردم و کار از پیش نمی بردم. دوباتن می گفت : " اسباب و اثاثیه ی خانه مصرانه القاء می کنند که نمی توانیم عوض شویم چون آن ها نمی توانند عوض شوند. چیدمان خانگی انسانی را که در زندگی عادی هستیم ، نه آن کسی که را که در اصل هستیم، در بند می کند.

بعد از چند سال  با خواندن دوباتن تازه می فهمیدم چرا بعضی غروب های دماوند چیزی وادارم می کرد تا سر جاده بروم، سوار ماشین های تهران بشوم، یک ساعتی را در راه باشم . تهران که رسیدم برگردم آن طرف جاده سوار ماشین های دماوند بشوم  و همان راه را دوباره برگردم بی آنکه در تهران درنگی کرده باشم. در جاده و موسیقی های ماشین های جاده ای دنبال چیزی می گشتم که نمی دانستم و حالا دوباتن برایم رازش را آشکار می کرد. می گفت: " سفرها قابله ی افکارند...ظاهرا افکار درونی که به درجا زدن گرایش دارند با گذر سریع مناظر به تحرک در می آیند. شاید ذهن زمانی که باید بیندیشد از فکر کردن باز می ایستد. فکر کردن زمانی که بخش هایی از ذهن بعه کار های دیگری معطوف می شود بهتر انجام می گیرد. مثلا با گوش دادن به موسیقی یا تماشای ردیف درخت های کنار جاده. گویی آهنگ موسیقی  یا منظره برای لحظه ای آن بخش عملی، عصبی و خرده گیر مغز را که به هنگام بر آمدن فکر دشواری در ناخود آگاه تمایل به بسته شدن دارد و از خاطره ها، نیازهاو افکار اصیل و درونگرا دور می شود منفک می کند و در عوض افکار غیر شخصی و سازنده را ترجیح می دهد. " دماوند که می رسیدم در امتداد رودخانه قدم می زدم، در حیاط حوزه روی نیمکتی که زیر درخت بید مجنون وسط حیاط بود می نشستم و بعد یک راست می رفتم و می خوابیدم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 22:16  توسط عین القضات   | 

24 مرداد 91

سه شنبه 24 مرداد 91

قبل از بیرون رفتن از خانه با پدرم تلفنی صحبت کردم. کتابخانه بود. روزهای بازنشستگی را در پارک و کتابخانه می گذراند. دوستانی پیدا کرده بود که مثل خودش پینگ پنگ باز حرفه ای بودند. طول هفته خودش را برای مسابقه ی صبح های جمعه آماده می کرد. بردن در مسابقه برایش مهم بود. اوایل کار به خاطر شکستگی دستش و میله ای که توی آن کار گذاشته بودند خیلی اذیت می شد. کمی افسرده شده بود. بعد اما با ورزش خودش را به شرایط آرمانی اش رساند. معلوم بود دوستانش پیش قوای بدنی اش کم می آورند. پارک، کتابخانه، ورزش، فراغت از کار، بچه هایی که از آب و گل در آمده بودند، شب هایی که در خلوت دو نفره با مادر پر بود از حافظ و پروین و مولانا و فریدون مشیری. این ها باید زندگی را لذت بخش می کردند اما از پشت تلفن هم می شد بوی یک غم دوست داشتنی را از لابه لای کلمه ها و جمله ها حس کرد. غم شاید در آن جمله خوابیده بود که هیچ خبری نیست. شاید هم در آن جمله که می گفت برای مهر برنامه ریزی کنم چند روزی با هم برویم شمال و پشت بندش ادامه داده بود حوصله اش سر رفته. شاید هم نشانی اش در خود صحبت ها نبود، در طول مکالمه بودو با کسی نزدیک به بیست دقیقه تلفنی صحبت کرده بودم که شعار روز های جوانی اش این بود: تلفن دو کلمه ، مختصر و مفید. در حالی سراغ ایمان را گرفت که دیشب با او تلفنی صحبت کرده بود. چه می توانستم بگویم جز این که دیشب افطاری مفصلی خورده. دنیای عجیب غریبی شده بود. دوری آدم ها را به هم نزدیکتر کرده بود. ایمان ایران که بود هیچ وقت با هم اینقدر حرف نمی زدیم. حالا که رفته بود انگلستان کمتر شبی می شد که با هم حرف نزنیم. گفت بگویم قدر موقعیتش را داشته باشد. با سختی ها و تنهایی کنار بیاید. گفت بگویم ورزش را ترک نکند. گفت بگویم مراقب غذا و سلامتی اش باشد. حرف هایی که هر شب خودشان هم به او می گفتند.

رفتم کتابخانه ی دانشگاه مفید. از در ورودی تا ساختمان اصلی راه زیادی بود. سینه کشی و گرما راه را آزار دهنده می کرد و جنگل های دو طرف مسیر راه را دوست داشتنی. همه ی آن هایی که مجبور بودند این راه را پیاده بروند بین این آزار و دوست داشتن مردد بودند. قدم زدن در مسیری که دو طرفش پر بود از انبوه درخت های کاج و اکالیپتوس و زیتون  همانقدر دوست داشتنی بود که به نفس نفس افتادن در سینه کشی جاده ای که زیر برق آفتاب داغ شده بود آزار دهنده. خلوتی مسیر کسلش کرده بود. دانشگاه تعطیل بود و از هیاهوی دانشجوهایی که در روز های تحصیلی جاده را زیر پایشان به رقص می آوردند خبری نبود. در آن گرمای اذیت کننده فقط من بودم که دهانم را بسته بودم و یکنواخت و پیوسته به دوچرخه ام رکاب می زدم تا مقابل سینه کشی کم نیاورم و دختری که پیش از من وارد دانشگاه شده بود و برق چادر مشکی اش هرم گرما را چند برابر می کرد. دختر از هر از چند گاهی سری به عقب بر می گرداند به این امید که شاید استادی یا کارمندی با ماشین بیاید و بر خستگی و تشنگی او رحمی کند. از کنار دختر که گذشتم دلم برایش سوخت. می دانستم که در دلش حسرت می خورد به دوچرخه سواری که از دور دست در یکی از چند باری که او به امید کسی سر به عقب برگردانده بود پیدایش شده بود و او را پشت سر گذاشته بود و آرام آرام در مقابل چشمانش گم می شد. یاد جمعه  و محبوبه ی روبان قرمز افتادم. یاد دوچرخه ی سه مار چینی جمعه. یکی از آن ها داشتم. چند سال پیش در یک شب قدر زمستانی دزدیدندش . آنقدر هوا سرد بود که از دزدینش خوشحال شدم. این شکلی می توانستم با ماشین دوستم تا خانه بروم. دوچرخه های سه مار ترک داشتند. روی ترکشان می شد کس دیگری را هم سوار کرد. روی میله ی جلویشان هم یک نفر دیگر را سوار می کردیم.  شب های مسجد را با همین دوچرخه سواری های سه نفری گذراندم. شاید اگر جمعه بود با آن دوچرخه ی سه مار چینی اش برای دختر می ایستاد و همانطور که محبوبه را در آن برهوت سوار بر ترک دوچرخه اش کرد او را هم سوار می کرد و تا ساختمان دانشگاه می رساند.

کتابخانه ی دانشگاه مفید را دوست داشتم. اول به خاطر همان جنگل و جاده اش. بعد به خاطر قفسه باز بودن  بزرگ بودن اش. کتابخانه به خلاف همه ی دانشگاه که بوی کهنگی به خودش گرفته بود نو نوار و شیک بود. از کهنگی دانشگاه فقط کامپیوترهای عهد عتیق برای کتابخانه مانده بود. در دنج ترین گوشه ی کتابخانه دور از نظر همه میزی بود که من برای خودم مصادره کرده بودم. کتاب هایم را رویش ردیف کرده بودم و روی یک تکه کاغذی که از سر رسیدم کنده بودم نوشته بودم مشغول تدوین پایان نامه . از آن روزهایی بود که کار روی غلتک افتاده بود و پیش خودم فکر می کردم اگر همان طوری پیش برود تا شب کار پایان نامه تمام می شود. کاری که هنوز نوشتنش شروع نشده بود. تا اذان ظهر یکسره کار کردم. اذان که دادند وسوسه شدم توی کتابخانه بمانم و با سرعتی که پیدا کرده بودم کار را ادمه دهم. اگر می ماندم عذاب وجدان می گرفتم. نماز خانه پر بود از کارکنان دانشگاه که گوشه گوشه با هم گعده کرده بودند. از این که امام جماعت نیامده بود به وضوح خوشحال بودند. قبل از ماه رمضان هیچ وقت نمازخانه اینقدر شلوغ نمی شد. نیامدن امام جماعت روی اعصابم راه می رفت. هرچه معطل کردم نیامد. نماز ظهر را خودم خواندم. تمام که شد تازه یکی از کارکنان اذان گفت. امام جماعت دکتر رهایی بود. از کتابش برای پایان نامه زیاد استفاده کرده بودم. اسم کتابش آزادی دینی از منظر حقوق بین الملل بود. برای نوشتنش زحمت زیادی کشیده بود. یک ساعتی هم حضوری مزاحمش شده بودم. آن وقت معاون آموزش دانشگاه مفید بود. بدون هماهنگی قبلی سراغش رفتم. با آن که دانشجوی آنجا نبودم برایم مفصل وقت گذاشت. به نظرم می رسید از آن چپ های خط امامی اصیل باشد. یک جایی از پایان نامه ام بحثی چالشی درباره ی یکی از فتواهای امام بود. به خودش هم به شوخی گفتم دفاعی که از امام می کرد را از ظاهر آیه های قرآن نمی کرد. نماز دوم را با نماز اول جماعت خواندم . در تمام طول نماز پایان نامه می نوشتم.

شاید اگر برای نماز جماعت صبر کرده بودم . شاید اگر در طول نماز فکرم به پابان نامه مشغول نبود رأس ساعت دو و نیم کولرها و چراغ ها  خاموش نمی شد و کتابخانه را تعطیل نمی کردند. مهم نبود که این برنامه ی هر روز ماه رمضانشان بود. این بار اگر من به خدا نزدیکتر بودم این اتفاق نمی افتاد. اگر در نمازم خلوص قلب داشتم تا آخر شب، تا وقتی آخرین صفحه ی پایان نامه نوشته می شد کتابخانه باز می ماند.شبیه یک وسواس این فکر آزارم می داد. به خاطر این بود که در نمازم پایان نامه می نوشتم. یاد یکی از ترانه های قدیمی پینک فلوید افتادم. می گفت: "به من راستش را بگو، چرا مسیح به صلیب کشیده شد؟ پدر به خاطر همین مرد؟ به خاطر تو؟ به خاطر من ؟ من خیلی تلویزیون تماشاکردم؟ " حس همان ترانه آمده بود توی ذهنم . از آن ترانه هایی بود که دوستش داشتم. از آن هایی که مال آرمان های سوخته ای بود که مرز نمی شناخت. در لندن 1980همان احساس و معنایی را داشت که در قم 2012. می گفت:" ما چه کرده ایم ؟ مگی، ما چه کرده ایم؟ چه بر سر انگلستان آورده ایم؟ باید فریاد بزنیم ؟ باید جیغ بکشیم؟ چه بر سر رؤیای پس از جنگ آمد؟ مگی ، مگی، ما چه کرده ایم؟" خودم را که با بچه های نسل بعدی مان مقایسه می کردم یاد آنجا می افتادم که می گفت: " وقتی من هم سن آن ها بودم تمام چراغ ها خاموش شد. فرصتی برای نالیدن و دلتنگ شدن نبود." آن روزها که هر از گاهی پذیرش قطعنامه و پایان جنگ بهانه ی دعواهای سیاسی می شد و این به آن و آن به این برچسب می زد در تنهایی های خودم این ترانه اش را زمزمه می کردم :" از پشت سر فریاد زد به پیش / و سربازهای خط مقدم به خاک افتادند/ و ژنرال نشست / و خط های روی نقشه / از سمتی به سمت دیگر رفتند. " نه جغرافیا، نه فرهنگ ، نه تاریخ . حرف از جنگ که می شد هیچ کدام نمی توانست میان عواطف انسان ها فاصله بیندازد. میان احساس بچه های قدیمی جنگ با ترانه ی پینک که می گفت: " هنگامی که از جنگ بازگشتیم/ علم ها و پرچم ها بر سر در همه ی خانه ها آویخته بود/ در خیابان ها رقصیدیم و آواز خواندیم  و ناقوس کلیساها نواخت/ اما دلم را هنوز خاطره ای می سوزاند / خاطره ی آخرین کلمات توپچی توی بیسیمش. "فاصله ای نبود

برای برگشت از جاده ی میان جنگل دانشگاه نیازی به رکاب زدن نبود.  دوچرخه خودش به راه می افتاد. سرعت پیدا می کرد و چرخ هایش صدایی دلنواز ایجاد می کرد. سرم را بالا می گرفتم و اجازه می دادم تنها جایی از قم که هوایی شرجی پیدا می کرد صورتم را لمس کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 12:12  توسط عین القضات   | 

22 مرداد 91

یکشنبه 22 مرداد 91

سفر مثل همیشه از مدار خارجم کرده بود. قفل بودم. می دانستم باید کارهای قبل از سفر را با همان قوت و شتاب و انرژی پیش ببرم اما عملا قفل کرده بودم. دستم به کار نمی رفت. مسخره بود. بارها تجربه کرده بودم. پیش از سفر فکر می کردم به آن سفر محتاجم. حتی برای پیشرفت همان کارهایی که در فاصله ی دو سفر به هزار زور و زحمت روی دور افتاده بودند. گرم که می شدم، شتاب که می گرفتم، کارهایم روی دور که می افتاد باز سفر پیش می آمد. باز قبل از سفر دلم به سفر خوش بود و بعد از سفر روزها با خودم کلنجار می رفتم و زیر لب زمزمه می کردم نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد و در همان حال دلم برای سفری که چند روز بعد در پیش داشتم می تپید. حس غریبی بود. شاید همان حسی بود که آلن دوباتن می گفت: " نیاز واقعی رفتن و دور شدن بود. به هر کجا! به هر کجا! فقط خارج از جهان باشد. " به بومرنگی می مانستم که با هر سفر به آرزوی جایی خارج از جهان پرتاب می شدم، چرخ می خوردم. بالا و پایین می رفتم. خسته می شدم. سختی تحمل می کردم و با همه ی این ها در یک مدار تکراری دور می زدم و به جای اولم برمی گشتم. دستی که پرتابم کرده بود یا توان پرتاب به خارج از جهان را نداشت یا قصدش را. بین سفرها زندگی می کردم. خسته از یکی و در شور و اشتیاق آن یکی.

فکرم که از کار می افتاد دست و پاهایم شروع به حرکت می کرد. حرکت دست و پاهایم خلائی ایجاد می کرد تا فکرم بتواند در آن از رنج فلج بودن آسوده باشد. به کارهای خانه مشغول می شدم. جارو می زدم. ظرف می شستم. توالت را تمیز می کردم. سراغ حمام می رفتم. گرد گیری می کردم. سرامیک ها را برق می انداختم و گاهی اوقات غذا می ساختم. این بهتر از خوابیدن و لول خوردن دور محور وهم ها و خیال ها بود. میان همه ی این کارها هر از چند گاهی سری به اینترنت می زدم، مسابقه های المپیک را می دیدم و بیشتر اوقات به موسیقی های رادیو گوش می کردم. زلزله ی دیروز آذر بایجان باز بهانه ای شده بود برای تاختن مخالفان و موافقان حکومت به همدیگر. مخالفان شورش را از مزّه برده بودند. از هیچ بهانه ای برای کوبیدن حکومت دریغ نمی کردند. از زلزله یک دستاویز جدید ساخته بودند. شبکه های اجتماعی را پر کرده بودند از انواع و اقسام بیانیه ها و متلک ها و فحش ها. حتی مصیبت و بلا هم نمی توانست اعضای خانواده ی از هم پاشیده ی جامعه ی آن روز را به هم نزدیک کند. جوهر نوشته ها نفرت بود و بدبینی . این بار گوشت قربانی مردم زلزله زده بودند. یک روز در قم زلزله می شد و این بار به جای انتشار پی در پی عکس های جنازه های زیر آوار مانده و مردمان مصیبت دیده و حیرت زده موجی از جک درباره ی آخوندهای زیر آوار مانده راه می افتاد. شاید هم من زیادی بدبین بودم. لابد با افسردگی بعد از سفر نسبتی پیدا می کرد.

شکستگی دندان عقلم به کلافگی ام اضافه کرده بود. فاطمه حوالی چهار آمد. تا یک ساعت بعد از برگشتنش همین آش بود و همین کاسه. همه چیز را به بهانه ی تمیز کردن به هم ریخته بودم . مرتب کردنشان یک ساعتی طول کشید. برای فکر قفل و جسم خسته نسخه ای بهتر از خواب نبود. یک ساعت بیشتر خوابیدیم. کمی مانده به افطار از خانه بیرون زدم. برای خرید مسیر متفاوتی را انتخاب کردم . هندزفری موبایلم را گم کرده بودم و این ناراحتم می کرد. برایم حکم ضبط ماشین داشت. ضبط استریوی دو چرخه. نان باگت خریدم، نوشابه ی کوکای مشکی، خیار شور، کاهو، گوجه و سیب زمینی. افطار میگو و سیب زمینی سرخ کرده داشتیم . ساندویچ ها را با ترکیبی از میگوی پفکی و سیب زمینی و خیار شور حلقه شده و گوجه ی خلال شده درست می کردم. رویش سس مایونز می ریختم و بعد آویشن می پاشیدم. بیش از اندازه خوردیم. لذیذ تر از آنی بود که فکرش را می کردیم.

با علیرضا برای بعد از افطار قرار گذاشته بودیم برویم خون بدهیم. می گفتند  زلزله زده ها خون نیاز دارند. پول هم نیاز داشتند که ما نداشتیم. روبروی خانه ی امام با هم قرار گذاشتیم. من زود تر از علیرضا رسیدم. آژانس گرفته بودم. سالن انتفال خون پر از جمعیت بود. باور کردنی نبود. برای ثبت نام هم باید توی صف می ایستادم. نوبتم که شد کارت ملی ام را خواست. نبرده بودم. یعنی بی سواد بازی از خودم بود. علیرضا گفته بود که شاید کارت ملی بخواهند. من گفته بودم فکر نکنم. یعنی واقعا فکرش را هم نمی کردم برای خون دادن کارت ملی بخواهند. فکر می کردم خون خون است. فکر می کردم باید منت دارمان هم باشند که می رویم خون بدهیم. جمعیت آنقدر زیاد بود که طرف به فلانش هم حسابمان نمی کرد. قبول نکرد با کارت دانشجویی و شماره ی ملی ثبت نام کنیم. به علیرضا زنگ زدم و ماجرا را تعریف کردم. از پارکینگ حرم پیاده به سمت خانه ی امام می آمد. سر خیابان با هم قرار گذاشتیم. برای فرداشبش مهمان داشتیم . قرار شد پس فردا برویم خون بدهیم. با کارت ملی این بار. بدبینی های مخالفان کار خودش را کرده بود. پیش خودم چرتکه  انداختم که طبق آمار دو سه هزار نفر بیشتر مجروح نشده اند. صف های انتقال خون خیلی بیشتر از این ها بود. بقیه ی خون ها را چه می کردند؟ مخالفان می گفتند می برند سوریه و فلسطین و لیبی. علیرضا گفت عموی مهدیه خانم را هم در لیبی گرفته اند نه سوریه.  بچه های هلال احمر را در لیبی به گروگان گرفته بودند. زندگی بیش از هر چیز دیگر به اعتماد نیاز داشت و حکومتی ها و مخالفان دست به دست هم داده بودند و در آن سال ها اعتماد را از ما گرفته بودند. به نظرم می آمد اعتماد به حکومت حیاتی تر از اعتماد به بقیه باشد. افسار زندگی مان تمام عیار دست حکومت بود. شبیه مسافری بودم که نه به راننده اطمینان داشت، نه به ماشین، نه به جاده، نه به هم سفری ها، نه به ماشین هایی که از کنار و روبرو می آمدند، نه به درستی انتخاب مقصدی که به سمت آن می رفتیم. سفر در چنین وضعیتی جز حالت تهوع نتیجه ای نداشت. پیاده هم نمی شد. دست کم ما نمی توانستیم پیاده شویم.

طول شب را به پیاده روی گذراندیم. سر راه در یک کلیلینیک دندان پزشکی دندانم را پانسمان کردم. دکتر در اتاق اطفال معاینه ام کرد. وضع بچه های آن دوره زمانه خیلی بهتر از ما بود. اتاق دندان پزشکی شان پر بود از نقاشی و بادکنک و رنگ و اسباب بازی. دکتر زن جوان و مهربانی بود. فکر کردم دندان پزشک بچه ها بودن اعصاب آهنی بخواهد. بابا همیشه می گفت سخت ترین معلمی ، معلمی کلاس اول است. روی همین حساب می گفتم. باز هم قدم زدیم . از یک فروشگاه بزرگ برای مهمانی فردا شب خرید کردیم و باز هم قدم زدیم. میدان رسالت از هم جدا شدیم. دربست گرفتم. راننده طلبه ای میانسال بود. مهربان و صمیمی و متواضع. از چهره  و رفتار نجیبانه اش می شد فهمید طلبه است ولی قرار نبود به روی هم بیاوریم. صحبتمان که گل انداخت دستمان برای هم رو شد. از این که مجبور به مسافر کشی بود خجالت می کشید. یاد روزهایی افتادم که خودم مجبور بودم گهگاهی مسافر کشی کنم. یاد بچگی هایم افتادم. یاد کاسه ی قرمز پر از پول خردی که زیر صندلی پیکان دولوکس بادمجانی رنگ بابا بود و من هر باری یک پنج تومانی از آن کش می رفتم و برای خودم هله هوله می خریدم. در بچگی تصورش هم آزارم می داد. حالا می فهمم بابا چقدر مرد بود. عصرها این طرف و آن طرف معلم خصوصی می شد و در راه هم حتی از کار کردن دریغ نمی کرد. چرخ زندگی با حقوق معلمی آن روزها نمی چرخید. مسافر کشی را دوست داشتم. به نظرم مصداق رزق حلال و نقدی بود که آدم دوست داشت داشته باشد. با این که قبل از سوار شدن با هم مسیر را طی کرده بودیم خجالت کشیدم با طلبه ی میانسال مثل یک راننده ی آژانس برخورد کنم. سر خیابان اصلی پیاده شدم و ما بقی راه را پیاده رفتم. به حرف های معصومانه ی طلبه فکر می کردم که با بغضی پنهان می گفت: آقا! آخه این جوری که نمی شود. به خدا دارند اشتباه می کنند. خیلی زود با هم هم دل در آمده بودیم.

در همه ی مدتی که از خانه بیرون بودم فاطمه گلدان های خانه را که از از اسباب کشی به این طرف خالی مانده بود پر از گل کرده بود. خانه روح گل گرفته بود و بوی مست کننده ی قرمه سبزی .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 11:48  توسط عین القضات   | 

19 مرداد 91

پنجشنبه 19 مرداد 91

بعد از سحری کمی بیدار ماندم. با خودم گفتم پرسه ای در اینترنت بزنم و بعد بخوابم. شوکه شدم. مجتبی پیغام گذاشته بود برای آزادی برادرش مصطفی دعا کنیم. نوشته بود جزء 48 تفری ست که توسط ارتش آزاد سوریه به گروگان گرفته شده بودند. نوشته بود کارشان فقط دعا و گریه است. کار دیگری از دستشان بر نمی آمد. مجتبی خودش آلمان بود. فوقش را در دانشگاه خودمان گرفت و برای دکترا با چند تا از بچه های دیگر دانشگاه رفتند آلمان .برادرش سال ها بود که در یک شرکت خدمات زیارتی کار می کرد. تازه مدیر هتلی در سوریه شده بود که آن اتفاق پیش آمد. دلم به حالشان سوخت. بدتراز همه شایعه ی کشته شدن سه نفر از گروگان ها به دست ارتش آزاد بود و تهدید به قتل بقیه. عصر هم مهدی اس ام اس داد. گفت عموی مهدیه خانم هم جزء گروگان هاست. جز دعا کاری از دست کسی ساخته نبود.

در اوضاعی به شدت در هم و آشفته و غیر قابل پیش بینی به سر می بردیم. سوریه بحرانی ترین روزهایش را سپری می کرد. اسمش را دیگر نمی شد گذاشت جنگ داخلی. با یک جنگ فراملی مواجه بودیم. القاعده ای ها که از همه ی کشورها کم و بیش عضو گیری کرده بودند. ترکیه، عربستان، قطر، آمریکا و کشورهای اروپایی یک طرف و روسیه و چین و ایران یک طرف دیگر در معرکه دخیل بودند. هر آن ممکن بود هر اتفاقی برای گروگان های ایرانی بیفتد. دو طرف از هیچ جنایت و توحشی دریغ نمی کردند. جانبداری حکومت ایران از حکومت سوریه تمام تنش ها و بحث ها و اختلاف های سیاسی بعد از انتخابات هشتاد و هست را به سمت و سوی حوادث سوریه هدایت کرده بود. دو طرف برای حوادث سوریه حساب ویژه ای باز کرده بودند. پیش فرضی نزد همه وجود داشت که زلف حکومت ایران و حکومت سوریه به هم بسته شده است. دفاع تمام قد حکومت ایران از حکومت سوریه چنین نظریه ای را تقویت می کرد. همین قدر کفایت می کرد تا مخالفان حکومت ایران در قامت مدافعان شورشیان سوریه قد علم کنند بی آن که خط و ربطشان را با مواضع بنیادگرایانه و سلفی آن ها معلوم کنند. اصولا در آن اوضاع و احوال چنین انتظاری بیهوده بود. اختلافات سیاسی بیشتر ناشی از کینه و نفرت و تعصب بود تا خط کشی های فکری و عقیدتی و مبنایی. گروگان های ایرانی در سوریه هم قربانی چنین کینه ها و نفرت هایی شده بودند. مخالفان داخلی حکومت هم صدا با ارتش آزاد سوریه آن ها را متهم به عضویت در سپاه قدس می کردند. سپاه قدس شاخه از سپاه بود که به مأموریت های برون مرزی می پرداخت. حتی نوتی که مجتبی در اینترنت منتشر کرده بود و به بچه ها التماس دعا گفته بود از دست این کینه ها و نفرت ها در امان نمانده بود.

تهوع آور تر از این نمی شد. طرف عکس برادرش با دختر کوچکش را گذاشته بود. نوشته بود که برادرش جزء گروگان هاست و خواسته بود برای آزادی اش دعا کنند. بعد زیر نوشته اش پر بود از پیام های نفرت آمیزی که او را متهم به دروغ گویی کرده بودند. دوران وصله ها و برچسب ها بود. دو طرف دعوا کار سختی نداشتند. نسخه ها از قبل پیچیده شده بود. کافی بود برچسب هر کسی مشخص شود. وصله کردن برچسب هم دلیل و سند نمی خواست. موج ها و هیاهوهایی که راه می افتاد مثل گرد وغبار شدید جایی برای دیدن واقعیت نمی گذاشت. هرکسی را می شد به هر چیزی متهم کرد. از کفر و نفاق و انحراف گرفته تا فسق و فساد و فحشاء. شب می خوابیدی صبح بلند می شدی واژه ای جدید ساخته شده بود. واژه هایی که به سرعت اصالت پیدا می کردند ، قدرتمند می شدند و ازشان کار بر می آمد. حدس می زدم آینده ی گند و خونینی در پیش داشته باشیم. عنان کار رسما در دست تندروها بود.

با چنین افکار و دغدغه هایی باید هم خواب های آشفته می دیدم. خواب صدام را دیدم. می خواست اعداممان کند. کلنجار رفتن ها و التماس کردن ها تنها نتیجه اش از خواب پریدن بود.

شب اصفهان بودیم. حوالی افطار رسیدیم. خانه ی فاطمه این ها لباس عوض کردیم و خودمان را به خانه ی عمو رساندیم. خانه ی بزرگ و دلاوری داشتند. در میان فامیل عمو دستش بیشتر از همه به دهانش می رسید. به هر حال کارخانه دار بود. مرامش را هم داشت. دستش به خیر بود. ملاحظه ی فامیل را هم خیلی داشت. سبک زندگی اش را جوری تنظیم کرده بود که بیش از حد با مابقی فامیل فاصله نداشته باشد. حمایت مالی فقط بخشی از کمک هایش بود. از آن آدم هایی بود که کار از دستش بر می آمد. نظر بلند داشت و حضورش به همه ی فامیل انرژی و اعتماد به نفس می داد.

همه ی حیاط را فرش کرده بودند و سفره های سر تا سری انداخته بودند. عمو در مسجد محل هم افطاری داده بود. افطاری مسجد لوبیا پلو و گوشت بود و افطاری فامیل کباب و ماهی قزل آلا. جز یکی دو نفر از نوه ها همه آمده بودند. شوهر عمه را هم با ویلچر آورده بودند. هوای خنک و مطبوعی بود. کنار باغچه های بزرگ و با صفای حیاط افطار کردیم. گپ زدیم. چایی و میوه خوردیم. زولبیا و بامیه خوردیم. به خواست مادر بزرگ من و شوهر عمه کوچیکه دعای کمیل خواندیم. و باز گپ زدیم و خوردیم. مادر بزرگ به هر کسی که می خواست زود برود می گفت بماند. حرفش تلخ بود. می گفت همین یکسال را کنار ماست. از دستش دلخور بودم. مادر بزرگ یکی از شاد ترین شب هایش را سپری می کرد. همه ی بچه ها و نوه ها و نتیجه هایش دورش جمع بودند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 15:32  توسط عین القضات   | 

18 مرداد 91

چهارشنبه 18 مرداد 91

تا کمی بعد از ده خوابیدم. از آن خواب هایی بود که افسردگی و سرزنش نداشت. خواب بعد از شب قدر به جایزه می مانست. شب قدر را رفتیم جمکران. شب با مزّه و شادی بود. المپیکی های ایران چند تا مدال طلا و نقره دشت کرده بودند. از ترافیک خیابان ها می شد فهمید بیشتر مردم تا آخرین مسابقه پای تلویزیون ها میخکوب بوده اند. آنشب همه پر بودند از یک جور شادی و انرژی و همدلی که شاید فقط افتخارات ورزشی می توانست برای مردم به ارمغان بیاورد. دست کم تا آنوقت پای اختلافات سیاسی و گنده دماغی ها به پای ورزش و افتخاراتش باز نشده بود. دیر یا زود باز می شد. شک نداشتم تنها بهانه های وحدت و شادی و همدلی مردم هم همان روزها قربانی تعصب ها و کینه ها و نفرت های سیاسی دو طرف می شود. یعنی همان وقت هم جرقه هایش زده شده بود. چند شب قبلش حمید سوریان مدال طلا گرفته بود. تقدیم مدال طلای قبلی اش به رییس جمهور مایه ی آروغ زدن های سیاسی دو طرف شده بود. آروغ هایی که بوی گند خشونت و نفرت می دادند.

دوازده با دکتر اسلامی قرار داشتم، دوازده و نیم با دکتر فرمانیان. هر دو قرار بیش از آنکه فکر می کردم مفید بودند. از میز کار دکتر فرمانیان می شد فهمید دارد کاری اساسی  درباره ی اخوان المسلیمن انجام می دهد. از کتاب های روی میزش فقط توانستم اسم " ايران و الاخوان المسلمين: دراسه في عوامل الالتقاء و الافتراق" نوشته ی عباس خامه یار را ببینم. مابقی کتاب ها روی میزش باز بودند. یک ساعتی مزاحمش بودم. مثل کلاس هایش لذت بخش بود  و مفید. واحد های فرق و مذاهب را با او گذرانده بودیم.

تا چهار و نیم توی کتابخانه ماندم. روز با برکتی بود. یک وقت هایی توی کار پایان نامه گشایش حاصل می شد. کتابی ، مقاله ای چیزی به دستم می رسید که کلی کارها را جلو می انداخت و زحمت ها را کم می کرد. آن سه ساعت به اندازه ی سی ساعت مفید بود. راهنمایی های دکتر اسلامی برای شروع نگارش پایان نامه هم فوق العاده بود. دلم می خواست بمانم و همه ی برکت های آن روز را بمکم. بدنم یاری نمی کرد. از کتابخانه بیرون زدم. هوا ناجوانمردانه داغ بود. ناجوانمردانه ترش گیر نیامدن تاکسی بود. سرم درد گرفت. بعد از کمی معطلی یکی از کارمند های دانشگاه برایم ترمز زد. توی ماشین به فاطمه زنگ زدم.  هنوز کانون بود. جلسه داشتند. گفتم پیاده می شوم با هم آژانس بگیریم. شهرک قدس پیاده شدم. از سوپری های شهرک دلستر و روغن مایع و روغن سرخ کردنی خریدم. عدل گوشی فاطمه همان وقت از دسترس خارج شده بود. گرمای هوا کلافه ام کرده بود. خودم را به زیر سایه های درخت های خیابانی که به سمت کانون می رفت کشاندم و در خنکایش خودم را ولو کردم. هندز فری موبایل را در گوشم گذاشتم و همان موسیقی های محلی را شنیدم . مرز میان بهشت و جهنم به اندازه ی سایه ی درخت های جلوی خانه ها بود. در قم فقط آن خیابان را دیده بودم که روبروی خانه هایشان چنین باغچه های پر درختی  داشته باشند.

تا خانه برسیم پنج و نیم شده بود. مثل همیشه فاطمه از افطاری پرسید. من پیشنهاد کباب یا حلیم دادم. اگر کباب می شد گوشت بوقلمون را از فریزر بیرون می گذاشتیم و اگر حلیم می شد من پا به دوچرخه می کشیدم و کمی قبل از افطار سراغ کبابی امیر می رفتم و با یک ظرف حلیم معجون و یک نان سنگکی پر از کنجد به خانه بر می گشتم. فاطمه اما دلش خانه نمی خواست.  دلش مهمانی می خواست. دعوت نداشتیم. گفتم می رویم بیرون. به مهدی اخلاقی اس ام اس دادم پایه ی بیرون رفتن هستند یا نه. جایی دعوت بودند. قرار شد خودمان دو نفره برویم بیرون. زندگی در شهری غیر از شهر خود آدم کنار همه ی هزینه ها و خرج هایی که همه ی زندگی ها دارند هزینه ای داشت که من اسمش را گذاشته بودم هزینه ی غربت. هزینه ی وقت هایی که دل آدم تنگ می شد، بهانه می گرفت، بهانه ی یک مهمانی ساده در خانه ی پدر و مادرش حتی. فرار از تنهایی و غم غربت هزینه می خواست. باید یک جور خودت را سرگرم می کردی تا فاصله ی زمانی که دلت گرفته تا آخر شب که خواب همه چیز را از یادت ببرد پر شود. اگر این دل گرفتگی عصر ها پیش می آمد مشکلی نبود. سر و تهش با یک سینما، پارک ، کافه یا فست فود هم می آمد. فاجعه وقتی بود که این دل گرفتگی صبح یا حتی ظهر جمعه رخ می داد. برای پر کردن آن همه ساعت در شهری مثل قم که نه آب و هوایش یاری می کرد نه امکاناتش چه کار می توانستیم بکنیم ؟

تا هفت خوابیدیم. بیدار شدیم. آژانس خبر کردیم . رفتیم فلکه بستنی . اسم قمی اش بود. بچه ها می گفتند فلکه ی شهید بستنی. اسم رسمی اش شهید دستغیب بود. فست فود " باما" بوفه ی افطار داشت. فیش گرفتیم و رفتیم طبقه ی بالا. سفره ی افطارشان پر بود از انواع و اقسام غذاها و نوشیدنی ها. حلیم، شله زرد، کشک و بادمجان، کوکو سبزی، کتلت، نان سنگک، پنیر، کره، حلو ارده، حلوا، انواع مرباها، عسل، انواع بیسکوییت ها و شربت ها ، چایی و نسکافه، انگور و خربزه و هندوانه، زولبیا و بامیه . کلی مخلفات دیگر. به شوخی به فاطمه گفتم یک آدم اصفهانی هیچ وقت نباید از چنین سفره هایی استفاده کند. دلمان نمی آمد از هیچ کدام از غذاها استفاده نکنیم. پولش را داده بودیم. فاطمه خندید.اصفهانی بودن بهانه ای برای همان خنده بود. قمی ها روی اصفهانی ها را سفید کرده بودند. این را فاطمه گفت و خندیدیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 13:26  توسط عین القضات   | 

16 مرداد 91

دوشنبه 16 مرداد 91

تمام روز را در خانه ماندم. تا ساعت ده خواب بودم و مابقی اش را بگویی نگویی سر کارهای پایان نامه نشستم. فاطمه کمی قبل از اذان ظهر از اصفهان رسید. از مدیریت در کشورمان خنده ام گرفته بود. برای یک جلسه ی دو ساعته ای که از اول هم معلوم بود سر و تهی ندارد با کلی دنگ و فنگ و هزینه  و تشریفات سفرهایی این چنینی طراحی می شد. حدس می زدم خیلی از آن ها برای خالی نبودن عریضه باشد. شاید مدیران حوصله شان گه گاهی سر می رفت. فاطمه با خودش گز و پولک اصفهان آورده بود. بعد از ظهر هر دومان خسته بودیم. از فاطمه خواستم زودتر بخوابد. تصمیم داشتم شر بخشی از کار پایان نامه را بکنم. نمی کندم مثل استخوان لای زخم می ماند و اعصابم را به هم می ریخت. این آغاز یک فاجعه می توانست باشد. اعصابم اگر کمی به همی ریخت کلا بی خیالش می شدم و می گفتم فلان لقش و چند شعر از بیدل برای خودم می خواندم و آسوده می رفتم می خوابیدم. موتورم گرم بود و حیف بود از آن گرمی استفاده نکنم. کارم که تمام شد با هنر سیر و سفر و همشهری داستان رفتم روی تخت . فاطمه خوابش برده بود. معلوم بود که از فشردگی سفر خسته است. کولری که توی سالن کار می کرد اتاق را هم خنک کرده بود. شاید روزه داری هم در احساس سرما کردن بی تاثیرنبود.روی خودم پتو کشیدم . از لذت های تابستانی ام این بود که در اوج گرما کولر آنقدر خانه را خنک کند که مجبور باشم زیر پتو بروم. اول کمی همشهری داستان را زیر و رو کردم. به نظرم رسید بیش از حد مناسبتی شده است. کمی هم حس کردم اسم ها برایشان اهمیت پیدا کرده است. بعضی کارهای اول مجله واقعا ضعیف بودند. دلم را زد. رفتم سراغ همان هنر سیر و سفر. واقعا لذت بخش بود. انگار خودت یک وقتی که به یادت نمی آمد سفری را انجام داده بودی. از آن سفر موقعیت ها و زمان ها و مکان ها و اتفاق ها را به یاد نمی آوردی اما یادت مانده بود که چه احساسات و اندیشه ها و دل مشغولی هایی از پیش از سفر تا بعد از آن داشته ای. کتاب با تو همدلی می کرد و همه ی آن ها را دو باره به خاطرت می آورد. این خود تو بودی که به جزیره ی سفر کرده بودی.

مثل اتاق عمل که قبل از این که تا ده بشماری بیهوش شده بودی و خودت هم نمی فهمیدی چه شکلی و طی چه فرایندی این اتفاق افتاده میان کتاب خواندن خوابم برده بود. از قبل می دانستم چنین اتفاقی می افتد. زنگ گوشی موبایل را خاموش کرده بودم و ساعت را کوک کرده بودم روی شش زنگ بزند. زنگ زد. نیم ساعت دیگر تخفیف گرفتم. شش و نیم فاطمه هم بیدار شد .

برای خرید یک ساعتی از خانه بیرون زدم. افطاری بیف استراناگف داشتیم. قارچ و شیر و دلستر خریدیم. خامه اش را قبلا خریده بودیم. نان مک دونالد هم می خواستم که گیرم نیامد. به فاطمه پیشنهاد کرده بودم این بار با گوشت بوقلمون بسازیمش. پیشنهادم به طور خاص گردنش بود که بهش می آمد گوشت زیادی داشته باشد. حدس می زدم چون گوشت گردن است رشته رشته هم باشد و بیشتر به کار بیاید. در آن شرایط اقتصادی بوقلمون می توانست پیشنهادی برای جانشینی گوسفند باشد. قیمتش مناسب تر بود. مزّه اش چیزی در همان مایه های گوشت گوسفند. دست کم رانش این جوری بود. سینه اش بیشتر مزه ی مرغ می داد.

خانه که رسیدم قارچ ها را خرد کردم و گوشت را ریش ریش کردم. ما بقی کارها را فاطمه انجام داد. توی یخچال خربزه داشتیم . قاچش زدم و توی ظرف سر سفره ی قلمکاری گذاشتم که فاطمه جلوی تلویزیون پهن کرده بود. بیف استراناگف های فاطمه خوش مزه می شد. می دانستیم علیرضا هم دوست دارد. دقایق آخر تصمیم گرفتیم زنگ بزنیم علیرضا را هم دعوت کنیم. زنگ زدم. برای نماز رفته بود حرم. گفت نمازش را می خواند و می آید. افطار های حرم واقعا دوست داشتنی بودند. تا علیرضا بیاید ما با آب جوش و خرما و نان جو و پنیر افطار کردیم. نماز خواندیم و دستی به سر و روی خانه کشیدیم. یک جارو برقی ساده کفایت می کرد.

غذا تمام نشده بود که موبایلم زنگ زد. از خانه ی عمو بود. پسر عمویم محمد بود. حال و احوالی کرد و گوشی را به عمو داد. عمو برای افطاری شب جمعه خانه شان دعوت کرد و گوشی را به مادر بزرگ داد. مادر بزرگ تأکید چند باره کرد. گفت افطاری به یاد آقاجان است. آقاجانم ده یازده سال قبل در ماه رمضان مرده بود. گفتم می آییم. سختمان بود اما چاره ای نداشتیم. باید می رفتیم. بعد از آن باری که لب جاده به نکبت به ماشینی خوردیم و توی گرمای بعد از ظهر قم دو ساعت و نیم تمام معطل شدیم و بعدش من از شدت گرما زدگی کارم به بیمارستان کشید همه چشم ترس شده بودند. هرچقدر برگشتن هایمان از اصفهان خوب بود رفتن هایمان کوفتمان می شد. برگشتن ها را با اتوبوس های به اصطلاح وی آی پی که توی بورس بودند و صندلی های نسبتا مبلی داشتندمی آمدیم. این شکلی دیگر به خلاف وقتی که ماشین داشتیم سر زمان آمدنمان بحث و جدل نداشتیم که من بگویم شب ها راحت ترم و بابا بگوید بعد از اذان صبح بزن به جاده و من جواب بدهم بعد از اذان صبح بدترین موقع برای رانندگی ست و نور عوض می شود و من خوابم می آید و بابا بگوید ماشین آب و آتش است و آمدیم و نصف شب وسط جاده ماشینت خراب شد و آنوقت با زنت تک و تنها وسط بیابان چه خاکی به سرت خواهی کرو بعد هم به رویمان بیاورد که هیچی از مکانیکی ماشین نمی دانیم و بلد نیستیم حتی یک پیچ را هم سفت کنیم. حالا دیگر هزینه ی بلیط تهران را می دادیم و تا قم راحت می خوابیدیم و همه راضی بودند. رفتن هایمان اما مصیبتی بود برای خودش. قم ترمینال درست درمان نداشت. باید سر جاده می رفتیم و منتظر اتوبوس هایی می شدیم که احیانا از تهران خالی مانده بودند. کمتر این اتفاق می افتاد و مجبور بودیم تن به سواری بدهیم. سفر با سواری به خلاف قدیم برایم جذابیت نداشت. گرمای ماشین ها که بیشترشان کولر نمی گرفتند و بوی نا وعرق داخل ماشین ها و رانندگی های افتضاح و اخلاق گند خیلی از راننده ها به کنار. آنکه مجبور بود در طول سفر وسط بنشیند و تا آخر کار دهان و پاها و کمرش سرویس شود من بودم .

بعد از افطار با علیرضا انیمیشن تماشا کردیم. یک انیمیشن داشت که می گفت جایزه ی اسکار را هم گرفته. خیلی دوستش داشتم. اسمش بود : " The Fantastic Flying Books of Mr. Morris Lessmore " . هیچ وقت به کتاب و کتاب خوانی و نوشتن اینقدر زیبا و هیجان انگیز نگاه نکرده بودم. مرگ یک نویسنده و مانایی بعداش برای آیندگان را محشر به تصویر کشیده بود. کتاب هایش جان داشتند، روح داشتند، نفس می کشیدند، راه می رفتند، ناراحت می شدند، شاد می شدند و حتی پیر می شدند. معرکه به معنای واقعی کلمه بود.

آخرهای شب از طرف مرکز خدمات حوزه دو تا پیامک داشتم که تأکید و یاد آوری می کرد، دقیقا با همین لفظ که یادآوری می شود صد هزار تومانی که به کارت های خریدمان واریز شده هدیه ی رییس جمهور محترم می باشد. خنده ام گرفته بود. یاد روضه هایی می افتادم که حتما باید نام بانی ذکر می شد. بعد فکر  کردم از طرف رییس جمهور چه معنایی می تواند داشته باشد. فکر کنم منظورشان این بود که از طرف دولت و البته به دستور رییس جمهور صد هزار تومان به طلبه های متاهل پول داده اند. خود رییس جمهور که بعید بود اینقدر پول داشته باشد. حس خوبی نداشتم. بوی یک جور منت می داد . ما طلبه ها را همیشه ضعیف می خواستند. این جور چیزها هم در همان راستا به نظرم می آمد. شاید هم پیامی با خود داشت شبیه به این که طلبها دیگر در آن عرصات آشفته نق نزنندو دهان به دهان مردم ندهند. به هر حال به قاعده ی صدهزار تومان نمک گیرشان کرده بودند. طلبه هایی که خودشان داشتند زیر بار گرانی ها و تورم ها له می شدند. میان دو پیامک یاد آوری ایمان پیامک زده بود. از طلبه های قدیم دماوند بود. قاری و حافظ قرآن بود. زده بود دنبال خانه ای اجاره ای می گردد با هفت میلیون تومان قرض الحسنه و پنجاه هزار تومان اجاره. شوخی می کرد. مگر می شد در آن روزها چنین خانه ای با چنین اجاره بهایی پیدا کرد. ولی شوخی در کار نبود. عین واقعیت بود. برای طلبه ای که فقط با شهریه زندگی می کرد همان پنجاه هزار تومان اجاره هم سنگین بود. صد هزار تومان و دو پیامک بعدش یک بوی بدی می داد. بویش توی دماغ می زد. پشتش یک غرضی بود. والّا آن روز به فاطمه هم از طرف محل کار صد هزار تومان بن خرید داده بودند. نه پیامکی داشت و نه اسمی از رییس جمهور در کار بود. قصه ی ما بود که بر هر سربازار می ماند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 20:5  توسط عین القضات   | 

15 مرداد 91

یکشنبه 16 مرداد 91

تا ساعت ده خوابیدم. شب را بیدار مانده بودم. بعد از سحر هم کمی این دست و آن دست کردم بعد خوابیدم. حوالی یازده از خانه بیرون زدم. در این بین لباس هایم را اتو زدم. موهایم را شانه زدم. چند پیامک تلفنی را جواب دادم. کیف بستم. کیفم را روی ترک دوچرخه گذاشتم و با قفل دسته اش را به زین دوچرخه بند کردم. وقتی می خواستم دوچرخه بخرم شرطم این بود که ترک داشته باشد. برای دوچرخه های حرفه ای ترک نمی گذاشتند. عشق من ترک بود و خورجین رویش. یک خورجین کوچک هم خریده بودم. تقریبا می شد گفت مفت. از دوچرخه ای کنار خانه مان. یک روز که برای باد کردن دوچرخه رفته بودم پرسیدم دارد یا نه. گفت یکی دارد اما کثیف است. گفت سه سال است پیشش مانده. گفت کسی دیگر سراغ خورجین نمی آید. گفت دو هزار تومان. گفت خودش هزار تومان خریده. همان هزار تومان ازش خریدم. اصرار داشت حتما توی خانه بشورمش. شاید فکر می کرد وقتی شسته شود زیبایی اش خودش را بیشتر نشان می دهد و من می روم هزار تومان دیگر تقدیمش می کنم.

رفتم مؤسسه ی آموزش عالی اخلاق و تربیت. به خانه مان نزدیک بود. به یکی از بچه ها پیشنهاد کرده بودم برای ارشد در آزمون آنجا شرکت کند. پذیرفته بود اما تاریخ ثبت نام گذشته بود. برای مذاکره و رایزنی می رفتم. ساختمان نو و مجهزی داشتند. بیشتر به یک مجتمع آپارتمانی شیک و مجهز می مانست. همه چیز را از مارک های عالی استفاده کرده بودند. در آینده خبرهای بیشتری از آنجا بیرون می آمد. از حمایت مستقیم رهبری برخوردار بودند. جمله ی حمایت رهبری را در قاب های زیبایی جا به جای مؤسسه زده بودند.

راضی کردنشان کار سختی نبود. اسم دکتر قلی زاده را که آوردم کوتاه آمدند. استاد روانشناسی دینمان بود. از السابقون آنجا هم بود. همکاری اش را قطع کرده بود اما به هر حال اسمش هنوز کارآیی داشت. آخرین باری که رفته بودم آنجا حوالی رمضان سال قبل بود. با امیر حسن رفتیم. برای دعوت چند تا از اساتید آنجا برای برنامه ی تلویزیونی اش. با چند تا بهانه ی کوچک راضی شدند. فرم ها را گرفتم. از میان رشته ها خودم به اخلاق کاربردی علاقه داشتم. بخشی از پایان نامه ام هم در همان زمینه بود. جدید بود و معطوف به مسائل واقعی و ملموس زندگی آدم ها. از انتزاعی بودن فاصله داشت و واقعیت های اجتماعی فرهنگی سیاسی را به رسمیت می شناخت و در آن از توصیه های کلی و بسیط اخلاقی خبری نبود. دوستم با پیشنهادم موافقت کرد. کارهای بانکی را که انجام دادم اذان شده بود. نماز را همانجا خواندم . حالش را نداشتم در آن هرم گرما پا به دوچرخه بکشم و خودم را تا کتابخانه ی هنر برسانم. رفتم کتابخانه ی همانجا. نور خوبی داشت. خنک بود. بوی مطبوعی هم توی سالن پیچیده بود. به نظرم رسید به خاطر مارک تهویه های گران قیمتی بود که استفاده می کردند. قم را به خاطر همین چیزهایش دوست داشتم. کتابخانه های تخصصی که تا خانه مان چند دقیقه بیشتر فاصله نداشتند. از آن دست آدم هایی بودم که به محیط خو می گرفتم و دوست نداشتم تغییرش بدهم و الّا هر روزم را دوست داشتم در یکی از آن کتابخانه ها و مراکز سپری کنم.

کتاب اخلاق در شش دین جهان را دست گرفتم. می دانستم برای پایان نامه ام به کدام بخش هایش نیاز دارم. به نظرم رسید نویسندگان کتاب خوش بینانه درباره ی آموزه های اخلاقی ادیان اظهار نظر کرده اند. یک سعی پنهانی برای انطباق آموزه های اخلاقی ادیان با اخلاق حقوق بشری در جای جای کتاب وجود داشت. من فکر می کردم واقعیت چیز دیگری ست. این جور تحقیقات به نظرم قابل اعتماد نبودند. در پایان نامه ام به جایش نقدشان می کردم .

گرم مطالعه بودم که مسئول کتابخانه زنگ پایان را به صدا در آورد. از اول هم کس دیگری جز من توی کتابخانه نبود. گفت ساعت سه و نیم تعطیل می کنند. توی دلم گفتم چه بد. تازه گرم شده بودم. از آن وقت هایی بود که کار واقعا پیش می رفت. وجود چنین وقت هایی که کار با سرعت باور نکردنی پیش می رفت یک جور تسلی برای وقت هایی بود که قفل می کردم و وقت می کشتم. یک جورهایی کارم حد وسط نداشت. میان افراط و تفریط بودم همیشه . یا در اوج یا هیچ از پوچ . حالم اساسی گرفته شده بود. نمی دانستم چه کار کنم. آفتاب بعد از ظهر مرداد قم بود و رکاب زدن زیرش آن هم با زبان روزه فراتر از دیوانگی های معمول طلب می کرد. حال خانه را هم نداشتم. فاطمه بعد از اذان ظهر با همکارهایش برای یک مأموریت اداری رفته بودند اصفهان. در بین این تردیدها خانه سرانجام پیروز شد.

توی خانه کمی کارهای پایان نامه را ادامه دادم. خسته شدم. کمی چت کردم. خسته شدم. کتاب هنر سیر و سفر آلن دوباتن را دست گرفتم. تعریفش را از بچه ها زیاد شنیده بودم. منیر برایم هدیه خریده بود . خانه شان که بودیم تقدیمم کرد. اولش با خودکار آبی نوشته بود : ( هو. شعر را در خود هیچ معنی نیست. اما هر کسی از او آن تواند دیدن که نقد روزگار او بود و کمال کار اوست) . حدس زدم از عین القضات باشد اما شک داشتم. خط خوبی داشت. به خط دکترها نمی آمد. آخرش هم این شکلی امضا کرده بود که تقدیم به پدرم که کلامش شعور شعر است . فصل اول کتاب "عزیمت" بود. در باب دلشوره ی سفرش را با تمام وجود درک کرده بودم. تا دلشوره ی سفر را تمام کنم خوابم برده بود.

کمی مانده به افطار بیدار شدم. آب را گذاشتم جوش بیاید. سفره ی هرشبی افطار را جلوی تلویزیون پهن کردم. پاکت خرمایی که افطاری چند شب پیش حرم بود را در آوردم. با چاقو کمی پنیر در یک کاسه ی چینی گذاشتم. داخل فنجان چینی نبات زعفرانی انداختم. اذان که دادند تنهایی افطار کردم. قبلش با علیرضا حرف زده بودم اما نه من نه او اصراری به دیدن هم نداشتیم. او را نفهمیدم چرا. ولی من دوست نداشتم تنهایی ام را از دست بدهم. تنها بودن همیشه پیش نمی آمد. نباید به راحتی پرش می کردم. نماز خواندم. فاطمه افطار رفته بود پیش خانواده اش. یعنی درحقیقت آن ها رفته بودند دنبال فاطمه. کانون اصفهان کنار رودخانه بود و خانواده ی فاطمه افطار را برده بودند آنجا. این ها را فاطمه پشت تلفن گفت و اصرار داشت برای افطار بروم بیرون. حال غذا درست کردن نداشتم. چیزی به ذهنم نمی رسید که ارزش یک نفره خوردن را داشته باشد. سوار بر دوچرخه از خانه بیرون زدم. رفتم فست فود شاورما . برای خودم دنر کباب سفارش دادم و سالاد . کنارش ترشی و سس مخصوص هم داشت. تک نفره پشت میز نشستن حس خوبی داشت. حس این که آدم به زندگی خودش توجه دارد. برای خودش ارزش قائل است و به خودش می رسد. میز کناری ام دکتر ابوطالبی و پسرش نشسته بودند. نمی دانستم از انگلیس برگشته. دانشگاه سوآس مطالعات اسلامی می خواند. با هم سلام و علیک کردیم و مثل همه از پایان نامه ام پرسید. خوبی اش این بود که غذایشان تمام شده بود و داشتند می رفتند. می ماندند مجبور بودم سر میزشان بنشینمو این تنهایی شبانه ام را به هم می زد. خوبی شاورما آزاد بودن نوشابه اش بود. دم افطار می چسبید هی لیوان را پر از یخ و نوشابه کنم و هی سر بکشم تا جگرم خنک شود.

خانه که برگشتم دوازده بود. محو لذت دوچرخه سواری شبانه شده بودم . خودم را به دستش سپرده بودم تا هر جا که می خواهد و از هر مسیری که می خواهد برود. راه را دور کند. از مسیرهای پر پیچ و خم برود. لب پارک ها بایستد و پیاده ام کند و دست در دست هم قدم بزنیم. بعضی جاها بایستد تا من بروم تاب بازی کنم . نوشیدنی بخرم و قلپ قلپ سر بکشم. گاهس اوقات هم پا به پایم بدهد و سرعت بگیرم از شکافتن هوا لذت ببرم. لذت دوچرخه سواری شبانه یک لذت واقعی بود. دوست داشتم فاطمه هم یک دوچرخه داشت و شب ها با هم چنین لذتی را تجربه می کردیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 13:46  توسط عین القضات   | 

13 مرداد 91

جمعه 13 مرداد 91

تهران بودیم. غروب پنجشنبه رسیدیم. خسته و کلافه از گرمای جاده و ترافیک تهران. افطار خانه ی مسعود کوهیان دعوت داشتیم. افطاری خانه ی مسعود همپای افطاری خانه ی خانم جان از مقدسات شده بود. ترک شدنی نبود. مخصوصا که به خاطر ما یک هفته عقب افتاده بود. اهل اصفهان بود. اقتصاد خوانده بود. به ادبیات و عرفان نظری علاقه داشت . یک زمانی قرار بود در دانشگاه عرفان و ادیان را ادامه بدهد. نفهمیدم چرا منصرف شد. چسبید به کار. در روابط عمومی یکی از بانک های خصوصی برای خودش برو بیایی پیدا کرده بود. از شیوه ی سخنش می شد فهمید کارش را دوست دارد. مهمانی خانه ی مسعود را همه ی آن هایی که می آمدند دوست داشتند. به خاطر سادگی به تمام معنایش.گوهری که گاهی اوقات حتی در سفره ی افطار خانه ی خود آدم هم کمیاب می شد.

به سنت هر سال قیمه را خودش ساخته بود و برنج را به آشپز بیرون سفارش داده بود. بیست و هفت هشت نفر می شدیم. وجه اشتراک همه مان لذت از آرامشی بود که فقط و فقط در یک خانه ی مجردی اطراف پل چوبی پیدا می شد. لذت آبی که از جوراب رنگ گرفته ی لب شیر آشپزخانه  ی آنجا نوشیده می شد را هیچ کجای دنیا نمی شد تجربه کرد.

تا آخر شب آنجا بودیم. آخر شببه صرف قهوه دعوت شدیم به یک خانه ی مجردی دیگر . خانه ی علی شیر و معین. قهوه را علیرضا می ساخت. در قهوه درست کردن خبره بود. شجاع ربانی ها هم آمدند. با هم از قم آمده بودیم. خانه ی علی شیر درست پشت مهدیه بود. یک زیر زمین که صفا داشت اما هوا نداشت. تا پاسی از شب را با بیدل و سه تار معین و قهوه ی علیرضا و فال های قهوه ی فاطمه و الهام خانم گذراندیم. حیف که هوا نبود و مجبور بودیم قهوه و بیدل و سه تار را ترک کنیم.

اول قرارمان به برگشت بود. جمعه خانه ی خاله ملیح و منیر دعوت داشتیم اما راه دستمان نبود که برویم. بهانه مان روزه ی روز جمعه بود. می ماندیم باید روزه می خوردیم. اما هم من و هم فاطمه می دانستیم این بهانه مان است. حقیقتش چیز دیگری داشت. در مهمانی هایی از آن دست احساس تنهایی می کردیم. یک جور احساس اضافی بودن. زن عمو فروزنده هم برای همان شب دعوتمان کرده بود. افطاری خانه ی پدرشان. یک بار رفته بودیم. خواهرها ی زن عمو بودند و برادرش و یکی از دوست های خانوادگی شان. به ما اصلا خوش نگذشت. سختمان بود. به اندازه ی کافی با آن ها صمیمی نبودیم آن ها هم اهل ارتباط گرفتن نبودند. خانه ی خاله فرق می کرد اما به هر حال ما به نسبت بقیه درجه ی دو بودیم . دلمان می خواست تنها به خانه ی خاله و عمو دعوت می شدیم. نه در یک جمع شلوغ . سال قبل به خاطر همین هیچ کدام از دو دعوت را اجابت نکرده بودیم.

از خانه ی علی که بیرون آمدیم ساعت حوالی سه نیمه شب بود. در همان کوچه تصمیممان عوض شد. ماندنی شدیم. به منیر اس ام اس دادیم برای سحر منتظرمان باشد. از دستمان عصبانی بود. باورش نمی شد برویم. فکر می کرد سر به سرش می گذاریم. سر ولیعصر که رسیدیم اتوبوس از ایستگاه گذشته بود. برایش سوت زدم. برایمان ایستاد و ما به سمتش دویدیم. لذت بخش ترین اتوبوس سواری در تهرانمان را تجربه می کردیم. تمام طول ولیعصر از جنوب به شمال را خنکی هوا و خلوتی خیابان می گذراندیم. شب های تهران واقعا دوست داشتنی بودند. همه ی این لذت فقط با چهار صد تا تک تومانی . پارک وی پیاده شدیم . تا پل مدیریت را با یک مسافر کش شخصی رفتیم. راننده هم معلولیت داشت هم جنون . دومی را از رانندگی هایش می شد فهمید و اولی را از شانه های کج و معوج و قد کوتاهش. از پل مدیریت تا سعادت آباد داستان آن روزهای ما بود . عبور پشت سر هم ماشین های گران قیمت بی هیچ ترمز و تعارفی. حس جالبی بود. دو سه هفته ی قبلش، یکی دو روز مانده به شروع ماه رمضان که می خواستیم از قم به اصفهان برویم برای اولین بار به نکبت بی ماشینی خوردیم آن هم در بدترین ساعت ممکن. از دو و نیم بعد از ظهر تا پنج لب جاده معطل شدیم. در آن میان گزنده تر از گرمای بی پدر تابستان قم ماشین های گران قیمتی بودند که خالی می گذشتند و گزنده تر از آن نگاه سرنشینانش بود که معلوم نبود در ما دنبال کشف چه چیزی هستند.

منیر برایمان سحری ساخته بود. من میلی نداشتم اما فاطمه گرسنه بود. ما که رسیدیم خاله ملیح هم بیدار شد. گفتند اهل سحری خوردن نیستند. به کمی آب قناعت می کردند. من رمضان را بیشتر به خاطر سحری  اش دوست داشتم. اذان که دادند نماز خواندیم. خوابیدیم. من نگران بودم صبح خوابم ببرد و خاله تنها برای خرید مهمانی بیرون برود. نه و نیم از خواب بیدار شدم. دیر نکرده بودم. خاله در آشپزخانه برنج پاک می کرد. آبی به سر و رویم زدم و برای خرید رفتیم بازار میوه و تره بار فرحزاد. شلوغ بود.

تا ظهر همه ی کمک هایی که از حضورمان بر می آمد ته کشید. نوبت به کمکی رسیده بود که از نبودمان ساخته بود. باید از خانه بیرون می زدیم تا در گرمای ظهر تابستان زحمت حجاب را بر خاله و منیر مضاعف نکنیم. بهترین پیشنهاد برای فاطمه جمعه بازار بود. با ماشین خاله ملیح رفتیم جمعه بازار پروانه ها. علی شیر هم کمی بعد آمد. خلوت بود اما قیمت ها به طور محسوسی نسبت به قبل بالا رفته بود. برای من یک پیراهن کتان که رویش خطاطی شده بود خریدیم: سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند، همدم گل نمی شود و ما بقی غزل. فاطمه یک روسری نخی همرنگ با مانتویی که دفعه ی قبل از همان جا خریده بود و چند گلدان سفالی برای کاکتوس هایش خرید. علی به خرید عود کفایت کرد. از روزه نگرفتن فقط منتش سرمان بود. روزه تر از همیشه بودیم. نمی شد چیزی خورد. میل خودمان هم نمی کشید. خواستیم یک آب معدنی کوچک در ماشین بخوریم زهرمارمان شد. مدام فکر می کردیم کسی دارد نگاهمان می کند و ما را هم از زمره ی روزه خواران حساب می کند.

تمام لذت خانه ی خاله ملیح تا قبل از افطار بود. در نبود ما خاله منیژ هم آمده بود. خاله ملیح و خاله منیژ غذا را آماده کردند. من سالاد ماکارونی ساختم . فاطمه و منیر سالادها و مابقی مخلفات را با سلیقه و ظرافت دخترانه شان. افطار که شد اما به نظر من همه ی زحمت ها و همه ی زیبایی ها به باد رفت. در همه ی آن سال ها هیچ وقت از مهمانی های دسته جمعی تهرانی های فامیل لذت نبرده بودم  تهرانی ها سفره نداشتند. سفره که نبود هرکسی برای خودش بشقابی از غذا می کشید و گوشه ای پیدا می کرد و در عمق تنهایی خودش غذا می خورد. افطار خانه ی خاله ملیح ده ها  برابر افطار خانه ی مسعود کوهیان خرج برداشته بود و ده ها مرتبه رنگین تر و متنوع تر بوداما یک صدم لذت افطار مسعود را هم نداشت

تنهایی تنها چیزی بود که در جمع جولان می داد. دست کم در بین مردها که در مبل های دور تلویزیون جمع شده بودند این شکلی بود. زن ها شاید جور دیگری بودند. سفره ی تهرانی های فامیل با سفره ی اصفهانی ها ی فامیل اصلا قابل مقایسه نبود. اصفهانی ها سر تا سری سفره می انداختند. عروس و دامادها کنار هم می نشستند. خانواده ها پیش هم و کنار هم. سفره ی اصفهانی های فامیل پر بود از شوخی، پر بود از توجه به هم، پر بود از تعارف به هم. آنقدر دوست داشتنی بود آن سفره ها که معتقد بودیم کنار سفره هرچه بنشینیم از عمرمان حساب نمی شود. تهرانی های فامیل  پر بودند از تنهایی. داد می زد که خیره شدن به تلویزیون پوششی ست برای پنهان کردن این تنهایی ها. دلم برای آن همه زحمت خاله سوخت. تنهایی در جمع بیداد می کرد.

پ.ن : همین ها یک سال پیش در اینجا

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 4:3  توسط عین القضات   | 

مطالب قدیمی‌تر